فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
از نگاه مولانا نعمتهای دنیا با رنج آمیخته است. نعمتهای دنیا اگر چه در ظاهر زیبا و دلفریب هستند ولی در باطن، گرفتاری و دلمشغولی به همراه دارند.
مولانا در دفتر ششم از مثنوی معنوی داستان غلامک هندويی را نقل می کند که به دختر ارباب دل باخته بود. ارباب در حقّ غلام پدری کرده و او را مانند فرزندی گرامی داشته و به علم و ادب آراست:
خواجهاى را بود هندو بندهاى
پروريده كرده او را زندهاى
علم و آدابش تمام آموخته
در دلش شمع هنر افروخته
پروريدش از طفوليت به ناز
در كنار لطف آن اكرام ساز
ارباب دختری داشت چون قرص ِ قمر که به ماه می گفت تو در نیا که من آمدم! این دختر چون به سن ِ ازدواج رسید خواستگاران بسیاری از دور و نزدیک به طلبش آمدند:
بود هم اين خواجه را خوش دخترى
سيم اندامى گشى خوش گوهرى
چون مراهق گشت دختر طالبان
بذل مىكردند كابين گران
مىرسيدش از سوى هر مهترى
بهر دختر دمبهدم خوازهگرى
غلام هندو وقتی فهمید ازدواج دختر کاملاً قطعی است حالش کم کم دگرگونه و بیمار شد. طبیبان نتوانستند علت بیماری او را بفهمند و غلام هم در باره آنچه در دل داشت سخنی بر زبان نراند:
چون به جد تزويج دختر گشت فاش
دست پيمان و نشانى و قماش
پس غلام خرد كاندر خانه بود
گشت بيمار و ضعيف و زار زود
همچو بيمار دقى او مىگداخت
علت او را طبيبى كم شناخت
عقل مىگفتى كه رنجش از دل است
داروى تن در غم دل باطل است
آن غلامك دم نزد از حال خويش
كز چه مىآيد بر او در سينه نيش
ارباب شبی به همسرش گفت: تو مثل مادر او هستی پس سعی کن با لطایف احساس مادری راجع به علت بیماریش سوال کنی. خاتون هم خیلی با محبت ماجرا را پرسید و غلام در نهایت حقیقت را گفت: ما اینجا باشیم و شما دختر چون قندِ عسلت را به دیگری بدهی؟!
گفت خاتون را شبى شوهر كه تو
باز پرسش در خلا از حال او
تو بجاى مادرى او را بود
كه غم خود پيش تو پيدا كند
چون كه خاتون كرد در گوش اين كلام
روز ديگر رفت نزديك غلام
پس سرش را شانه مىكرد آن ستى
با دو صد مهر و دلال و آشتى
آن چنان كه مادران مهربان
نرم كردش تا در آمد در بيان
كه مرا اوميد از تو اين نبود
كه دهى دختر به بيگانهى عنود
خواجه زادهى ما و ما خسته جگر
حيف نبود كاو رود جاى دگر
خاتون از این ادّعا و شکایت بسیار دلخور شد. چگونه غلامی هندو و بی اصل و نسب به دختر اربابش طمع می کند و خود را صاحبِ حق می داند. خاتون موضوع را به ارباب می گوید و اینکه چه آدم خیانتکاری را در دامن خودشان پرورده اند:
خواست آن خاتون ز خشمى كامدش
كه زند و ز بام زير اندازدش
كاو كه باشد هندوى مادر غرى
كه طمع دارد به خواجه دخترى
گفت صبر اولى بود خود را گرفت
گفت با خواجه كه بشنو اين شگفت
اين چنين گراء كى خائن بود
ما گمان برده كه هست او معتمد
ارباب به همسرش گفت که من کاری می کنم کارستان! بلایی بر سر غلام بیاوروم که داستانش را ابی نکته گو از قول مولانا در نکته ها بگوید. به غلام بگو که تو بهترین همسر برای دختر ما هستی. شنیدن سخنان تو باعث بهبودی غلام خواهد شد. حیوانات از راه دهان و خوردن فربه می شوند ولی آدم از راه گوش و شنیدن عزّت و سلامت می یابد:
گفت خواجه صبر كن با او بگو
كه از او ببريم و بدهيمش به تو
تا مگر اين از دلش بيرون كنم
تو تماشا كن كه دفعش چون كنم
تو دلش خوش كن بگو مىدان درست
كه حقيقت دختر ما جفت تست
ما ندانستيم اى خوش مشترى
چون كه دانستيم تو اوليترى
تا خيال و فكر خوش بر وى زند
