فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
مولانا در دفتر سوم مثنوی از مصاحبت با احمق پرهیز می دهد. حضرت عیسی در حال فرار به سوی کوهی بود. یکی از ایشان پرسید:« از چه می گریزی؟! در حالیکه هیچ حیوان درندهای در پی شما نیست و جانتان را تهدید نمی کند؟» حضرت عیسی چنان تند می دوید که نمی توانست جواب بگوید. مدتی به دنبال عیسي بن مریم دویده و با تاکید دوباره از ایشان سوال پرسید که: شما را به خدا قسم می دهم که بایستی و به سوالم پاسخ دهی.»
عيسى مريم به كوهى مىگريخت
شير گويى خون او مىخواست ريخت
آن يكى در پى دويد و گفت خير
در پيت كس نيست چه گريزى چو طير
با شتاب او آن چنان مىتاخت جفت
كز شتاب خود جواب او نگفت
يك دو ميدان در پى عيسى براند
پس به جد جد عيسى را بخواند
كز پى مرضات حق يك لحظه بيست
كه مرا اندر گريزت مشكلى است
از كه اين سو مىگريزى اى كريم
نه پيت شير و نه خصم و خوف و بيم
حضرت عیسی گفت:« مرا رها کن! من از دست احمق فرار می کنم.» آن فرد سوال کرد:« مگر شما مسیحا نيستید که قادرید مرده را زنده کرده، کوران را بینا نموده و کر ها را درمان نمائید؟» عیسی بن مریم گفت:« آری! من هستم.» پرسید:« پس چرا نمی توانید احمق را چاره سازید؟!» عیسی بن مریم گفت: «قسم به خداوند که من با اسم اعظمی که در اختیار دارم قادرم کوهها را بشکافم، کوران و کران را درمان کنم و مردگان را زنده سازم. لکن هر چقدر این اسم اعظم را بر احمق خواندم بی تاثیر بود. احمق مانند سنگ خارا سخت است و ریگزاری را می ماند که از او هیچ حاصل و ثمری بر نمی آید.»
گفت از احمق گريزانم برو
مىرهانم خويش را بندم مشو
گفت آخر آن مسيحا نى توى
كه شود كور و كر از تو مستوى
گفت آرى گفت آن شه نيستى
كه فسون غيب را ماويستى
چون بخوانى آن فسون بر مردهاى
بر جهد چون شير صيد آوردهاى
گفت آرى آن منم گفتا كه تو
نى ز گل مرغان كنى اى خوب رو
گفت آرى گفت پس اى روح پاك
هر چه خواهى مىكنى از كيست باك
با چنين برهان كه باشد در جهان
كه نباشد مر ترا از بندگان
گفت عيسى كه به ذات پاك حق
مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاك او
كه بود گردون گريبان چاك او
كان فسون و اسم اعظم را كه من
بر كر و بر كور خواندم شد حسن
بر كه سنگين بخواندم شد شكاف
خرقه را بدريد بر خود تا بناف
بر تن مرده بخواندم گشت حى
بر سر لا شى بخواندم گشت شى
خواندم آن را بر دل احمق به ود
صد هزاران بار و درمانى نشد
سنگ خارا گشت و ز آن خو بر نگشت
ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت
آن فرد پرسید:« چرا اسم حضرت حق در مورد احمق کارگر نیست و این موضوع چه حکمتی دارد در حالیکه آنها درد هستند و اینهم درد است؟» حضرت عیسی پاسخ داد:« دردِ حماقت، قهر الهی است در حالیکه دردِ کوری و کری، بیماری و امتحان است. بیماری کوری و کری، دردهایی هستند که مداوا را در پی دارند ولی حماقت، دردی است که چاره و بهبودی به دنبال ندارد.»
مولانا نتیجه می گیرد که باید از همصحبتی با احمق گریخت زیرا اینکار باعث خسارتهای بسیار خواهد شد.
گفت حكمت چيست كانجا اسم حق
سود كرد اينجا نبود آن را سبق
آن همان رنج است و اين رنجى، چرا
او نشد اين را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقى قهر خداست
رنج و كورى نيست قهر، آن ابتلاست
ابتلا رنجى است كان رحم آورد
احمقى رنجى است كان زخم آورد
آن چه داغ اوست مهر او كرده است
چارهاى بر وى نيارد برد دست
ز احمقان بگريز چون عيسى گريخت
صحبت احمق بسى خونها بريخت
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)