فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
مولانا در دفتر پنجم مثنوی داستانی را نقل می کند. گدایی بر درب منزلی آمده و از صاحبخانه قدري نان خواست. صاحبخانه گفت: نان نیست! مگر اینجا نانوایی است؟! گدا گفت: اندکی چربی اگر هست به من کمک کنید. گفت: چربی هم نیست، مگر اینجا قصابی است؟! گدا گفت: مقداری آرد اگر بدهید ممنونم. صاحبخانه گفت: نیست، مگر اینجا آسیاب است که آرد داشته باشم؟! گدا گفت: پس مقداری آب به من بدهید. گفت: نیست، مگر اینجا چشمه هست؟! خلاصه هر چه تقاضا كرد جوابش کرد.
سائلى آمد به سوى خانهاى
خشك نانه خواست يا تر نانهاى
گفت صاحب خانه: نان اينجا كجاست
خيرهاى كى اين دكان نانباست
گفت بارى اندكى پى هم بياب
گفت آخر نيست دكان قصاب
گفت پارهى آرد ده اى كدخدا
گفت پندارى كه هست اين آسيا
گفت بارى آب ده از مكرعه
گفت آخر نيست جويا مشرعه
هر چه او درخواست از نان تا سبوس
چربكى مىگفت و مىكردش فسوس
گدا با شنيدن جوابهای صاحبخانه، مايوس شد. شلوارش را در آورد که کنار ِ ِدرب منزل، ادرار کند. صاحبخانه فریاد زد که: هی! چه می کنی؟!
گدا گفت: بس کن! و بگذار حداقل اینجا خودم را خلاص کنم. در این ویرانه ای که تو زندگی می کنی و هیچ چیز در آن برای زندگی نیست باید ادرار کرد.
آن گدا در رفت و دامن بر كشيد
اندر آن خانه به حسبت خواست ريد
گفت: هىهى! گفت: تن زن اى دژم
تا در اين ويرانه خود فارغ كنم
چون در اينجا نيست وجه زيستن
بر چنين خانه ببايد ريستن
گدا ادامه داد: اگر تو باز نیستی که شکار کنی و بر دست شاهان بنشینی، اگر طاووس پر نقش و نگاری نیستی که چشمها را به خود مشغول کنی، اگر طوطی نیستی که با شنیدن سخنانت به تو قند دهند، اگر بلبل عاشقی نیستی که در سبزه زار آواز خوش سر دهی، اگر هدهد نیستی که پیغام بر باشی یا لک لک که بر بلندی خانه داشته باشی، پس تو چه پرنده اي هستی و به چه کاری می آیی؟!
چون نهاى بازى كه گيرى تو شكار
دست آموز شكار شهريار
نيستى طاوس با صد نقش بند
كه به نقشت چشمها روشن كنند
هم نهاى طوطى كه چون قندت دهند
گوش سوى گفت شيرينت نهند
هم نهاى بلبل كه عاشقوار زار
خوش بنالى در چمن يا لالهزار
هم نهاى هدهد كه پيكيها كنى
نه چو لكلك كه وطن بالا كنى
در چه كارى تو و بهر چت خرند
تو چه مرغى و ترا با چه خورند؟!
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)
ابي جان
نوشته شده توسط سهراب در تاريخ دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۱۰:۳۰ بعدازظهرمثل هميشه، زیبا، پر معنا و روان بود.
از شما بخاطر قبول این زحمت باز هم تشکر میکنم و قدر زحمات شما را می دانم.
شاد باشی.