فكر شيرين مرد را فربه كند
جانور فربه شود ليك از علف
آدمى فربه ز عز است و شرف
آدمى فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش
خاتون چون این مژده را به غلام داد انگار غلام جانی دوباره پیدا کرد. او بعد از این ماجرا گاهی به خاتون می گفت: نکند این خبر برای دلخوشی من باشد؟ ارباب جشنی را ترتیب داد و به طور رسمی به همه اعلام کرد که قرار است برای غلام جشن ازدواجی فراهم کنم. با اینکار غلام دیگر یقین کرد که اوضاع به کام است و عیش برقرار:
چون بگفت آن خسته را خاتون چنين
مىنگنجيد از تبختر بر زمين
زفت گشت و فربه و سرخ و شكفت
چون گل سرخ و هزاران شكر گفت
گه گهى مىگفت اى خاتون من
كه مبادا باشد اين دستان و فن
خواجه جمعيت بكرد و دعوتى
كه همىسازم فرج را وصلتى
تا جماعت عشوه مىدادند و گال
كاى فرج بادت مبارك اتصال
تا يقينتر شد فرج را آن سخن
علت از وى رفت كل از بيخ و بن
ارباب در شب عروسی، باصطلاح شب زفاف؛ مردی را حنا بسته و بشکل زنان آرایش نمود. در اول شب شمع را خاموش کردند و غلام با مردی زمخت و هیولامنش تنها ماند. مرد چنان بلایی بر سر غلام آورد که آن سرش ناپیدا! چون صدای ساز و دهل بلند بود هر چقدر غلام بیچاره فریاد می کرد صدایش به جایی نمی رسید . تا صبح غلام مثل لباسی در دستان مرد چلانده می شد.
بعد از آن اندر شب گردك به فن
اَمردى را بست حنا همچو زن
پر نگارش كرد ساعد چون عروس
پس نمودش ماكيان دادش خروس
مقنعه و حلهى عروسان نكو
كنگِ اَمرد را بپوشانيد او
شمع را هنگام خلوت زود كشت
ماند هندو با چنان كنگِ درشت
هندوك فرياد مىكرد و فغان
از برون نشنيد كس از دفزنان
ضرب دف و كف و نعرهى مرد و زن
كرد پنهان نعرهى آن نعره زن
تا به روز آن هندوك را مىفشارد
چون بود در پيش سگ انبان آرد
روز بعد غلام را به همراه دختر ارباب برای حمام بردند. غلام که صندوق عقبش کاملاً تصادفی شده بود و حالی نداشت کنار دختر ارباب نشست. البته خاتون کنار دختر نشسته بود تا از تعرض احتمالی غلام به دخترش جلوگیری کند.
روز آوردند طاس و بوغ زفت
رسم دامادان فرج حمام رفت
رفت در حمام او رنجور جان
كون دريده همچو دلق تونيان
آمد از حمام در گردك فسوس
پيش او بنشست دختر چون عروس
مادرش آن جا نشسته پاسبان
كه نبايد كاو كند روز امتحان
غلام با خشم به دخترک نگریست و گفت: خدا هیچکس را نصیب تو نکند. تو در روز بسیار زیبا و دلفریبی ولی در شب به هیچکس رحم نمی کنی.
ساعتى در وى نظر كرد از عناد
آن گهان با هر دو دستش ده بداد
گفت كس را خود مبادا اتصال
با چو تو ناخوش عروس بد فعال
روز رويت روى خاتونان تر
... زشتت شب بتر از ... خر
مولانا از این داستان چنین نتیجه می گیرد که تمامی نعمتهای این جهان مثل سراب است. از دور دلفریب و چون نوعروسان است ولی در باطن و از نزدیک بغیر از نیش و گرفتاری در پی ندارد. باید در برابر این امور صبر پیشه کرد و گرنه مثل ِفرج(غلام هندو) صد بلا را می باید به جان خرید.
همچنان جملهى نعيم اين جهان
بس خوشست از دور پيش از امتحان
مىنمايد در نظر از دور آب
چون روى نزديك باشد آن سراب
گنده پير است او و از بس چاپلوس
خويش را جلوه كند چون نو عروس
هين مشو مغرور آن گلگونهاش
نوش نيش آلودهى او را مچش
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
تا نيفتی چون فرج در صد حرج
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)
ابي جان خسته نباشيد
نوشته شده توسط سهراب در تاريخ دوشنبه، ۱۰ مردادماه ۱۳۸۴، ۸:۴۲ بعدازظهر