فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
هفته ی نهم: سیر عارف و زاهد
از مهمترین ابزار های مولانا در سرودن مثنوی، استفاده از داستانهای رایج زمان خود است. مولانا با نقل داستانهای پیاپی، نکته های فراوانی را از آنها استخراج می کند. تاویلهای مولانا از هر داستانی چنان تازه و بکر است که خواننده نوعی لذّت معنوی را در فهم ِ داستان احساس می کند . بنظر می رسد نیّت مولف در مثنوی آنست که مطالب عمیق، عرفانی و انسانی در خلال داستانهای طنز آمیز یا عبرت آموز بیان شوند.
یکی از داستانهای دفتر پنجم مثنوی در باره ی خواجه ای است که زن غیرتمندی داشت. در خانه ی خواجه، کنیزی بسیار زیبا، مثل ِ حوری! زندگی می کرد. زن سخت مواظب بود که خواجه و کنیزک در خانه تنها نمانند . زن حدود شش سال پاسبانی می کرد اماّ بالاخره شد آنچه نباید می شد! گاهی اوقات تقدیر چنان است که از پاسبانی عقل و چاره های عقلی کاری ساخته نیست.
خواجه ای را یک زنی بُد بس غیور
هم بُد او را یک کنیزک همچو حُور
زن ز غیرت پاس شوهر داشتی
با کنیزک خلوتش نگذاشتی
مدتی زن شد مراقب هر دو را
تا کِشان فرصت نیفتد در خَلا
تا در آمد حُکم و تقدیر اله
عقل ِ حارس، خیره سر گشت و تباه
حُکم و تقدیرش چو آید بی وقوف
عقل کِه بُوَد در قمر افتد خسوف
روزی زن در حمام دريافت که طشت را در خانه فراموش کرده است. زن به کنیزک گفت: سریع به خانه برو و طشت سیمین را بیاور. کنیزک با شنیدن این دستور انگار زنده! شد و فهمید الان موقع وصل و کامیابی از خواجه است. کنیزک شش سال منتظر چنین فرصتی بود که خواجه را در خلوت بیابد و با چنان سرعتی عازم خانه شد انگار که به پرواز در آمده است. با رسیدن به خانه، کنیزک و خواجه از شوق عشق و شهوت چنان در هم پیچیدند که حتی یادشان رفت درب خانه را قفل کنند!
بود در حمام آن زن ناگهان
يادش آمد طشت و در خانه بُد آن
با كنيزك گفت رو هين مرغوار
طشتِ سيمين را ز خانهى ما بيار
آن كنيزك زنده شد چون اين شنيد
كه به خواجه اين زمان خواهد رسيد
خواجه در خانهست و خلوت اين زمان
پس دوان شد سوى خانه شادمان
عشق شش ساله كنيزك را بُد اين
كه بيابد خواجه را خلوت چنين
گشت پران جانب خانه شتافت
خواجه را در خانه در خلوت بيافت
هر دو عاشق را چنان شهوت ربود
كه احتياط و يادِ دَر بستن نبود
هر دو با هم در خزيدند از نشاط
جان به جان پيوست آن دم ز اختلاط
ناگهان زن در حمام یادش آمد که عجب اشتباهی کرده است و با دست خودش کنیزک را به خواجه رسانده است. سریع سر خود را می شوید و با چنان سرعتی به سمت خانه می دود که چادرش بر زمین کشیده می شود.
مولانا در این قسمت به مقایسه ی دویدن کنیزک و دویدن زن به سمت خانه می پردازد: دویدن ِ کنیزک بسوی خانه از روی عشق، شور و جذبه است. او خواجه را از دل و جان می خواهد. او می خواهد خواجه را در آغوش گرفته و شوق شش ساله را التیام بخشیده و آرام کند. خواجه نیز طالب و عاشق کنیزک است. در این معنا مولانا می گوید: دویدن کنیزک مانند سیر و سلوک عارف به سمت حق است. عارف عاشق وصل حق است. عارف پر از شور، عشق و جذبه است. عارف از برق و هوا پران تر است.
دویدن ِ زن به سوی خانه از روی بیم، ترس و دافعه است. او می خواهد کنیزک را از خواجه جدا کند. او خواجه را فقط برای خود می خواهد و از این جهت می ترسد که رقیب باعث کم شدن ارزش و بازار او شود. مولانا می گوید: دویدنِ زن مانند سیر و سلوک زاهد به سوی خداست. زاهد همواره در خوف و ترس بسر می برد و از وادی شوق و عشق دور است.
ياد آمد در زمان زن را كه من
چون فرستادم و را سوى وطن
پنبه در آتش نهادم من به خويش
اندر افكندم قچ نر را به ميش
گل فرو شست از سر و بىجان دويد
در پى او رفت و چادر مىكشيد
آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم
عشق كو و بيم كو فرقى عظيم
سير عارف هر دمى تا تخت شاه
سير زاهد هر مهى يك روزه راه
ترس مويى نيست اندر پيش عشق
جمله قربانند اندر كيش عشق
عشق وصف ايزد است اما كه خوف
وصف بندهى مبتلاى فرج و جوف
شرح عشق ار من بگويم بر دوام
صد قيامت بگذرد و آن ناتمام
عشق را پانصد پر است و هر پرى
از فراز عرش تا تحت الثرى
زاهد با ترس مىتازد بپا
عاشقان پرانتر از برق و هوا
كى رسند آن خايفان در گرد عشق
كاسمان را فرش سازد درد عشق
زن وقتی به خانه رسید با چنان عجله ای درب را باز کرد که صدای آن به گوش کنیزک و خواجه رسید. خواجه از هول بلند شده و وانمود کرد در حال نماز! است و کنیزک هم در گوشه ای نشست. زن با توجه به اوضاع و احوال فهمید که کار از کار گذشته است. نزدیک خواجه رفت و دامنش را برداشت و آلات و ادوات جرُم! را مشاهده کرد (بقیه را خودتان در شعر زیر بخوانید). زن از تاسف بر سر خود می زد و می گفت: آیا مردی که در حال نماز است حال و روزش چنین است؟! بدین ترتیب دروغ خواجه از وضعیت اندامش آشکار شد.
مولانا مدعیست کسی که سخنی می گوید برای صحت گفتارش لازم است که حالش نیز موافق با آن سخن باشد. کسانی که به دروغ ادعا و سخن گزافی را می گویند در نهایت احوال و عملشان بر دورغشان گواهی خواهد داد. سالک الهی چنان است که حالش گواه بر سخنش باشد.
چون رسيد آن زن به خانه در گشاد
بانگ در در گوش ايشان در فتاد
آن كنيزك جست آشفته ز ساز
مرد بر جست و در آمد در نماز!
زن كنيزك را پژوليده بديد
در هم و آشفته و دنگ و مريد
شوى خود را ديد قايم در نماز
در گمان افتاد زن ز آن اهتزاز
شوى را برداشت دامن بىخطر
ديد آلودهى منى خصيه و ذكر
از ذَكر باقى نطفه مىچكيد
ران و زانو گشته آلوده و پليد
بر سرش زد سيلى و گفت اى مهين
خصيهى مرد نمازى باشد اين!
لايق ذِكر و نماز است اين ذَكر
وين چنين ران و زهار پر قَذر
پس دروغ آمد ز سر تا پاى خويش
كه دروغش كرد هم اعضاى خويش
آن چنان كه در نماز با فروغ
از گواهى خصيه شد زرقش دروغ
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)