لينک دوستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=c319bca16e7fe9b909663a37c489281f is currently inaccessible
جستجو
جستجو در ميان مطالب:

وبلاگ گروهي (کتاب‌‌خانه‌)
باقي قضايا




« جاهل شاه | صفحه اصلي | سراب »
یکشنبه، ۲ مردادماه ۱۳۸۴
يا رازق

در دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا از زاهدی یاد می کند که به آزمونی دست زد تا راست یا دروغ بودنِ حدیثی را دریابد. او در حدیثی از رسول خدا شنید که رزق مردمانِ صابر از سوی خداوند مقدّر شده و بیگمان به آنان خواهد رسید. زاهد خواست که این قضیه را امتحان کند. به بیابانی و در زیر کوهی رفت و خوابید.


آن يكى زاهد شنود از مصطفى
كه يقين آيد به جان رزق از خدا
گر بخواهى ور نخواهى رزق تو
پيش تو آيد دوان از عشق تو
از براى امتحان آن مرد رفت
در بيابان نزد كوهى خفت تفت‏
كه ببينم رزق مى‏آيد به من
تا قوى گردد مرا در رزق ظن

کاروانی راه خويش گم کرد و در آن بیابان به زیر کوه آمده و زاهد را خفته دید. کاروانیان با دیدن زاهد که در زير کوه خفته بود بسیار تعجب کردند. خواستند زاهد را بیدار کنند. زاهد هیچ حرکتی از خود نشان نداد و مثل چوب خشک بی حرکت ماند. کاروانیان گفتند: بیچاره از ضعف به این روز افتاده است. پس غذایی آماده کردند.


كاروانى راه گم كرد و كشيد
سوى كوه آن ممتحن را خفته ديد
گفت اين مرد اين طرف چون است عور
در بيابان از ره و از شهر دور
اى عجب مرده است يا زنده كه او
مى‏نترسد هيچ از گرگ و عدو
آمدند و دست بر وى مى‏زدند
قاصدا چيزى نگفت آن ارجمند
هم نجنبيد و نجنبانيد سر
وا نكرد از امتحان هم او بصر
پس بگفتند اين ضعيف بى‏مراد
از مجاعت سكته اندر اوفتاد
نان بياوردند و در ديگى طعام
تا بريزندش به حلقوم و به كام


وقتی غذا آوردند تا به دهان زاهد بریزند او برای امتحان دهان خود را کلید کرد و دندانهایش را به فشرد تا ببیند چه پیش خواهد آمد. کاروانیان بجای پشیمان شدن گفتند: حال این بیچاره چنان است که حتی قدرت باز کردن دهان ندارد. وسیله ای آوردند و دندانهایش را به زور از هم باز کرده و غذا را به دهانش ریختند.


پس به قاصد مرد، دندان سخت كرد
تا ببيند صدق آن ميعاد مرد
رحمشان آمد كه اين بس بى‏نواست
وز مجاعت هالك مرگ و فناست‏
كارد آوردند قوم اشتافتند
بسته دندانهاش را بشكافتند
ريختند اندر دهانش شوربا
مى‏فشردند اندر او نان پاره‏ها


زاهد با خودش می گفت: ای دل دیگر امتحان بس است. اکنون به یقین دانستی که رزق مردمانِ صابر از سوی خداوند مقدّر شده و به آنان خواهد رسید.


گفت: اى دل گر چه خود تن مى‏زنى
راز مى‏دانى و نازى مى‏كنى‏
گفت دل: دانم و قاصد مى‏كنم
رازق اللَّه است بر جان و تنم
امتحان زين بيشتر خود چون بود
رزق سوى صابران خوش مى‏رود

۰:۰۰ بعدازظهر  - 
نظرات

سلام آقا ابراهيم
آقا شما تا حال ابه اين فكر افتادي كه خودت شخصا اين موضوع را امتحان بكني؟
در كل به نظر شما عاقلانه است كه براي مثال من بروم در بياباني و بخواهم اين موضوع را شخصا تجربه كنم؟

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ دوشنبه، ۳ مردادماه ۱۳۸۴، ۴:۴۲ صبح

سلام...سهراب جانم؛ به نظر من اين حکايتها و داستانها براي درک چيز ديگري است و ما نمي توانيم همين را خط به خط امتحان بکنيم. فقط از اين داستانها ما« چيزي» را مي فهميم که در زندگيمان (آنهم تا حدودي) به دردمان خواهد خورد. حداقلش اينست که کورسوي اميد را در دل ما زنده نگه خواهد داشت، اينکه تنها نيستيم، اينکه کسي به فکر ما هست، اينکه بشکل کور به اين بيغوله(دنيا) پرتاب نشده ايم، اينکه...

نوشته شده توسط ابراهيم در تاريخ سه شنبه، ۴ مردادماه ۱۳۸۴، ۵:۳۳ بعدازظهر
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)