« سير عارف و زاهد | صفحه اصلي | مادرکُشي »
جمعه، ۲۷ خردادماه ۱۳۸۴
چراغ ها را من خاموش مي كنم

داستان ‹‹چراغ ها را من خاموش مي كنم›› خانم زويا پيرزاد. يك داستان ساده و روان از روز مرگي هاي يك زن خانه دار در جامعه است. زني شبيه بسياري از زن ها. طوري كه خواننده زن ممكن ست احساس كند اين داستان زندگي اوست و خودش را در جاي شخصيت داستان(كلاريس) بگذارد.

داستان در مورد زندگي يك خانواده ارمني ساكن آبادان از زبان مادر خانواده (كلاريس) نوشته شده. كلاريس همه وقتش وقف رسيدن به خانه و زندگي، بچه ها و همسرش مي شود. اما همسرش مثل بيشتر مردها هيچ كدام از كارهاي او را نمي بيند و تنها در بند علايق و خواسته هاي خودش است. اين وضعيت كم كم در برخورد با آدم هاي ديگر خودش را نشان مي دهد.

کلاریس آنچه را که پیش از این به شکل یك احساس ناخوشایند و ناخودآگاه در درونش می یافت، حالا و بخصوص در برخورد با آدمی مثل امیل سيمونيان، آگاهانه به آن پی می برد. کلاریس می فهمد که زندگیش جور دیگري هم می توانست باشد، متفاوت تر و بهتر و خوشایندتر از این که هست. این اما تنها یك رویای شیرین ست و در واقعیت آنقدر به او فرصت داده نمی شود که به دنبال بهتر کردن زندگیش برود و کاری بکند.



نكته خوبي كه در اين داستان وجو دارد ، شيوه روايت اين داستان است.


اول از نظر شیوه روایت؛ بیان داستان به شکل حرف های درونی کلاریس با خودش، حالت یك حدیث نفس را به داستان داده. همه داستان آن فکرهایي است که توي سر کلاریس و توي دلش می گذرد، نمود بیرونی ندارد. یعنی کلاریس با خودش حرف می زند و درددل مي كند. بیرون از فکر، او اما همان چیزهای همیشگی اتفاق می افتد و او همان کارهای همیشگی را مجبور است انجام بدهد.


‹دستم را از توي جيب پيشبند در آوردم و كتاب را گذاشتم توي قفسه. خسته بودم و حوصله ي خواندن نداشتم. آرتوش روزنامه را انداخت روي ميز و ايستاد. كش و قوس آمد و خميازه كشيد. ‹‹ چراغ ها را تو خاموش مي كني يا من؟›› روزنامه افتاد زمين. نگاهش كردم. از هفده سال پيش بيست كيلويي وزن اضافه كرده بود و موهاي قبلاً پر پشت و مجعدش حالا كم پشت بود و صاف. ريش بزي كه به خاطرش آليس در غياب صدايش مي كرد ‹پروفسور› مثل آن وقت ها سياه نبود. فكر كردم چقدر عوض شده. داشتم فكر مي كردم حتماً من هم عوض شده ام كه گفت‹‹ پرسيدم چراغ ها را تو خاموش مي كني ياـــــ›› با عجله گفتم‹‹من.››


نکته دوم مفصل بندی داستان به پنجاه بخش کوتاه است که توي هر کدام بخشي از زندگی روزمره کلاریس و اتفاق هایی که با آن روبرو می شود توضیح داده شده. این مفصل بندی سنجیده و داستان را خیلی روان و باورکردنی و طبیعی پیش می برد.


نکته سوم توي روایت، آشنا کردن تدریجی خواننده با آدم های دور و بر کلاریس و ایجاد فضای داستان است.
براي هر کدام از آدم های توي داستان ، پیرزاد یك شخصیت خاص به وجود آورده که آنها را شناختنی و ملموس می کند. شخصیت ها باورکردنی و واقعی هستند.


مثلن هر آدم یك خصوصیت ویژه دارد. خواهر مشتاق شوهر کردن؛ مادر همچنان در فکر شوهر مرده اش ؛ خانواده امیل یك تیپ خاص. کودکی، نوجوانی، بزرگسالی، میانسالی و هر دوره ای از زندگی آدمی، در قالب خصوصیات ویژه یکی از شخصیت های داستان نمود پیدا کرده.


علاقمندی به زبان نیامده ای که بین کلاریس و امیل شکل می گیرد، کلاریس را از موقعیت خودش آگاه می کند و او پی می برد که چه چیزهایی توي زندگی هست که او به خاطر زندگی روزمره خانوادگیش و در راه تر و خشک کردن اعضای خانواده اش از آنها چشم پوشیده.


علامت سوال را كه توي نگاهم ديد گفت‹‹ از دوقلوها شنيدم گل هايي كه آن شب براي مادرم آورده بودي خودت كاشتي.›› حس كردم دارم سرخ مي شوم. از اين كه گفته بود تو، يا چون عادت نداشتم كسي از كارهايم تعريف كند؟
پرسيد‹‹برقكار را مي شناختيد؟›› باز داشت مي گفت شما. گفتم‹‹نه، بار اول بود مي ديدمش. تازه استخدام شركت نفت شده.›› به صليب گردنم نگاه كرد.‹‹ پس از كجا مي دانستي عروسي مي كند؟›› صليب را كه كج شده بود راست كردم.‹‹خودش تعريف كرد.››
به گل نخودي ها نگاه كرد.‹‹ مي فهمم چرا. همه دلشان مي خواهد با تو حرف بزنند. حرف زدن با تو راحت ست.›› نگاهم كرد.‹‹انگار آدم سال هاست مي شناسدت.››


كتاب چراغ ها را خاموش مي كنم، مثل بقيه نوشته هاي خانم پيرزاد، بسيار ساده و شيرين نوشته شده. مجموعه ‹سه كتاب› كه از چند داستان كوتاه تشكيل شده و ‹كتاب عادت ميكنيم› اين نويسنده هم بسيار خواندني است.

۸:۱۰ بعدازظهر  -  شراره انصاری
نظرات

نقد خوبي نوشته ايد. چشم به راه نقدهاي ديگري از شما هستم. كامياب باشيد.

نوشته شده توسط yakub در تاريخ جمعه، ۲۷ خردادماه ۱۳۸۴، ۸:۵۴ بعدازظهر

شراره خانم
من مجبور شدم، رنگ کلمات صفحه اول را بردارم.
احتمالا شما هم دیده بودید که ستون های صفحه به هم ریخته بود.
ببخشید که دخالت شد.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴، ۱:۴۳ صبح
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)