** من, بچه ها طرفدار پوسیدگی و فساد و هواخواه گندیگی و مرگم. یعنی دوستدار واقعیت.
تراژدی آمریکا اینست که ما زیادی جوانیم. سرعت گندیدنمان کافی نیست. برای همین است که آدمهای بزرگ نداریم. برای به وجود آمدن مردان تاریخی قرنها سابقه گندیدگی لازم است. برای بارور شدن مردان بزرگ کود تاریخ لازم است. گلای عجیب و غریبی که به وجود می آورد, مثل گاندی, ناپلئون, اینها همه از اعماق کثافت بیرون می آن, از ته بیست قرن چرک و خون و کود تاریخ سربلند می کنن. آمریکا باید همینطور سرپا بگنده و همه باید کمک کنن. آن وقت شعرهایی می گن که هنوز هیچ کس نظیرش رو نشنیده, مثل رمبو Rimbaud , نقاشهای نابغه, مطلقاً بی نظیر, بعد هروئین, ال- اس- دی, انواع تتراکلوریت, فقط باید جنبید تا کس شد, زود, زود.
کتاب عطر سنبل- عطر کاج ترجمه کتاب Funny in F arsi نوشته خانم «فیروزه جزایری دوما» از خاطرات ایشان می باشد. این کتاب بسیار ساده و روان نوشته شده و طنز شیرینی که در لابلای خاطرات نویسنده وجود دارد و ایشان با لحنی صمیمانه آنرا بیان کردند ,باعث دلچسب شدن و گیرایی بیشتر کتاب شده.
این کتاب علاوه بر اینکه خاطرات شیرین یک ایرانی مهاجر را به تصویر کشیده , ما را با مشکلات و مسائل روزمره مهاجرین آشنا می کند , مسائل بسیار کوچک و جزئی که شاید کمتر به آن توجه کنیم.
بخش هایی از کتاب تداعی کننده خاطرات بسیاری از ماست و شاید لبخند و یا خنده ای از اعماق دل تایید کننده خاطرات نویسنده باشد.
این اثر یکی از کتابهای پرفروش امریکا در دوسال گذشته بوده و جوایز متعددی کسب کرده است از جمله یکی از سه کاندیداهای نهایی جایزه ی تِربر (معتبرترین جایزه کتابهای طنز آمریکا در سال 2005) و کاندیدای جایزه ی Pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی.
خواندن آن را توصیه می کنم. مطمئنن لذت خواهید برد.
بخش هایی از این کتاب را انتخاب کردم که اینجا می گذارم:
** بیشتر میوه ها اگر روی درخت به حال خود گذاشته شوند, بالاخره می رسند, به خصوص اگر کسی سرشان داد نزند.
همین چیز های ساده و کوچک است, بدون پیرایه و دوستانه, مثل: « بگذار کمکت کنم» که گذرگاه ما را روشن می کند.
و همین چیز های لطیفه مانند شادمانه است: « موضوع را خیلی جدی نگیر» یا مثل« تو هم بخند با نمک است» همین هاست که زندگی را دلچسب تر می کند. چرا که همه ی آن چیز های بی شمار و مشهور آنها که شگفت انگیزند و به اوج معیارها مثل« نطیر ندارد» که همه ی روزنامه ها نقل می کنند, شبیه این چیزهای کوچک انسانی نیستند که هر روز در زندگی پیش می آید مثل:« فقط بخاطر اینکه دوستت دارم» که دلمان را تازه می کند.
پس زنده باد همه ی چیزهای ساده. همه ی چیزهای « مشغله ی روزانه» مثل: « بخند و با مشکلات روبرو شو»
خداوند همه اینها را میسر کند چیزهایی مثل« ایثار کردن و از یاد بردن» یا که « ببین چقدر دوستت دارم» یا کلام صمیمانه ی« من کنار تو هستم» , اینها که به زندگی ارزش جنگیدن می دهند.
از کتاب همسایه ی دل/ برگردان دکتر مهدی مقصودی
« دوست هنگام نیازمندی» همسایه می گوید « دوست واقعی ست, که می خواهم باشم. به روزگار دشواری به سوی تو می آیم و به هنگام نیازمندی تو مرا باز می یابی.»
و من اندیشه می کنم و دستش را به دست می گیرم و او را می گویم که: معنی را خوب نیافته ای دوست من معنای عمیق این شعر قدیم چنین است:
دوست واقعی آنست که دل همیشه نیازمند اوست.
« هنری ون دایک»
حافظه ما هیولایی است: از یاد می بری ... او نمی برد. به سادگی چیزها را بایگانی می کند. آنها را برایت نگه می دارد یا از چشمت نهان می کند ... می خواهی چیزی را به خاطر آوری, او پاسخ دلخواه خود را به درخواست تو می دهد. گمان می کنی صاحب حافظه ای هستی, حال آنکه او صاحب توست!
