فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
مولانا در دفتر دوم مثنوی حکایتی را در باره ی آثار حرص و طمع در آدمی ذکر می کند. حرص و طمع باعث می شود چشم و دل آدمی کور شود و حقیقتِ آشکار را نتواند تشخیص دهد.
هر كه را باشد طمع، الكن شود
با طمع، كى چشم و دل روشن شود
صد حكايت بشنود مدهوش ِ حرص
در نيايد نكتهاى در گوش حرص
شخص مفلسی سالها در زندان زندگی می کرد و خواب و خور را از سایر زندانیان ربوده بود. دزدیدن و خوردن غذای سایر زندان کار هر روزه ی این شخص بود بطوریکه هیچکس از ترس او، جرات خوردن لقمه ای نان را نداشت.
بود شخصى مفلسى بىخان و مان
مانده در زندان و بند بىامان
لقمهى زندانيان خوردى گزاف
بر دل خلق از طمع چون كوه قاف
زهره نِه كس را كه لقمهى نان خورد
ز انكه آن لقمهربا كاوش برد
بعد از مدتها زندانیان به تنگ آمدند و با وکیل زندان مشورت کردند و به قاضی پیغام دادند: « ما از دست این شخص در امان نیستیم. او مثل مگسی در هر جایی که غذا باشد حاضر می شود و غذای شصت نفر هم برای او «هیچ» به حساب می آید! سه سال است که روز و شب برای خوردن غذا در عذاب هستیم و در طی این مدت هیچوقت او را سیر ندیده ایم و همیشه گرسنه است. خلاصه اینکه به داد ما برسید.»
با وكيل قاضى ادراكمند
اهل زندان در شكايت آمدند
كه سلام ما به قاضى بَر كنون
باز گو آزار ما زين مرد دون
كاندر اين زندان بماند او مستمر
ياوه تاز و طبلخوار است و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بىصلا و بىسلام
پيش او هيچ است لوت شصت كس
كر كند خود را اگر گوييش بس
مرد زندان را نيايد لقمهاى
ور به صد حيلت گشايد طعمهاى
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو
حجتش اين كه خدا گفتا كلوا
زين چنين قحط سه ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاينده باد
يا ز زندان تا رود اين گاوميش
يا وظيفه كن ز وقفى لقمهايش
اى ز تو خوش هم ذكور و هم اناث
داد كن المستغاث المستغاث
وکیل به نزد قاضی رفت و ماجرا را به عرض رساند. قاضی پس از تحقیق دانست که حق به جانب زندانیان است. قاضی دستور داد زندانی مفلس را به نزدش آوردند و به او گفت: « از این زندان بیرون برو و به نزد خان و مان خودت برو». مفلس گفت:« من جایی برای رفتن ندارم و این زندان برای من بهشت است. اگر مرا از زندان بیرون کنی ناچاراً از فقر و فلاکت خواهم مرد. قاضی گفت:« از این ظاهرنمایی دست بردار و بدان که زندانیان بر علیه تو شهادت داده اند.» مفلس گفت:« گواهی زندانیان مورد قبول نیست چون آنان به دروغ شهادت داده اند.» قاضی از هر کسی که در محکمه حاضر بود راجع به زندانی مفلس سوال نمود. همه حاضران به یک زبالن گفتند که المفلس و فی امان الله!
سوى قاضى شد وكيل با نمك
گفت با قاضى شكايت يك به يك
خواند او را قاضى از زندان به پيش
پس تفحص كرد از اعيان خويش
گشت ثابت پيش قاضى آن همه
كه نمودند از شكايت آن رمه
گفت قاضى خيز از اين زندان برو
سوى خانهى مردهريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست
همچو كافر جنتم زندان تست
گر ز زندانم برانى تو به رد
خود بميرم من ز تقصيرى و كد
گفت قاضى مفلسى را وانما
گفت اينك اهل زندانت گوا
گفت ايشان متهم باشند چون
مىگريزند از تو مىگريند خون
از تو مىخواهند هم تا وارهند
زين غرض باطل گواهى مىدهند
جمله اهل محكمه گفتند ما
هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
هر كه را پرسيد قاضى حال او
گفت مولا دست ازين مفلس بشو
قاضی برای اینکه مردم گول این زندانی را نخورند دستور داد که او را در سراسر شهر گردش دهند و به مردم اصلاع دهند که این شخص فرد مفلس و کلاش است و کسی گول او را نخورد. هر کسی که به او قرض دهد و بعد شکایت کند این شخص دوباره به زندان نخواهد افتاد.
