« دنياي سوفي | صفحه اصلي | جنس دوم »
پنجشنبه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۴
پرورش ناگفتني

هفته ي سوم: پرورش ناگفتني

مردی عاقل، سوار براسب از چمنزاری می گذشت . ناگهان مردی را زير سايه درختی در حال خواب مشاهده کرد و ديد که ماری در حال خزيدن به داخل دهان اوست. مرد با شتاب به فرد خفته نزديک شد ولی ديگر کار از کار گذشته بود .

عاقلی بر اسب ، می آمد سوار
در دهان خفته ای ، می رفت مار
آن سوار ، آن را بديد و می شتافت
تا رَماند مار را ، فرصت نيافت

سوار چون فرد عاقلی بود اول چند کشيده جانانه بر فرد خوابيده زد . خوابيده با تعجب بيدارشد که چرا اين کشيده ها را خورده ولی تا به خودش بجنبد با ضربات پياپی سوار روبرو شد که با تحکّم و زور او را به زير يک درخت سيبی کشانيد که در زير آن، سيب های پوسيده بسياری ريخته شده بود. سوار گفت که ازين سيب های پوسيده بخور وگرنه بيشتر تنبيه می شوی! مرد ناچارا چندان خورد که ديگر معده اش تاب و توان نداشت و سيب های پوسيده از دهانش بيرون می ريخت .

سيب چندان مرد را ، در خورد داد
کز دهانش ، باز بيرون می فتاد

مرد بدبخت دائم نفرين می کرد که : « ای مرد سوار ، تو از وضعت پيداست که آدم با شخصيتی هستی ، من بتو چه کردم که اينطور بلا بر سرم می آوری ، اقلاً يکباره تيغ بردار و هلاکم کن ! خدايا ، تو خودت اين مرد را هلاک کن و مکافاتش را بده » و ازين حرفها... که سوار گفت : « الان وقتش رسيده که در اين صحرا بدوی تا نفست در بيايد ! »

هر زمان می گفت او ، نفرين نو
اوش می زد ، کاندرين صحرا بدو

مرد می دويد و سوار کار هم سوار بر اسب با تازيانه او را وادار به دويدن بيشتر می کرد .مرد بدبخت چندين بار افتاد و بلند شد و در صحرای پر از خار هزاران زخم ديد ولی چاره ای نداشت ، چون ايستادن با چوب خوردن يکی بود . مرد آنقدر دويد تا از نفس افتاد ، در اين هنگام حالت قی بر او غالب شد و در نتيجه هر چه که خورده بود همراه با آن مار از معده اش بيرون زد . مرد چون آن مار را ديد همه ماجرا را فهميد و به سوار کار عاقل سجده نمود.

چون بديد از خود ، برون آن مار را
سجده آورد، آن نکو کردار را

مرد از تمام نفرين هايی که کرده بود معذرت خواست ولی يک راز را بعنوان سوال مطرح کرد که : « ای سوار عاقل ، چرا تو از اول ماجرا را برای من نقل نکردی که من بدانم قضيه چيست تا خودم با کمال ميل با تو همکاری بکنم و اينقدر هم به تو توهين نمی شد ؟ »

شمه ای زين حال ، اگر دانستمی
گفتن بيهوده ، کی تانستمی
ليک خامش کرده ، می آشفتی
خامشانه ، بر سرم می کوفتی

مرد عاقل پاسخ داد : « اگر من می گفتم که مار، در معده تو است تو خودت سکته می کردی و ترس قاتل جانت می شد و ديگر تاب و توانی برای اينهمه تلاش و کوشش نداشتی، پس من ناچار به پرورش ناگفتنی تو بودم . »

گفت اگر من گفتمی، رمزی از آن
زهره تو آب گشتی، آنزمان
گر ترا من گفتمی ، اوصاف مار
ترس از جانت ، بر آوردی دمار

اين حکايتی است که از سوی مولانا در دفتر دوم مثنوی معنوی (1945-1890) نقل شده است . من از اين داستان ياد گرفتم که هميشه در مقابل « راهنمای دانا » صبور باشم .

۳:۳۵ بعدازظهر  - 
نظرات

آقا ابي حرف نداره قربان
اولين ژست توسط خودتون مبارك باشه:))

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ پنجشنبه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۴، ۴:۱۷ بعدازظهر

ابي جان
تشخيص دادن اين موضوع چگونه است؟ منظورم اين هست كه از كجا ميشه فهميد چوبي كه داري ميخوري باعث سعادت ميشه؟

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ پنجشنبه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۴، ۵:۳۰ بعدازظهر

سلام...بنظر من مهمترين نكته همان عاقل بودن است. مولانا مي گويد اون كسي كه چوب ميزده عاقل بوده.اگر چوب توسط عاقل زده شود پذیرفتنی است.( البته قبول دارم که تشخیص عاقل بودن یک نفر خیلی مشکل است در این معنا همه خودشان را عقل کل می دانند.)

نوشته شده توسط ابی در تاريخ پنجشنبه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۴، ۵:۴۱ بعدازظهر
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)