لينک دوستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=c319bca16e7fe9b909663a37c489281f is currently inaccessible
جستجو
جستجو در ميان مطالب:

وبلاگ گروهي (کتاب‌‌خانه‌)
باقي قضايا




« سراب | صفحه اصلي | كژ مغژ »
یکشنبه، ۱۶ مردادماه ۱۳۸۴
حرص و طمع


مولانا در دفتر دوم مثنوی حکایتی را در باره ی آثار حرص و طمع در آدمی ذکر می کند. حرص و طمع باعث می شود چشم و دل آدمی کور شود و حقیقتِ آشکار را نتواند تشخیص دهد.


هر كه را باشد طمع، الكن شود
با طمع، كى چشم و دل روشن شود
صد حكايت بشنود مدهوش ِ حرص
در نيايد نكته‏اى در گوش حرص‏

شخص مفلسی سالها در زندان زندگی می کرد و خواب و خور را از سایر زندانیان ربوده بود. دزدیدن و خوردن غذای سایر زندان کار هر روزه ی این شخص بود بطوریکه هیچکس از ترس او، جرات خوردن لقمه ای نان را نداشت.

بود شخصى مفلسى بى‏خان و مان
مانده در زندان و بند بى‏امان‏
لقمه‏ى زندانيان خوردى گزاف
بر دل خلق از طمع چون كوه قاف‏
زهره نِه كس را كه لقمه‏ى نان خورد
ز انكه آن لقمه‏ربا كاوش برد



بعد از مدتها زندانیان به تنگ آمدند و با وکیل زندان مشورت کردند و به قاضی پیغام دادند: « ما از دست این شخص در امان نیستیم. او مثل مگسی در هر جایی که غذا باشد حاضر می شود و غذای شصت نفر هم برای او «هیچ» به حساب می آید! سه سال است که روز و شب برای خوردن غذا در عذاب هستیم و در طی این مدت هیچوقت او را سیر ندیده ایم و همیشه گرسنه است. خلاصه اینکه به داد ما برسید.»

با وكيل قاضى ادراك‏مند
اهل زندان در شكايت آمدند
كه سلام ما به قاضى بَر كنون
باز گو آزار ما زين مرد دون‏
كاندر اين زندان بماند او مستمر
ياوه تاز و طبل‏خوار است و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بى‏صلا و بى‏سلام‏
پيش او هيچ است لوت شصت كس
كر كند خود را اگر گوييش بس‏
مرد زندان را نيايد لقمه‏اى
ور به صد حيلت گشايد طعمه‏اى‏
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو
حجتش اين كه خدا گفتا كلوا
زين چنين قحط سه ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاينده باد
يا ز زندان تا رود اين گاوميش
يا وظيفه كن ز وقفى لقمه‏ايش‏
اى ز تو خوش هم ذكور و هم اناث
داد كن المستغاث المستغاث‏


وکیل به نزد قاضی رفت و ماجرا را به عرض رساند. قاضی پس از تحقیق دانست که حق به جانب زندانیان است. قاضی دستور داد زندانی مفلس را به نزدش آوردند و به او گفت: « از این زندان بیرون برو و به نزد خان و مان خودت برو». مفلس گفت:« من جایی برای رفتن ندارم و این زندان برای من بهشت است. اگر مرا از زندان بیرون کنی ناچاراً از فقر و فلاکت خواهم مرد. قاضی گفت:« از این ظاهرنمایی دست بردار و بدان که زندانیان بر علیه تو شهادت داده اند.» مفلس گفت:« گواهی زندانیان مورد قبول نیست چون آنان به دروغ شهادت داده اند.» قاضی از هر کسی که در محکمه حاضر بود راجع به زندانی مفلس سوال نمود. همه حاضران به یک زبالن گفتند که المفلس و فی امان الله!