«جان ایروینگ»
اگر دلی را از شکستن باز دارم, بیهوده زنده نخواهم بود, اگر درد کسی را تسکین دهم یا مرهمی بر زخمی نهم, یا سینه سرخی بی رمق را به آشیانه برسانم, بیهوده زنده نخواهم بود.
«امیلی دیکینسن»
تک تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد. مهم این است که چقدر زندگی کرده ایم, نه چقدر زنده بوده ایم.
چقدر بخشیده ایم, نه چقدر داشته ایم.
چقدر خوب- صرفاً خوب- بوده ایم, نه چقدر عظیم جلوه کرده ایم.
«ویلیام آرتور وارد»
خوشحال باش که زنده ای, چون فرصت داری عشق بورزی, کار کنی, بازی کنی, و ستاره ها را از این پایین ببینی.
«هنری فن دایک»
مولانا در دفتر پنجم به نکته ای اشاره می کند که برغم سادگی بسیار عمیق و پرمعناست. مولانا چنین می گوید: اگر تو سالک هستی و حقیقتاً عزم سلوک داری بدان! راه برایت گشوده خواهد شد. در این راه کافیست از خودت فانی شده و خود را یکسره به معبود واگذاری آنگاه خواهی دید که به هستی حقیقی واصل خواهی شد.
شنیده ای که زلیخا در عشق یوسف گرفتار شد و او را برای کامجویی در اتاق دربسته ای محبوس ساخت. یوسف دریافت که تمام درها بسته است و از او کاری ساخته نیست بنابر این با جدّیت تمام، به خداوند توکل کرد و ناگهان دری بازی شده و از آنجا گریخت. ما نیز گر چه می دانیم از این جهان مادی، فرار ممکن نیست و تمامی درها به سویمان بسته است ولی باید مانند یوسف توکل کرده، مصمم و قاطع تلاش کنیم تا قفل این جهان مادی باز شده و دری پیدا شود.
گر راهروى راه برت بگشايند
ور نيست شوى به هستىات بگرايند
گر زليخا بست درها هر طرف
يافت يوسف هم ز جنبش منصرف
باز شد قفل و در و شد ره پديد
چون توكل كرد يوسف بر جهيد
گر چه رخنه نيست عالم را پديد
خيره يوسفوار مىبايد دويد
تا گشايد قفل و در پيدا شود
سوى بىجايى شما را جا شود
مولانا در دفتر اول مثنوی با بیان حکایتی به دو گروه از آدمیان در طریق معرفت الهی اشاره می کند. دسته ای که با آموختن علوم مختلف می خواهند به شناخت مبدا متعالی نائل شوند و گروهی که با صفای باطن و تهذیب نفس در این راه کوشش می کنند.
دو گروه از چینی ها و رومیان در نقاشی با یکدیگر به رقابت پرداختند. هر کدام مدعی بودند که از دیگری مهارت بیشتری دارند. سلطان برای اینکه آنان را امتحان کند به هر کدام اتاقی داد. این دو اتاق اگر چه روبروی هم قرار داشت ولی آنها همدیگر را نمی دیدند و در مقابل هر اتاق پرده ای نصب شده بود.
چينيان گفتند ما نقاشتر
روميان گفتند ما را كر و فر
گفت سلطان امتحان خواهم در اين
كز شماها كيست در دعوى گزين
اهل چين و روم چون حاضر شدند
روميان از بحث در مكث آمدند
چينيان گفتند يك خانه به ما
خاص بسپاريد و يك آن شما
بود دو خانه مقابل دربدر
ز آن يكى چينى ستد رومى دگر
شاید بارها از خودمان پرسیده ام چگونه می توان گرفتاریها و رنجهای این جهان را تحمل کرد؟! مولانا نوع ارتباط با خداوند را در دیدگاهی که نسبت به رنج ها داریم موثر می داند. مولانا در دفتر چهارم ضمن حکایتی به این نکته اشاره می کند.
زاهدی در سال قحطی، شاد و خندان بود در حالیکه فقر و گرفتاری تمامی جامعه اش را فرا گرفته بود و مردم از گرسنگی تلف می شدند. یکی از او پرسید:« قحطی تمام مسلمانان را آزار می دهد و هر روز عده ای می میرند. تو چرا شاد هستی با اینکه الان موقع عزاداری و گریه است!»
همچنان كان زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گريان جمله رهط
پس بگفتندش چه جاى خنده است
قحط بيخ مومنان بر كنده است
رحمت از ما چشم خود بر دوختهست
ز آفتاب تيز، صحرا سوخته است
كشت و باغ و رز سيه استاده است
در زمين نم نيست نه بالا نه پست
خلق مىميرند زين قحط و عذاب
ده ده و صد صد چو ماهى دور از آب
بر مسلمانان نمىآرى تو رحم
مومنان خويشند و يك تن شحم و لحم
رنج يك جزوى ز تن رنج همه ست
گر دم صلح است يا خود ملحمه ست
در زندگی خودمان گاهی به آدمهایی برخورد می کنیم که دلهایشان به گور شباهت دارد. دلهایی که مانند گور سرد، خشک، تاریک، بیروح و بی رحم بنظر می رسند. مولانا در دفتر دوم مثنوی در ذیل حکایتی به این قسم از دل ها اشاره می کند.
