« وین دایر ۲ | صفحه اصلي | روح و بدن »
دوشنبه، ۱۴ آذرماه ۱۳۸۴
آینده نگری

مولانا در دفتر سوم به این نکته اشاره دارد که انسان در هر موردی که به آن برخورد می کند باید عاقبت سنج و آینده نگر باشد. کسانی که در برابر تقاضاهای دیگران بلافاصله تسلیم شده و اطاعت می کنند ممکن است دچار گرفتارهای آینده بشوند.


پیرمردی به نزد زرگر آمد و به او گفت:« زری دارم که می خواهم با ترازوی تو، آن را وزن کنم.» زرگر گفت:« من ظرف ندارم!» پیرمرد گفت:« من ترازو می خواهم نه ظرف!» زرگر پاسخ گفت:« من جارو ندارم.» پیرمرد خشمگین شده و گفت:« خودت را به کری زده ای! من ترازو می خواهم نه ظرف و جارو.»


آن يكى آمد به پيش زرگرى
كه ترازو ده كه بر سنجم زرى‏
گفت ميزان ده بدين تسخر مه‏ايست‏
گفت جاروبى ندارم در دكان
گفت بس بس اين مضاحك را بمان‏
من ترازويى كه مى‏خواهم بده
خويشتن را كر مكن هر سو مجه‏


زرگر گفت:« من سخن ترا شنیدم و معنای آن را فهمیدم. تو پیرمردی ناتوان و با دستانی لرزان هستی و زری که در اختیار توست ریزه میزه! و ریز است، لاجرم در هنگام وزن کشی بر زمین خواهد ریخت. آنگاه از من جارویی خواهی خواست که زرهای ریخته شده را جمع آوری کنی و سپس ظرفی که زرها را در آن بریزی. من از اول تا آخر ماجرا را حدس زده و فهمیدم لاجرم گفتم که جارو و ظرف ندارم. برای انجام این کار شما باید به جای دیگری بروید.»


گفت بشنيدم سخن كر نيستم
تا نپندارى كه بى‏معنيستم‏
اين شنيدم ليك پيرى مرتعش
دست لرزان جسم تو نامنتعش‏
و آن زر تو هم قراضه‏ى خرد و مُرد
دست لرزد پس بريزد زر خرد
پس بگويى خواجه جاروبى بيار
تا بجويم زر خود را در غبار
چون بروبى خاك را جمع آورى
گوييم غلبير خواهم اى جرى
من ز اول ديدم آخر را تمام
جاى ديگر رو از اينجا والسلام‏

۱۰:۲۰ صبح  -  ابراهیم
نظرات

سلام
ابی جان در جریان زندگی روزمره، اینطور برخورد کردن کمی زیاده روی نیست؟

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ دوشنبه، ۱۴ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۰۱ بعدازظهر

سلام سهراب جان منهم با شما موافقم نمیشود اینطور با مردم دور و اطرافمان برخورد کنیم بنظر من مولانا هم انسان سختگیری نیست و می داند با یک پیرمرد لرزان نباید اینقدر خشک و غیر قابل انعطاف برخورد کرد ولی با این داستان خواسته آینده نگری را برای دیگران توضیح بدهد در ضمن ممنونم از اینکه نظرت را مطرح کردی منهم وقتی این موضوع را می نوشتم از برخورد نامانوس زرگر چندان خوشم نیامد مثلاً او می توانست از مغازه ی دیگر این وسایل را قرض کند و کار پیرمرد را راه بیاندازد ولی در این صورت مولانا نمی توانست نتیجه ای را که می خواست از این دستان بگیرد و داستان از اساس عوض می شد و بحثی می شد در باره ی کمک و همیاری به دیگران

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ دوشنبه، ۱۴ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۴۴ بعدازظهر

ابي جان
احتمالا زماني كه مولانا مي خواسته اين داستان را بسازد و بنويسد، زیاد توپ نبوده و همینجوری یک مثالی آورده است!
ابی جان من از شما ممنون هستم که سخاوتمندانه، دانشت را با من و ما تقسیم می کنید.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ دوشنبه، ۱۴ آذرماه ۱۳۸۴، ۷:۳۵ بعدازظهر
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)