گفت قاضى كش بگردانيد فاش
گرد شهر اين مفلس است و بس قلاش
كو به كو او را مناداها زنيد
طبل افلاسش عيان هر جا زنيد
هيچ كس نسيه بنفروشد بدو
قرض ندهد هيچ كس او را تسو
هر كه دعوى آردش اينجا به فن
بيش زندانش نخواهم كرد من
پيش من افلاس او ثابت شده است
نقد و كالا نيستش چيزى به دست
شتری را که متعلق به هیزم فروشی بود حاضر کردند و زندانی را بر آن سوار کردند و از صبح تا شام گردادگرد شهر گردانیدند. هیزم فروش از صبح تا شب به دنبال شتر روان شد. ده جارچی با زبانهای رومی، فارسی، عربی و ترکی با صدای بلند دائماً اعلام می کردند:« این مرد را که می بینید مفلس است و پشیزی پول و سرمایه ندارد. مبادا گول او را بخورید و به او پول بدهید که مغبون خواهید شد.»
حاضر آوردند چون فتنه فروخت
اشتر كُردى كه هيزم مىفروخت
كُرد بىچاره بسى فرياد كرد
هم موكل را به دانگى شاد كرد
اشترش بردند از هنگام چاشت
تا شب و افغان او سودى نداشت
بر شتر بنشست آن قحط گران
صاحب اشتر پى اشتر دوان
سو به سو و كو به كو مىتاختند
تا همه شهرش عيان بشناختند
پيش هر حمام و هر بازارگاه
كرده مردم جمله در شكلش نگاه
ده منادى گر بلند آوازيان
كرد و ترك و روميان و تازيان
مفلس است اين و ندارد هيچ چيز
قرض تا ندهد كس او را يك پشيز
ظاهر و باطن ندارد حبهاى
مفلسى قلبى دغايى دبهاى
هان و هان با او حريفى كم كنيد
چون كه كاو آرد گره محكم كنيد
ور به حكم آريد اين پژمرده را
من نخواهم كرد زندان مرده را
چون شب شد جارچیان رفتند و مفلس از شتر به زیر آمد. هیزم فروش به زندانی گفت:« منزل من دور است و باید زودتر روانه شوم. از صبح بر شترم نشستی و سراسر شهر را زیر پا گذاشتی اکنون مزد و کرایه ی شتر را بده.» مفلس خندید و با تعجب گفت:« فلانی! تا الان پس هوش تو کجا بوده؟! اینهمه از صبح تا شب به دنبال شتر دویدی و نشنیدی که طبل افلاس و فقر مرا به صدا در آورده و به اطلاع همه رسانیده اند؟! واقعاً که گوش و دل تو از طمع و حرص پر شده بود که بالاخره در شام، مزد خوبی بابت کرایه ی شتر خواهم گرفت. سنگ و کلوخ هم ندای مفلس بودن مرا شنیدند ولی تو نشنیدی.»
چون شبانه از شتر آمد به زير
كُرد گفتش منزلم دور است و دير
بر نشستى اشترم را از پگاه
جو رها كردم كم از اخراج كاه
گفت تا اكنون چه مىكرديم پس
هوش تو كو، نيست اندر خانه كس
طبل افلاسم به چرخ سابعه
رفت و تو نشنيدهاى بد واقعه
گوش تو پر بوده است از طمع خام
پس طمع كر مىكند كور اى غلام
تا كلوخ و سنگ بشنيد اين بيان
مفلس است و مفلس است اين قلتبان
تا به شب گفتند و در صاحب شتر
بر نزد كاو از طمع پر بود پر
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)