« قيمت اشک | صفحه اصلي | نان سالهای جوانی »
شنبه، ۱۲ شهریورماه ۱۳۸۴
گمشده‌گان

مولانا در دفتر سوم در باره‌ي فلسفه ي رنج ها و مصائب سخن می گوید. حكايت زني که فرزندانش پس از تولد می مردند و زن از این واقعه بسیار دلتنگ و ناخرسند بود. القصه زن هر سال، پسری می زائید و فرزندان قبل از شش ماهگی می مردند. زن همیشه نزد مردان الهی ناله می کرد: « خداوندا! هر سال نه ماه حامله هستم و سه ماه خوشحالم. چرا نعمت هایی که به من داده ای اینچنین زودگذر است؟!»

آن زنى هر سال زاييدى پسر
بيش از شش مه نبودى عمرور
يا سه مه يا چار مه گشتى تباه
ناله كرد آن زن كه افغان اى اله
نه مهم بار است و سه ماهم فرح
نعمتم زوتر رو از قوس قزح
پيش مردان خدا كردى نفير
زين شكايت آن زن از درد نذير


بیست فرزند اینچنین در خاک شدند و زن بعد از گذشتِ سالها مستاصل و ناامید شد. شبی در خواب خود را در باغ بزرگی دید. زن از دیدن زیبائی های آن باغ مست شد.


بيست فرزند اين چنين در گور رفت
آتشى در جانشان افتاد تفت‏
تا شبى بنمود او را جنتى
باغيى سبزى خوشى بى‏ضنتى
باغ گفتم نعمت بى‏كيف را
كاصل نعمتهاست و مجمع باغها
ور نه لا عين رأت چه جاى باغ
گفت نور غيب را يزدان چراغ
مثل نبود آن مثال آن بود
تا برد بوى آن كه او حيران بود
حاصل آن زن ديد آن را مست شد
ز آن تجلى آن ضعيف از دست شد



در حین گشت و گذار بر سر قصری نام خود را دید و دانست که مالک قصر خود اوست. صدایی به او گفت: « این نعمت از آن توست که به حقیقت و صداقت زندگی کرده ای. کسانی از این نعمت برخوردار خواهند شد که در طی زندگیشان، خدمات بسیاری کرده باشند. تو در توجه به حضرت حق، تنبل بودی و به همین دلیل خدواند این مصیبت ها را برای تو قرار داد تا از این نعمت محروم نمانی.» زن گفت: « خدوندا! اگر چنین است، صد ساله‌ی عمرم را چنین کن.» زن به درون قصر رفته تمامی فرزندان مرده‌ی خویش را در آن حاضر دید. زن گفت: «خداوندا! گر چه فرزندانم از نزد من گم شدند ولی در نزد تو حاضر بودند. برای فهمیدن حقیقتِ مصائب باید که انسان دارای چشم غیب بین باشد.»


ديد در قصرى نوشته نام خويش
آن خود دانستش آن محبوب كيش‏
بعد از آن گفتند كاين نعمت و راست
كاو به جان بازى بجز صادق نخاست‏
خدمت بسيار مى‏بايست كرد
مر ترا تا بر خورى زين چاشت خورد
چون تو كاهل بودى اندر التجا
آن مصيبتها عوض دادت خدا
گفت يا رب تا به صد سال و فزون
اين چنينم ده بريز از من تو خون‏
اندر آن باغ او چو آمد پيش پيش
ديد در وى جمله فرزندان خويش‏
گفت از من گم شد از تو گم نشد
بى‏دو چشم غيب كس مردم نشد

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)