« خشم و شهوت | صفحه اصلي | در انتهای صف »
پنجشنبه، ۵ خردادماه ۱۳۸۴
مولانا و شمس

هفته ی هفتم: شمس من و خدای من
همه ی ما در باره ی علاقه ی مولانا به شمس تبریزی کم و بیش شنیده ایم. برخی از مولوی شناسان مبدا تحولات روحی عمیق مولانا را در آشنایی او با شمس می دانند. اینکه بین مولانا و شمس چه رخ داده در هاله ای از حقیقت و افسانه پیچیده شده است.
یادم می آید سالها پیش در خواب به زیارت شمس شتافتم. در يک لحظه ناگفتنی به خودم آمدم و فهميدم که من الان درخوابم و در عالم روياهای خودم هستم .

پس کنترل اوضاع را در دست گرفتم . می دانستم در اين لحظه هر چه بخواهم همان خواهد شد . پس خواستم به بالای کوه بلندی بروم و از آنجا خودم را به پايين پرتاب کنم. می دانيد که در هنگام « خواب معمولی » پريدن از ارتفاع مخصوصا برای کسانی که از ارتفاع وحشت دارند خيلی ترسناک است، ولی در خوابی که شما می دانيد الان خوابيده ايد و در عالم رويا هستيد، اوضاع خيلی فرق می کند. خودم را از بالای کوه بسيار بلندی به پايين پرت کردم. خيلی لذت داشت، اول ته دلم به خاطر بلندی زياد خالی شد مثل زمانی که هواپيما دارد فرود می آيد يا در چاله هوايی می افتد، ولی بعدا حس شناور شدن و شنا کردن در آسمان خيلی لطيف است. مدتی را در آسمان خودم و دره خودم که بين کوه و زمين بود، شنا کردم و هرگز بر زمين ته دره سقوط نکردم ! حتی چند پشتک وارو زدم که کلی کيف داشت .
پس اراده کردم که شمس تبريزی مراد دل مولانا را ببينم. در اين هنگام خود را بر بالای شهری ديدم. شايد قونيه بود با خانه هايی قديمی که اکثرا دارای حياط بزرگی بودند. بر بالای حياط خانه ای شناور ماندم. پيری سپيد موی و بسيار زيبا را با لباسهای بلند و قبامانند ديدم که نگاهی هم به من انداخت که از بالای سرش مشتاقانه به او می نگریستم. او در حياط خانه مشغول قدم زدن بود. مدتی او را نگاه کردم. خيلی سيمای قشنگی داشت .جرات صدا کردنش را نداشتم، فقط نگاهش کردم .
مولانا در «غزلیات شمس» در باره ی شمس غزلی گفته که آن را خیلی دوست دارم. مولانا می گوید صفتِ شمس «باغبانی» است. کار شمس پرورش ِ روح انسان است تا به بار بنشیند. شما با خواندن این شعر می توانید به میزان و نوع علاقه ی مولانا به شمس پی ببرید. کافیست خودتان را به زبانِ شعر بسپارید.
آورد خبر، شکرستانی
کز مصر رسيد، کاروانی
در نيمشبی رسيد، شمعی
در قالب مرده رفت، جانی
گفتم که: " بگو سخن گشاده ."
گفتا که: " رسيد آن فلانی ."
دل از سبکی، ز جای برجست
بنهاد زعقل، نردبانی
بر بام دويد، از سر عشق
می جُست ازين خبر، نشانی
ناگاه بديد، از سر بام
بيرون ز جهان، جهانی
دريای محيط ، در سبويی
در صورت خاک، آسمانی
باغی و بهشت بی نهايت
در سينه ی مرد باغبانی
مگريز ز چشمم، ای خيالش!
تا تازه شود، دلم زمانی
شمس الحق تبريز، لا مکان ديد
بر ساخت ز لامکان، مکانی

۱۰:۴۰ صبح  - 
نظرات
ثبت نظر شما






آيا اطلاعات شما ذخيره شود؟



صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)