مولانا در دفتر پنجم مثنوی در باره ی ارتباط شگفت انگیز روح آدمی با بدن سخن می گوید. روح انسان با تمام عظمت و قدرتهای خارق العاده ای که در خود نهان دارد چگونه در بدنی خاکی و زمینی ماواء گزیده و ساکن می شود؟ آیا انسان به روح خویش قائم است یا به بدنش؟! برای شناخت یک انسان ما باید روح او را بشناسیم یا به شناخت بدن و جسم خاکی او توجه کنیم؟! جواب مثبت به هر کدام از این سوالات، مسائل دیگری را مطرح می کند که باید به آن پاسخ گفت. برای روشن تر شدن سوال، مولانا داستانی را نقل می کند.
کدخدایی زنی شکمو داشت که هر چه در خانه بود می خورد و انکار می کرد! کدخدا از این ماجرا بسیار عصبانی بود. روزی نیم من گوشت از بازار خرید تا از مهمان پذیرایی کند. زن با ولع گوشت را کباب کرده و نوش جان نمود. چون کدخدا با مهمان به خانه آمد خبری از گوشت نیافت. کدخدا به زن گفت:« گوشت را بیاور که برای مهمان غذایی آماده کنیم.» زن گفت:« گوشت را گربه خورده است و باید گوشت دیگری بخری.» کدخدا عصبانی شده و گفت:« ترازو را حاضر کنید تا گربه را وزن کنم!» ترازو آوردند و گربه را وزن نمود و دیدند که وزن آن، نیم من است. کدخدا رو به زن نموده و گفت: « ای زن! من نیم من گوشت آوردم و اکنون این گربه هم نیم من است. اگر این گربه است پس نیم من گوشت کو؟! اگر این نیم من گوشت است پس گربه کو؟!»
بود مردى كدخدا او را زنى
سخت طناز و پليد و ره زنى
هر چه آوردى تلف كرديش زن
مرد مضطر بود اندر تن زدن
بهر مهمان گوشت آورد آن معيل
سوى خانه با دو صد جهد طويل
زن بخوردش با كباب و با شراب
مرد آمد گفت دفع ناصواب
مرد گفتش گوشت كو مهمان رسيد
پيش مهمان لوت مىبايد كشيد
گفت زن اين گربه خورد آن گوشت را
گوشت ديگر خر اگر باشد هلا
گفت اى ايبك ترازو را بيار
گربه را من بر كشم اندر عيار
بر كشيدش بود گربه نيم من
پس بگفت آن مرد كاى محتال زن
گوشت نيم من بود افزون يك ستير
هست گربه نيم من هم اى ستير
اين اگر گربست پس آن گوشت كو
ور بود اين گوشت گربه كو بجو
مولانا با اشاره به این داستان می پرسد اگر انسان جسم است پس روح او چیست؟ و اگر انسان روح است پس بدن و جسم او چکاره است؟! سپس چنین تحلیل می کند که « روح بدون بدن کاری نمی تواند انجام بدهد و بدن نیز بدون روح، کالبدی بی جان است. جسم آشکار است و روح در آن پنهان شده است و این دو ضد در کنار هم و با هم به کار جهان مشغولند. این دو مانند آب و خاک هستند که بدون هم قادر نیستند سری را بشکنند ولی وقتی به هم در می آمیزند پاره آجریست که باعث شکستن سر می شود. روح و بدن نیز بدون یکدیگر قادر به انجام کاری نیستند ولی با هم مبدا پدید آمدن آثار شگرف در جهان می گردند.
بايزيد ار اين بود آن روح چيست
ور وى آن روح است اين تصوير كيست
حيرت اندر حيرت است اى يار من
اين نه كار تست و نه هم كار من
هر دو او باشد و ليك از ريع زرع
دانه باشد اصل و آن كه پره فرع
حكمت اين اضداد را با هم ببست
اى قصاب اين گردران با گردن است
روح بىقالب نداند كار كرد
قالبت بىجان فسرده بود و سرد
قالبت پيدا و آن جانت نهان
راست شد زين هر دو اسباب جهان
خاك را بر سر زنى سر نشكند
آب را بر سر زنى در نشكند
گر تو مىخواهى كه سر را بشكنى
آب را و خاك را بر هم زنى
سلام... سهراب عزيز
اين ابي نکته گوي بيچاره! جوابي براي اين سوال ندارد. اين سوال چنان عميق است که فقط براي آنهايي که زندگي را بسيار دوست مي دارند و به ارزشش واقفند پيش مي آيد. چرا بايد روح ما اين زندگي را نچشيده! با آن وداع کند؟ حافظ در اين باره گفته:
وجود ما معمائيست حافظ
که تحقيقش فسونست و فسانه
يا گفته:
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
يا گفته:
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
آقا ابراهيم اين داستان از مولانا كه نوشتيد بسيار جالب بود. اينكه او در آن دوران به همان جوابي رسيده كه امروزه اين همه عالم و دانشمند اين علوم به ان رسيده اند.
در جواب سهراب خان عزيز
والله فكر كنم همين سوال باعث شد عده اي به تناسخ روح اعتقاد داشته باشند تا نظر شما چي باشه؟
آورا جان
من نمي توانم باور كنم كه روح يك انسان بعد از گذشت شصت و يا هفتاد سال از بين مي رود و يا براي هميشه سرگردان مي شود!
همين باور است كه مرا به سوال كردن از آقا ابي عزيز وادار ميكند و دائم او را به زحمت جواب دادن مي اندازد.
سهراب جان. من هم گفتم كه عده اي اعتقاد به تناسخ دارند. يعني بازگشت روح. آيا شما به اين موضوع عقيده داريد يا مطلبي در اين باره خوانديد؟
با عرض پوزش از آقاابراهيم
آورا خانم
من در مورد ماندگار بودن و از بين نرفتن روح چيزهايي خوانده ام و يا ديده ام.
اما براي مثال اين موضوع كه مثلا روح من در گذشته در جسم حيوان بوده(عقايد بودايي) و يا بعد از من در جسم كسي ديگر مي رود را قبول ندارم.
راستش نمي دانم چه بلايي به سرش مي آيد و نتوانستم تاكنون چيزي را بخوانم و يا تجربه بكنم و به كمك آن خودم را راضي بكنم!
×××××××××××××
ابي جان
اول ببخشيد كه توي صفحه شما اينها را تايپ مي كنم، و بعد اینکه نظر شما در اینمورد "هم" بسیار با ارزش است قربان.
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)
ابي جان
نوشته شده توسط سهراب در تاريخ سه شنبه، ۲۲ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۵۵ صبحگاهي اوقات باورهايي كه دارم برايم غيرقابل باور مي شوند!
مثلا همين قضيه روح و جسم!
چطور ممكن است خداوند چيزي به اين عجيبي و پيچديگي را خلق كرده باشد، و مدت مصرف آن مثلا بین شصت تا هفتاد سال باشد و بعد باید این روح که از طریق آن می شود به همه چیز رسید، در یک جایی تا بی نهایت سرگردان می شود و دیگر کارایی ندارد!
چطور ممکن هست آقا ابی؟