« وین دایر ۱ | صفحه اصلي | وین دایر ۲ »
دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴
تو چه مرغي؟

مولانا در دفتر پنجم مثنوی داستانی را نقل می کند. گدایی بر درب منزلی آمده و از صاحبخانه قدري نان خواست. صاحبخانه گفت: نان نیست! مگر اینجا نانوایی است؟! گدا گفت: اندکی چربی اگر هست به من کمک کنید. گفت: چربی هم نیست، مگر اینجا قصابی است؟! گدا گفت: مقداری آرد اگر بدهید ممنونم. صاحبخانه گفت: نیست، مگر اینجا آسیاب است که آرد داشته باشم؟! گدا گفت: پس مقداری آب به من بدهید. گفت: نیست، مگر اینجا چشمه هست؟! خلاصه هر چه تقاضا كرد جوابش کرد.



سائلى آمد به سوى خانه‏اى

خشك نانه خواست يا تر نانه‏اى‏

گفت صاحب خانه: نان اينجا كجاست

خيره‏اى كى اين دكان نانباست‏

گفت بارى اندكى پى هم بياب

گفت آخر نيست دكان قصاب

گفت پاره‏ى آرد ده اى كدخدا

گفت پندارى كه هست اين آسيا

گفت بارى آب ده از مكرعه

گفت آخر نيست جويا مشرعه‏

هر چه او درخواست از نان تا سبوس

چربكى مى‏گفت و مى‏كردش فسوس‏


گدا با شنيدن جوابهای صاحبخانه، مايوس شد. شلوارش را در آورد که کنار ِ ِدرب منزل، ادرار کند. صاحبخانه فریاد زد که: هی! چه می کنی؟!

گدا گفت: بس کن! و بگذار حداقل اینجا خودم را خلاص کنم. در این ویرانه ای که تو زندگی می کنی و هیچ چیز در آن برای زندگی نیست باید ادرار کرد.

آن گدا در رفت و دامن بر كشيد

اندر آن خانه به حسبت خواست ريد

گفت: هى‏هى! گفت: تن زن اى دژم

تا در اين ويرانه خود فارغ كنم

چون در اينجا نيست وجه زيستن

بر چنين خانه ببايد ريستن


گدا ادامه داد: اگر تو باز نیستی که شکار کنی و بر دست شاهان بنشینی، اگر طاووس پر نقش و نگاری نیستی که چشمها را به خود مشغول کنی، اگر طوطی نیستی که با شنیدن سخنانت به تو قند دهند، اگر بلبل عاشقی نیستی که در سبزه زار آواز خوش سر دهی، اگر هدهد نیستی که پیغام بر باشی یا لک لک که بر بلندی خانه داشته باشی، پس تو چه پرنده اي هستی و به چه کاری می آیی؟!

چون نه‏اى بازى كه گيرى تو شكار

دست آموز شكار شهريار

نيستى طاوس با صد نقش بند

كه به نقشت چشمها روشن كنند

هم نه‏اى طوطى كه چون قندت دهند

گوش سوى گفت شيرينت نهند

هم نه‏اى بلبل كه عاشق‏وار زار

خوش بنالى در چمن يا لاله‏زار

هم نه‏اى هدهد كه پيكيها كنى

نه چو لكلك كه وطن بالا كنى‏

در چه كارى تو و بهر چت خرند

تو چه مرغى و ترا با چه خورند؟!

۱:۳۸ بعدازظهر  -  ابراهیم
نظرات

ابي جان
مثل هميشه، زیبا، پر معنا و روان بود.
از شما بخاطر قبول این زحمت باز هم تشکر میکنم و قدر زحمات شما را می دانم.
شاد باشی.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۱۰:۳۰ بعدازظهر
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)