« مادرکُشي | صفحه اصلي | کباب بچه فيل »
شنبه، ۴ تیرماه ۱۳۸۴
سايه ي عنايت

هفته ي ۱۱م: ذره اي سايه ي عنايت

برخی از داستانهای مولانا در مثنوی، صبغه ای کاملاً اروتیک و جنسی دارند. داستان خاتونی که هوس آمیزش با خر به سرش زده بود؛ حکایت دو برادر کوسه و امرد؛ قصه مرد زاهد، زن غیور و کنیز زیباروی؛ حکایت مخنث و لوطی؛ داستان وصیت پدر به دختر؛ حکایت خلیفه و کنیزک موصلی از جمله این داستانهاست. برخی از مثنوی شناسان در باره چرایی استفاده مولانا از این گونه داستانها اظهار تعجب کرده اند. چرا مولانا بعنوان یکی از مشهورترین فقیهان عصر خود، در کتاب مثنوی از چنین داستانهایی برای رساندن مقاصد خود بهره برده است؟

بنظر می رسد هیچکس نمی تواند موجودیت و رواج چنین داستانهایی را در فرهنگ عامه مردم انکار کند. همه ما بارها در طول زندگی خود در جمع دوستان و جامعه، راوی چنین داستانهایی در قالب قصه یا جوک بوده ایم یا اینکه از زبان دیگران شنیده ایم.

اول اینکه مولانا در دفتر چهارم با ارائه حدیت مشهور« کلمواالناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم» می گوید در مواجه شدن با هر طایفه ای باید که با زبان خودشان با آنان سخن گفت. در این معنا مولانا به تاویل و تفسیر حکایت هایی پرداخته که با ذائقه عامه سازگاری بيشتري دارد.

چون که با کودک سر و کارم فتاد

هم زبان کودکان باید گشاد

دوم اینکه مولانا در دفتر ششم به حدیث« ان اللَّه يلقن الحكمة على لسان الواعظين بقدر همم المستمعين‏» اشاره نموده و می فرماید واعظ با توجه به کشش و قدرت فهم شنوندگان سخن می گوید و سخن راندن از چیزی ورای ظرف فهم آنان کاری عبث و بیهوده است.

عامه را از عشق همخوابه و طبق

کی بود پروای عشق ِ صنع حق

فرهنگ عامه پر از حکایتهای اروتیک و عشق به دنیا و مافیها است. با آنان باید بقدر همت و توجه شان سخن گفته و از آن طریق روزنی به سوی ملکوت گشود.

اگر از من بپرسید از حکايات اروتيک مثنوی معنوی کدام تاویل داستانی را بعنوان برجسته ترین تاویل انتخاب می کنم بدون تردید حكايت دو برادر كُوسَه و اَمرَد از دفتر ششم را انتخاب خواهم کرد. نکات عمیق تاریخی، فرهنگی، دینی و عرفانی در این حکایت وجود دارد. سعی می کنم خیلی خلاصه به این داستان اشاره کنم.

دو برادر بودند که یکی از آنها بسیار زیبا ولی کُوسَه بود ( کُوسَه فردیست که بر چانه اش چند تار مویی روئیده است. چیزی شبیه صورت هاشمی رفسنجانی کاندیدای شکست خورده ی ایران ). برادر دوم گر چه صورتی بسیار زشت داشت ولی اَمرَد بود ( اَمرَد کسی است که در صورتش مویی وجود ندارد).

این دو برادر در طی سفری بعلت فرا رسیدن شب مجبور شدند برای خواب و استراحت در مسافرخانه ای بیتوته کنند که ویژه افراد مجرد بود. پسر اَمرَد موقع خوابیدن بیست خشت گلی را در پشتش (باسن ش!) انبار کرد تا از گزند ناکسان در امان بماند.
اَمردى و كُوسه‏اى در انجمن

آمدند و مجمعى بُد در وطن‏

مشتغل ماندند قوم محتجب

روز رفت و شد زمانه ثلث شب‏

ز آن عزب‏خانه نرفتند آن دو كس

هم بخفتند آن سو از بيم عسس‏

كوسه را بُد بر زنخدان چار مو

ليك همچون ماه بَدرَش بود رو

كودكِ اَمرَد به صورت بود زشت

هم نهاد اندر پس ِ كون بيست خشت‏

اَمرَد در دل شب ناگهان احساس کرد که یکی آرام آرام مشغول برداشتن خشتها است. آن شخص نابکار! بعد از برداشتن خشتها، شروع به دست زدن کرد که ناگهان اَمرَد با فرياد بیدار شد.

اَمرَد گفت: ای سگ پرست تو کیستی؟

جواب شنید : چرا این خشتها را در پشت خودت گذاشتی؟

اَمرد گفت: چرا این خشتها را از پشت من برداشتی؟ من مریض هستم و از سر ضعف امشب خواستم جایی استراحت کنم و به اینجا پناه آوردم.

جواب شنید: اگر مریض هستی باید به بیمارستان مراجعه می کردی یا اینکه به خانۀ طبیبی می رفتی، چرا به این استراحتگاه آمدی؟


لوطيى دب برد شب در انبهى

خشتها را نقل كرد آن مشتهى

دست چون بر وى زد او از جا بجست

گفت: هى تو كيستى اى سگ پرست؟

گفت: اين سى خشت چون انباشتى؟

گفت: تو سى خشت چون برداشتى‏؟

كودك بيمارم و از ضعف خود

كردم اينجا احتياط و مرتقد

گفت: اگر دارى ز رنجورى تفى

چون نرفتى جانب دار الشفا؟!