سوى قاضى شد وكيل با نمك
گفت با قاضى شكايت يك به يك‏
خواند او را قاضى از زندان به پيش
پس تفحص كرد از اعيان خويش‏
گشت ثابت پيش قاضى آن همه
كه نمودند از شكايت آن رمه‏
گفت قاضى خيز از اين زندان برو
سوى خانه‏ى مرده‏ريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست
همچو كافر جنتم زندان تست‏
گر ز زندانم برانى تو به رد
خود بميرم من ز تقصيرى و كد
گفت قاضى مفلسى را وانما
گفت اينك اهل زندانت گوا
گفت ايشان متهم باشند چون
مى‏گريزند از تو مى‏گريند خون‏
از تو مى‏خواهند هم تا وارهند
زين غرض باطل گواهى مى‏دهند
جمله اهل محكمه گفتند ما
هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
هر كه را پرسيد قاضى حال او
گفت مولا دست ازين مفلس بشو


قاضی برای اینکه مردم گول این زندانی را نخورند دستور داد که او را در سراسر شهر گردش دهند و به مردم اصلاع دهند که این شخص فرد مفلس و کلاش است و کسی گول او را نخورد. هر کسی که به او قرض دهد و بعد شکایت کند این شخص دوباره به زندان نخواهد افتاد.

گفت قاضى كش بگردانيد فاش
گرد شهر اين مفلس است و بس قلاش‏
كو به كو او را مناداها زنيد
طبل افلاسش عيان هر جا زنيد
هيچ كس نسيه بنفروشد بدو
قرض ندهد هيچ كس او را تسو
هر كه دعوى آردش اينجا به فن
بيش زندانش نخواهم كرد من‏
پيش من افلاس او ثابت شده است
نقد و كالا نيستش چيزى به دست‏

شتری را که متعلق به هیزم فروشی بود حاضر کردند و زندانی را بر آن سوار کردند و از صبح تا شام گردادگرد شهر گردانیدند. هیزم فروش از صبح تا شب به دنبال شتر روان شد. ده جارچی با زبانهای رومی، فارسی، عربی و ترکی با صدای بلند دائماً اعلام می کردند:« این مرد را که می بینید مفلس است و پشیزی پول و سرمایه ندارد. مبادا گول او را بخورید و به او پول بدهید که مغبون خواهید شد.»

حاضر آوردند چون فتنه فروخت
اشتر كُردى كه هيزم مى‏فروخت‏
كُرد بى‏چاره بسى فرياد كرد
هم موكل را به دانگى شاد كرد
اشترش بردند از هنگام چاشت
تا شب و افغان او سودى نداشت‏
بر شتر بنشست آن قحط گران
صاحب اشتر پى اشتر دوان‏
سو به سو و كو به كو مى‏تاختند
تا همه شهرش عيان بشناختند
پيش هر حمام و هر بازارگاه
كرده مردم جمله در شكلش نگاه‏
ده منادى گر بلند آوازيان
كرد و ترك و روميان و تازيان‏
مفلس است اين و ندارد هيچ چيز
قرض تا ندهد كس او را يك پشيز
ظاهر و باطن ندارد حبه‏اى
مفلسى قلبى دغايى دبه‏اى
هان و هان با او حريفى كم كنيد
چون كه كاو آرد گره محكم كنيد
ور به حكم آريد اين پژمرده را
من نخواهم كرد زندان مرده را

چون شب شد جارچیان رفتند و مفلس از شتر به زیر آمد. هیزم فروش به زندانی گفت:« منزل من دور است و باید زودتر روانه شوم. از صبح بر شترم نشستی و سراسر شهر را زیر پا گذاشتی اکنون مزد و کرایه ی شتر را بده.» مفلس خندید و با تعجب گفت:« فلانی! تا الان پس هوش تو کجا بوده؟! اینهمه از صبح تا شب به دنبال شتر دویدی و نشنیدی که طبل افلاس و فقر مرا به صدا در آورده و به اطلاع همه رسانیده اند؟! واقعاً که گوش و دل تو از طمع و حرص پر شده بود که بالاخره در شام، مزد خوبی بابت کرایه ی شتر خواهم گرفت. سنگ و کلوخ هم ندای مفلس بودن مرا شنیدند ولی تو نشنیدی.»

چون شبانه از شتر آمد به زير
كُرد گفتش منزلم دور است و دير
بر نشستى اشترم را از پگاه
جو رها كردم كم از اخراج كاه‏
گفت تا اكنون چه مى‏كرديم پس
هوش تو كو، نيست اندر خانه كس‏
طبل افلاسم به چرخ سابعه
رفت و تو نشنيده‏اى بد واقعه‏
گوش تو پر بوده است از طمع خام
پس طمع كر مى‏كند كور اى غلام
تا كلوخ و سنگ بشنيد اين بيان
مفلس است و مفلس است اين قلتبان‏
تا به شب گفتند و در صاحب شتر
بر نزد كاو از طمع پر بود پر

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)