فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
هفته ی پنجم: سادگی
حکایتي جالب در دفتر پنجم مثنوی معنوی آمده است. داستانِ طاوسی که پرهای زیبای خود را با منقار از تن خویش جدا می کرد.
حکیمی در حال گشت و گذار به طاوسی برخورد می کند که در حال جدا کردن پرهای زیبای خود بود. حکیم شروع به شماتت طاوس کرده و می گوید: چرا پرهایت را بی جهت از بدنت جدا می کنی. چگونه دلت چنین کاری را روا می دارد. حافظانِ قرآن به جهت با ارزش بودن پرهایت، آن را در لابلای قرآن می گذارند. از پرهای تو برای خنک شدن استفاده می شود. تو با کندن پرهای خودت نسبت به خالق ناسپاسی می کنی.
پَر خود میکَند طاوسی به دشت
یک حکیمی رفته بود آنجا به گشت
گفت طاوسا چنین پر سَنی
بیدریغ از بیخ چون بر میکنی
خود دلت چون میدهد تا این حلل
بر کنی اندازیش اندر وحل
هر پَرت را از عزیزی و پسند
حافظان در طی مصحف مینهند
بهر تحريک هوای سودمند
از پَر تو بادبيزن می کنند
این چه ناشکری و چه بیباکیست
تو نمیدانی که نقاشش کیست؟
طاووس در حالِ کندن پرها و شنیدن شماتت حکیم، گریه سر می دهد. آنگاه که گریه اش تمام می شود پاسخ می گوید: ای حکیم! تو در بند ظاهر و رنگ و لعاب من هستی. این پرهای زیبا بلای جان من شده است. هر روز صدها تیر بلا به سمت من روانه می شود. صیادان و تیراندازان برای دسترسی به این پرها از هر سو دام گذاشته اند. من طاقت اینهمه ترس و هول را ندارم. من آسایش و راحتی را بر همه چیز ترجیح می دهم و برای اینکار بهتر اینست که زشت و کریه به نظر بیایم. پرهای من سبب تکبر و خود برتربینی شده است و به همین دلیل گرفتار صدها بلا می شوم.
چون ز گریه فارغ آمد گفت: رو
که تو رنگ و بوی را هستی گِرو
آن نمیبینی که هر سو صد بلا
سوی من آید پی این بالها
ای بسا صیاد بیرحمت مدام
بهر این پرها نهد هر سوم دام
چند تیرانداز بهر بالها
تیر سوی من کشد اندر هوا
چون ندارم زور و ضبط خویشتن
زین قضا و زین بلا و زین فتن
آن به آید که شوم زشت و کریه
تا بوم آمن درین کهسار و تیه
این سلاح ِ عُجب من شد ای فتی
عُجب آرد مُعجبان را صد بلا
مولانا از این داستان نتیجه می گیرد گاهي نشان دادن کمالات و هنرهای انسان باعث عُجب انسان و هلاکت او می شود. انسانی که قدرت و توانایی خویشتنداری ندارد با ارائه ي جمال و کمال، خودش را به دردسر می اندازد.
گاهی اوقات فکر می کنم بهتر است جلوه گری را کنار گذاشت. سادگی و دوری از ادا و اطوارهای قشری و طبقاتی باعث راحتی و آسایش است. به قول سهراب:
ساده باشیم.
ساده باشیم، چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت.
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)