لينک دوستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=c319bca16e7fe9b909663a37c489281f is currently inaccessible
جستجو
جستجو در ميان مطالب:

وبلاگ گروهي (کتاب‌‌خانه‌)
باقي قضايا




« زاده برای عشق ۲ | صفحه اصلي | دزد ظاهربین »
دوشنبه، ۲۳ آبانماه ۱۳۸۴
فرار از احمق

مولانا در دفتر سوم مثنوی از مصاحبت با احمق پرهیز می دهد. حضرت عیسی در حال فرار به سوی کوهی بود. یکی از ایشان پرسید:« از چه می گریزی؟! در حالیکه هیچ حیوان درنده‌ای در پی شما نیست و جانتان را تهدید نمی کند؟» حضرت عیسی چنان تند می دوید که نمی توانست جواب بگوید. مدتی به دنبال عیسي بن مریم دویده و با تاکید دوباره از ایشان سوال پرسید که: شما را به خدا قسم می دهم که بایستی و به سوالم پاسخ دهی.»


عيسى مريم به كوهى مى‏گريخت
شير گويى خون او مى‏خواست ريخت‏
آن يكى در پى دويد و گفت خير
در پيت كس نيست چه گريزى چو طير
با شتاب او آن چنان مى‏تاخت جفت
كز شتاب خود جواب او نگفت‏
يك دو ميدان در پى عيسى براند
پس به جد جد عيسى را بخواند
كز پى مرضات حق يك لحظه بيست
كه مرا اندر گريزت مشكلى است
از كه اين سو مى‏گريزى اى كريم
نه پيت شير و نه خصم و خوف و بيم



حضرت عیسی گفت:« مرا رها کن! من از دست احمق فرار می کنم.» آن فرد سوال کرد:« مگر شما مسیحا نيستید که قادرید مرده را زنده کرده، کوران را بینا نموده و کر ها را درمان نمائید؟» عیسی بن مریم گفت:« آری! من هستم.» پرسید:« پس چرا نمی توانید احمق را چاره سازید؟!» عیسی بن مریم گفت: «قسم به خداوند که من با اسم اعظمی که در اختیار دارم قادرم کوه‌ها را بشکافم، کوران و کران را درمان کنم و مردگان را زنده سازم. لکن هر چقدر این اسم اعظم را بر احمق خواندم بی تاثیر بود. احمق مانند سنگ خارا سخت است و ریگ‌زاری را می ماند که از او هیچ حاصل و ثمری بر نمی آید.»


گفت از احمق گريزانم برو
مى‏رهانم خويش را بندم مشو
گفت آخر آن مسيحا نى توى
كه شود كور و كر از تو مستوى
گفت آرى گفت آن شه نيستى
كه فسون غيب را ماويستى‏
چون بخوانى آن فسون بر مرده‏اى
بر جهد چون شير صيد آورده‏اى‏
گفت آرى آن منم گفتا كه تو
نى ز گل مرغان كنى اى خوب رو
گفت آرى گفت پس اى روح پاك
هر چه خواهى مى‏كنى از كيست باك‏
با چنين برهان كه باشد در جهان
كه نباشد مر ترا از بندگان‏
گفت عيسى كه به ذات پاك حق
مبدع تن خالق جان در سبق‏
حرمت ذات و صفات پاك او
كه بود گردون گريبان چاك او
كان فسون و اسم اعظم را كه من
بر كر و بر كور خواندم شد حسن‏
بر كه سنگين بخواندم شد شكاف
خرقه را بدريد بر خود تا بناف‏
بر تن مرده بخواندم گشت حى
بر سر لا شى بخواندم گشت شى‏
خواندم آن را بر دل احمق به ود
صد هزاران بار و درمانى نشد
سنگ خارا گشت و ز آن خو بر نگشت
ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت‏

آن فرد پرسید:« چرا اسم حضرت حق‌ در مورد احمق کارگر نیست و این موضوع چه حکمتی دارد در حالیکه آنها درد هستند و این‌هم درد است؟» حضرت عیسی پاسخ داد:« دردِ حماقت، قهر الهی است در حالیکه دردِ کوری و کری، بیماری و امتحان است. بیماری کوری و کری، دردهایی هستند که مداوا را در پی دارند ولی حماقت، دردی است که چاره و بهبودی به دنبال ندارد.»
مولانا نتیجه می گیرد که باید از همصحبتی با احمق گریخت زیرا این‌کار باعث خسارت‌های بسیار خواهد شد.

گفت حكمت چيست كانجا اسم حق
سود كرد اينجا نبود آن را سبق‏
آن همان رنج است و اين رنجى، چرا
او نشد اين را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقى قهر خداست
رنج و كورى نيست قهر، آن ابتلاست
ابتلا رنجى است كان رحم آورد
احمقى رنجى است كان زخم آورد
آن چه داغ اوست مهر او كرده است
چاره‏اى بر وى نيارد برد دست‏
ز احمقان بگريز چون عيسى گريخت
صحبت احمق بسى خونها بريخت‏

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)