لئو بوسکالیا
همه پیشاپیش تلاش می کنند به ماهیت زندگی پی ببرند, و وقتی پی می برند که بازی به آخر رسیده است.
به روایت قصه ای کهن, روزگاری رهروی از بلندی های هیمالیا سفر می کند تا محضر استادی بزرگ را که به گمان او از راز زندگی با خبر است, دریابد. بعد از مشقت های بسیار, سرانجام در غاری کوهستانی با آن مرد خردمند روبرو می شود. مراد که سال هاست کنج زهد و ریاضت اختیار کرده, نیمه عریان و ملبس به چند کهنه پاره چرک است. بر سر و عارضش انبوهی از گیسوان چون برف روییده ودیدگانش از بیداری سرخ و بی فروغ شده اند.
مسافر به تندی کنار او می نشیند و می پرسد:«بگو, راز زندگی چیست؟»
استاد پاسخ می دهد:«راز زندگی بسیار ساده است. زندگی فقط یک ظرف گیلاس است.»
مسافر از پاسخ استاد یکه می خورد. می گوید:«یک ظرف گیلاس!»
استاد تاملی می کند و بعد می پرسد:«تو می گویی نیست؟»
زندگی همین است که اکنون می گذرد, همین دم که ما وقت گرانبهای خود را برای پی بردن به ماهیت آن تلف می کنیم.
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)