اَمرَد با غصه و اندوه فراوان گفت: من از دست امثال تو به کجا فرار کنم؟! هر جا که می روم می خواهند به من دست درازی کنند. در خانقاه که بهترین جایگاه و قرارگاه مردان الهی است با دیدن من چنان شور و شهوتی در می گیرد که از دستشان بهیچوجه در امان نیستم. حالا شما حدس بزنید که در کوچه و بازار با من چه رفتاری می کنند و چه بلایی بر سرم می آورند. گاهی از سر بیچارگی به سوی زنان پناه می برم. زنان نیز با دیدن من وسوسه شده و هر کدام توقعی از من دارند که در نتیجه شوهران و پدرانشان قصدِ جان من می کنند. چکنم که نه در میان مردان جای دارم و نه در بین زنان! بعلت اَمرَد بودن و صورت بی مو از مردان محسوب نمی شوند و مردان نظر سوء به من دارند و همچنین بعلت مرد بودن جزو طایفۀ زنان نیستم و سرگردان هستم.

گفت: آخر من كجا دانم شدن

كه به هر جا مى‏روم من ممتحن

چون تو زنديقى پليدى ملحدى

مى‏برآرد سر به پيشم چون ددى‏

خانقاهى كه بود بهتر مكان

من نديدم يك دمى در وى امان‏

رو به من آرند مشتى حمزه خوار

چشمها پر نطفه كف خايه فشار

و آن كه ناموسى است خود از زير زير

غمزه دزدد مى‏دهد مالش به ...!

خانقه چون اين بود بازار عام

چون بود خر گله و ديوان خام‏!

ور گريزم من روم سوى زنان

همچو يوسف افتم اندر افتتان‏

يوسف از زن يافت زندان و فشار

من شوم توزيع بر پنجاه دار

آن زنان از جاهلى بر من تنند

اولياشان قصد جان من كنند

نه ز مردان چاره دارم نه از زنان

چون كنم كه نى از اينم نه از آن‏

در این موقع پسر اَمرَد نگاهی به برادر کُوسَه کرد و با افسوس گفت: خوشا بحال او که با اینهمه زیبایی با داشتن سه چهار تا تار مو، از این غصه ها و بلاها در امان است و کسی توجهی به او ندارد. لکن من با اینهمه زشتی چون مویی در صورت ندارم اینطور در گرفتاری دست و پا می زنم. اینکه بر چانه سه چهار تا مو باشد بهتر از سی چهل تا خشتی است که آدم هر شب مجبور باشد بر پشتش انبار کند!

بعد از آن كودك به كوسه بنگريست

گفت: او با آن دو مو از غم برى است‏

فارغ است از خشيت و از پيكار خشت

و ز چو تو مادر فروش كنگ زشت‏

بر زنخ سه چار مو بهر نمون

بهتر از سى خشت گرداگرد كون‏!
مولانا در اینجا نکته ای جالب را مطرح می کند. حکایتِ برادر اَمرَد مانند کوششها و تلاشهای آدمهایست که به طاعتها و عبادتهای خود و انبار کردن دعاهایشان خوش هستند. آدمهای طاعت پرستی که فکر می کنند با کثرت عبادات می توانند راه به جایی ببرند و به مقصود برسند. طاعتهای این افراد مانند همان خشتهایی است که اَمرَد بر پشت خود می گذارد. شیطان براحتی این خشتها را بر می دارد و کار خودش را می کند! اگر انباری از این طاعتها هم فراهم شود در مقابل تند باد حملات شیطان پراکنده شده و در نتیجه بی اثر است زیرا این تلاشها همه از سوی افراد صورت گرفته است.

حکایتِ برادر کُوسَه مانند آدمی است که عنایت خداوند شامل حال او شده است. افرادی که فقط بدنبال توجه و عنایت خداوندی هستند. سه چهار تا تار موی کُوسَه چون حاصل آفرینش الهی است باعث نجات او و رهائيش از دست بلایای طبیعی! و آسمانی است.
ذره‏اى سايه‏ى عنايت بهتر است

از هزاران كوشش طاعت پرست‏

ز انكه شيطان خشت طاعت بر كند

گر دو صد خشت است خود را ره كند

خشت اگر پر است بنهاده‏ى تو است

آن دو سه مو از عطاى آن سو است

آن دو سه تار عنايت همچو كوه

سَد شده چون فرِّ سيما در وجوه‏

تاویل مولانا از این حکایت چنان است که انسان را حیران می کند. اینکه مولانا از این داستان چه نکته عمیق عرفانی را استخراج می کند. انسان بجای عبادت پرستی و کثرت عبادت بهتر است بفکر این باشد که ذره ای از سایه عنایت خداوندی را بدست بیاورد.

رو دو تا مو ز آن كـَـرَم به دست آر

و انگهان ايمن بخسب و غم مدار

۷:۵۴ بعدازظهر  - 
نظرات

ابي جان
من ايميل را خواندم و به وبلاگ يك دستي كشيدم.
لطفا شما هم چك كنيدف و ببينيد كه براي شما هم درست شده است يا نه؟
از مسنجر پيغام دادم نبوديد.
مخلص

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ چهارشنبه، ۸ تیرماه ۱۳۸۴، ۹:۲۲ بعدازظهر
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)