کودکی در تشیع جنازه ی پدش چنین ناله می کرد: « پدرجان ! تو را به کجا می برند؟! تو را به خانه ی تاریکی می سپارند که از فرش، حصیر ، چراغ و غذا خالی است. خانه ای که در آن نه همسایه ای داری و نه مونس و همدمی.» کودک بسیار فغان می کرد و از این فقدان ها می گفت و می گریست.
كودكى در پيش تابوت پدر
زار مىناليد و بر مىكوفت سر
كاى پدر آخر كجايت مىبرند
تا ترا در زير خاكى بسپرند
مىبرندت خانهى تنگ و زحير
نى در او قالى و نه در وى حصير
نى چراغى در شب و نه روز نان
نى در او بوى طعام و نه نشان
نى درش معمور و نى در بام راه
نى يكى همسايه كاو باشد پناه
چشم تو كه بوسه گاه خلق بود
چون رود در خانهى كور و كبود
خانهى بىزينهار و جاى تنگ
كه در او نه روى مىماند نه رنگ
زين نسق اوصاف خانه مىشمرد
وز دو ديده اشك خونين مىفشر
از بسیار کسان شنیده ایم که این جهان بسیار زیبا بود اگر مرگ نبود تا بین ما جدایی افکند یا جهان و هر چه در آنست بی خلل و استوار بود اگر نیستی و مرگ نبود. مولانا در دفتر پنجم به این سخن پاسخ می دهد.
یکی می گفت:« جهان خوش و خرم می بود اگر پای مرگ به میان نمی آمد و دائم بی زوال می زیستیم.» دیگری چنین جواب گفت:« اگر مرگ نبود این جهان چه ارزشی داشت؟! اگر مرگ نبود این جهان مانند کشتزاری بود که بدون درو و استفاده، بیهوده رها شده است. مرگ از دیدگاه تو یعنی زندگی و این مانند آنست که دانه را در شوره زاری بکاری و انتظار محصول داشته باشی. عقل تو دروغین است و مرگ را برای تو به عنوان زندگی تفسیر می کند. »
آن يكى مىگفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان
آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ
كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ
خرمنى بودى به دشت افراشته
مهمل و ناكوفته بگذاشته
مرگ را تو زندگى پنداشتى
تخم را در شوره خاكى كاشتى
عقل كاذب هست خود معكوس بين
زندگى را مرگ بيند اى غبين
جند ما قبل این کتاب را در یک کتابفروشی دیدم، میخواستم آن را بخرم، اما خلاصه آن را که خواندم، به نظرم آمد نمیتوانم لذتی که باید از کتاب ببرم را به زبان هلندی ببرم.
خلاصه داستان را میتوانید در اینجا بخوانید.
رمان فریدن سه پسر داشت، نویسنده: عباس معروفی را می توانید از اینجا بخوانید و یا دانلود کنید.
داستان کوتاه زنی که مردش را گم کرد،نوشته صادق هدایت است.
ظاهرا نویسنده سعی داشته با نوشتن این داستان کوتاه، خصوصیات بیشتر زن های ایرانی را بنویسد.
فرهنگ های غلط مردسالارانه که برای زنان جامعه ما نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه به نوعی عادت خوب تبدیل شده است!
داستان کمی قدیمی است، اما هنوز نیز می توان این نوع فرهنگ را در بسیاری از زنان ایران یافت.
کتاب را با کلیک در اینجا بصورت پی دی اف بخوانید.
برای این هفته تصمیم گرفتم یک کتاب دیگر را که به نظرم بد نیست، در وبلاگ گروهی خود قرار بدهم.
هر چند که نوشته های دوستان جایی برای این خزعبلات من باقی نمی گذارد.
کتاب این هفته به نام زن زیادی و به قلم جلا آل احمد می باشد.
برای خواندن کتاب بر روی این لینک کلیک کنید.
امروز در کوته نوشته ها د کتاب را معرفی کرده و آن ها را بر روی سایت قرار می دهم تا در صورت تمایل آنها را خواند و یا دانلود کنید.کتاب اول به نام دروغ بزرگ است که توسط یک نویسنده فرانسوی نوشته شده و در مجموع حملات یازده سپتامبر را یک روزغ بزرگ می داند. کتاب دوم نیز مربوط است به زندگی چرچیل و خانواده ای که او در آن رشد کرده است.برای خواندن و یا دانلود کردن این دو کتاب بر روی لینکهای زیر کلیک کنید
v یوسف وار دویدن (نوشتهی ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهی ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهی ابراهیم)
v گوردل (نوشتهی ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهی شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهی ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهی ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهی شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهی ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)