فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
در دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا از زاهدی یاد می کند که به آزمونی دست زد تا راست یا دروغ بودنِ حدیثی را دریابد. او در حدیثی از رسول خدا شنید که رزق مردمانِ صابر از سوی خداوند مقدّر شده و بیگمان به آنان خواهد رسید. زاهد خواست که این قضیه را امتحان کند. به بیابانی و در زیر کوهی رفت و خوابید.
آن يكى زاهد شنود از مصطفى
كه يقين آيد به جان رزق از خدا
گر بخواهى ور نخواهى رزق تو
پيش تو آيد دوان از عشق تو
از براى امتحان آن مرد رفت
در بيابان نزد كوهى خفت تفت
كه ببينم رزق مىآيد به من
تا قوى گردد مرا در رزق ظن
کاروانی راه خويش گم کرد و در آن بیابان به زیر کوه آمده و زاهد را خفته دید. کاروانیان با دیدن زاهد که در زير کوه خفته بود بسیار تعجب کردند. خواستند زاهد را بیدار کنند. زاهد هیچ حرکتی از خود نشان نداد و مثل چوب خشک بی حرکت ماند. کاروانیان گفتند: بیچاره از ضعف به این روز افتاده است. پس غذایی آماده کردند.
كاروانى راه گم كرد و كشيد
سوى كوه آن ممتحن را خفته ديد
گفت اين مرد اين طرف چون است عور
در بيابان از ره و از شهر دور
اى عجب مرده است يا زنده كه او
مىنترسد هيچ از گرگ و عدو
آمدند و دست بر وى مىزدند
قاصدا چيزى نگفت آن ارجمند
هم نجنبيد و نجنبانيد سر
وا نكرد از امتحان هم او بصر
پس بگفتند اين ضعيف بىمراد
از مجاعت سكته اندر اوفتاد
نان بياوردند و در ديگى طعام
تا بريزندش به حلقوم و به كام
وقتی غذا آوردند تا به دهان زاهد بریزند او برای امتحان دهان خود را کلید کرد و دندانهایش را به فشرد تا ببیند چه پیش خواهد آمد. کاروانیان بجای پشیمان شدن گفتند: حال این بیچاره چنان است که حتی قدرت باز کردن دهان ندارد. وسیله ای آوردند و دندانهایش را به زور از هم باز کرده و غذا را به دهانش ریختند.
پس به قاصد مرد، دندان سخت كرد
تا ببيند صدق آن ميعاد مرد
رحمشان آمد كه اين بس بىنواست
وز مجاعت هالك مرگ و فناست
كارد آوردند قوم اشتافتند
بسته دندانهاش را بشكافتند
ريختند اندر دهانش شوربا
مىفشردند اندر او نان پارهها
زاهد با خودش می گفت: ای دل دیگر امتحان بس است. اکنون به یقین دانستی که رزق مردمانِ صابر از سوی خداوند مقدّر شده و به آنان خواهد رسید.
گفت: اى دل گر چه خود تن مىزنى
راز مىدانى و نازى مىكنى
گفت دل: دانم و قاصد مىكنم
رازق اللَّه است بر جان و تنم
امتحان زين بيشتر خود چون بود
رزق سوى صابران خوش مىرود
سلام...سهراب جانم؛ به نظر من اين حکايتها و داستانها براي درک چيز ديگري است و ما نمي توانيم همين را خط به خط امتحان بکنيم. فقط از اين داستانها ما« چيزي» را مي فهميم که در زندگيمان (آنهم تا حدودي) به دردمان خواهد خورد. حداقلش اينست که کورسوي اميد را در دل ما زنده نگه خواهد داشت، اينکه تنها نيستيم، اينکه کسي به فکر ما هست، اينکه بشکل کور به اين بيغوله(دنيا) پرتاب نشده ايم، اينکه...
نوشته شده توسط ابراهيم در تاريخ سه شنبه، ۴ مردادماه ۱۳۸۴، ۵:۳۳ بعدازظهرv یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)
سلام آقا ابراهيم
نوشته شده توسط سهراب در تاريخ دوشنبه، ۳ مردادماه ۱۳۸۴، ۴:۴۲ صبحآقا شما تا حال ابه اين فكر افتادي كه خودت شخصا اين موضوع را امتحان بكني؟
در كل به نظر شما عاقلانه است كه براي مثال من بروم در بياباني و بخواهم اين موضوع را شخصا تجربه كنم؟