« مولانا و شمس | صفحه اصلي | سير عارف و زاهد »
شنبه، ۱۴ خردادماه ۱۳۸۴
در انتهای صف

هفته ی هشتم: در انتهای صف
قصۀ توبه نصوح را مولانا در دفتر پنجم مثنوی آورده است. بیت بیت این داستان چنان با معنا و آهنگ آمیخته که خواننده را به وجد می آورد. داستان در باره مردی بنام نصوح است که در حمام زنان دلاکی می کرد! او در شکل و قیافه چنان شبیه زنان بود که همه گمان می کردند یکی از آنان است. سالها شغل او دلاکی زنان و همچنین دلاکِ مخصوص دختر شاه بود. او بارها از اینکار توبه می کرد ولی دوباره توبه می شکست. از قضا به پیری صاحبدل برخورد می کند و از او طلب دعا می کند. پیر که از سرّ ِ ضمیر و احوال نصوح آگاه بود لبخندی زده و دعا می کند: خدایا او را از گناهش دور کن.

روزی دختر شاه با خدم و حشم به حمام می آید. در همین اثنا ناگهان اعلام می شود که گوشواره ی گرانقیمت شاهزاده گمشده است. برای پیدا شدن انگشتر تمام لباسها و وسایل بیرون را جستجو می کنند. چون انگشتر پیدا نمی شود به همه اعلام می شود که در حمام به صف بایستند تا در جای جای بدن آنان جستجو کنند. البته شکها بیشتر متوجه نصوح است چون او سالها دلاک مخصوص شاهزاده بوده و از همه نزدیکتر به اوست اما برای اینکه حرمت نصوح را حفظ کنند او را آخرین نفر برای جستجو قرار می دهند.

در این میانه نصوح، در انتهای صف منتظر است که نوبت به او برسد. تمام جهان گرد سر او می چرخد. اگر بدن او را جستجو کنند خواهند فهمید که او سالهاست مشغول خیانت است. دیدن بدن او مساوی با مرگ اوست. نصوح شروع به راز و نیاز با خدا می کند و قول می دهد که اینبار توبه اش خالص باشد. همه زنان بازدید بدنی می شوند و نوبت که به نصوح می رسد او از ترس ِ رسوایی، غش می کند.

با غش کردن نصوح، دریای رحمت الهی به جوش آمده و توبه اش مورد قبول واقع می شود. در حالیکه دستها به سوی جستجوی بدن نصوح دراز می شود ناگهان صدایی از گوشه حمام بلند می شود که: یافتم، یافتم!

همه از یافتن گوشواره شاهزاده خوشحال شده و از اینکه به نصوح شک کرده بودند نادم و پشیمان می شوند. نصوح را بیهوش آورده و مژده پیدا شدن گوشواره را به او می دهند.

در این هنگام فرستاده ای از جانب شاهزاده خانم به نزد نصوح آمده و به او می گوید: شاهزاده برای مشت و مال( همون ماساژ خودمون!) و شستشو ترا می طلبد و بغیر از تو به احدی رضایت نمی دهد. نصوح به خود می آید و می گوید:

گفت: «رو رو دستِ من بى‏كار شد

وين نصوح ِ تو كنون بيمار شد


رو كسى ديگر بجو اشتاب و تفت

که مرا والله دست از كار رفت‏»


با دل ِ خود گفت: كز حد رفت جرم

از دل ِ من كى رود آن ترس و گرم‏

من بمردم يك ره و باز آمدم

من چشيدم تلخى مرگ و عدم‏

توبه‏اى كردم حقيقت با خدا

نشكنم تا جان شدن از تن جدا

بعد ِ آن محنت كه را بار دگر

پا رود سوى خطر الّا كه خر!

۷:۲۸ بعدازظهر  - 
نظرات
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)