« جنس دوم 2 | صفحه اصلي | زنان بدون مردان »
پنجشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۴
سادگی

هفته ی پنجم: سادگی

حکایتي جالب در دفتر پنجم مثنوی معنوی آمده است. داستانِ طاوسی که پرهای زیبای خود را با منقار از تن خویش جدا می کرد.

حکیمی در حال گشت و گذار به طاوسی برخورد می کند که در حال جدا کردن پرهای زیبای خود بود. حکیم شروع به شماتت طاوس کرده و می گوید: چرا پرهایت را بی جهت از بدنت جدا می کنی. چگونه دلت چنین کاری را روا می دارد. حافظانِ قرآن به جهت با ارزش بودن پرهایت، آن را در لابلای قرآن می گذارند. از پرهای تو برای خنک شدن استفاده می شود. تو با کندن پرهای خودت نسبت به خالق ناسپاسی می کنی.

پَر خود می‌کَند طاوسی به دشت
یک حکیمی رفته بود آنجا به گشت

گفت طاوسا چنین پر سَنی
بی‌دریغ از بیخ چون بر می‌کنی

خود دلت چون می‌دهد تا این حلل
بر کنی اندازیش اندر وحل

هر پَرت را از عزیزی و پسند
حافظان در طی مصحف می‌نهند

بهر تحريک هوای سودمند
از پَر تو بادبيزن می کنند

این چه ناشکری و چه بی‌باکیست
تو نمی‌دانی که نقاشش کیست؟

طاووس در حالِ کندن پرها و شنیدن شماتت حکیم، گریه سر می دهد. آنگاه که گریه اش تمام می شود پاسخ می گوید: ای حکیم! تو در بند ظاهر و رنگ و لعاب من هستی. این پرهای زیبا بلای جان من شده است. هر روز صدها تیر بلا به سمت من روانه می شود. صیادان و تیراندازان برای دسترسی به این پرها از هر سو دام گذاشته اند. من طاقت اینهمه ترس و هول را ندارم. من آسایش و راحتی را بر همه چیز ترجیح می دهم و برای اینکار بهتر اینست که زشت و کریه به نظر بیایم. پرهای من سبب تکبر و خود برتربینی شده است و به همین دلیل گرفتار صدها بلا می شوم.

چون ز گریه فارغ آمد گفت: رو
که تو رنگ و بوی را هستی گِرو

آن نمی‌بینی که هر سو صد بلا
سوی من آید پی این بالها

ای بسا صیاد بی‌رحمت مدام
بهر این پرها نهد هر سوم دام

چند تیرانداز بهر بالها
تیر سوی من کشد اندر هوا

چون ندارم زور و ضبط خویشتن
زین قضا و زین بلا و زین فتن

آن به آید که شوم زشت و کریه
تا بوم آمن درین کهسار و تیه

این سلاح ِ عُجب من شد ای فتی
عُجب آرد مُعجبان را صد بلا

مولانا از این داستان نتیجه می گیرد گاهي نشان دادن کمالات و هنرهای انسان باعث عُجب انسان و هلاکت او می شود. انسانی که قدرت و توانایی خویشتنداری ندارد با ارائه ي جمال و کمال، خودش را به دردسر می اندازد.

گاهی اوقات فکر می کنم بهتر است جلوه گری را کنار گذاشت. سادگی و دوری از ادا و اطوارهای قشری و طبقاتی باعث راحتی و آسایش است. به قول سهراب:

ساده باشیم.
ساده باشیم، چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت.

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)