فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling

کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟ داستانی ساده و کوتاه ولی پرمحتوا که واقعیت هایی را آشکار می کند. واقعیت هایی که شاید بسیاری از ما با آن روبرو هستیم ولی کمتر به آن توجه می کنیم.
داستان درباره چهار شخصیت است که در یک هزارتوی مارپیچ زندگی می کنند و در جستجوی پنیر هستند.
پنیر, نمودی است برای آنچه که می خواهیم در زندگی داشته باشیم. مثل: شغل خوب, یک رابطه انسانی, پول و ثروت , آزادی, آرامش و ...
هزارتوی مارپیچ هم نمودی از مکانی است که در جستجوی خواسته خود هستیم و عمر خود را در آنجا می گذرانیم.
دکتر کنت بلانچارد در مورد این کتاب گفته است:
«خواه باور کنید خواه نه, این داستان کوتاه با نجات مشاغل, زندگی ها و پیوندهای زناشویی به اعتبار و معروفیت رسیده است. نمونه ای از تاثیر این کتاب در زندگی واقعی مردم, مورد چارلی جونز, گزارشگر محترم تلویزیون ان.بی.سی است. کسی که اعتراف کرد شنیدن داستان چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ باعث نجات حرفه ای او شده است.
ایمان و اعتقاد من به این کتاب آن قدر قوی است که اخیراً یک نسخه از آن را به همه ی آنهایی که با شرکت ما کار می کنند داده ام. زیرا شرکت آموزش و عمران بلنچارد مانند هر شرکت دیگری که می خواهد نه تنها در آینده به بقای خود ادامه دهد بلکه در کوران رقابت قرار داشته باشد باید بطور مداوم در حال تغییر و تحول باشد.»
داستان اصلی این کتاب را تایپ کردم تا دوستانی که این کتاب در دسترس آنها نیست, از آن استفاده کنند. آن را اینجا بخوانید.
امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید و در زندگی بکار ببندید.
درست میگید آقا ابراهیم. این کتاب رو باید بلعید.
همینطور که گفتید این داستان ساده به ما میگه نباید از تغییر کردن ترسید. کاری که خیلی از ما وحشت داریم انجام بدیم و در همه موارد به یکسری عقاید خاص خودمون رو بستیم و وحشت میکنیم اگر بخواهیم کمی از اونا رو پس بزنیم.
خیلی از ما فقط نشستیم و به گذشته ای که از دست دادیم فکر میکنیم و هیچوقت سعی نمیکنیم جلو بریم و بببینیم در این هزارتوی زندگی شاید پنیرهای جدیدی بتونیم پیدا کنیم خیلی بهتر از پنیر قدیمی و کهنه خودمون:)
ممنونم از نظرتون
در هزارتوی زندگی تون موفق باشید:)
سلام
پس من يادم باشد كه اين نوشته ها را نخوانم!
آن راروي كاغذ پرينت بگيرم و بعد آن كاغذ را بخورم به جاي اينكه بخوانم!
با تشکر از اینهمه تلاش وباتوجه به تغیر وتحولات کنونی در کلیه زمینهها مخصوصا تکنولوزی این رهنموذها هنو بیادده فرمان انداخت این خیلی فراتر از قانونزندگی باید باشه فکر میکنم این دیگه در حکم راز بقاست راز بقای همبستگیست راز بقای فرهنگهاست راز بقای نمدنهاست راز بقای اهسانهاست
موفق باشبد
اقا سهراب
براي خوردن كتاب نيازي به پرينت نيست‘ فقط بايد موقع خواندن آن را خورد:)
مگه همه خوردني ها را با دهان ميببلعن؟!:)
آقا اسي
ممنونم از نظر خوبتون. با شما هم عقيده هستم. براي بقاي فرهنگي و اجتماعي و ... حتمن بايد تغيير كرد:)
سلام شراره عزيزم .خوبي؟
نميدونم جواب ايميلم به دستت رسيديانه ولي من جوابتون دادم.خوبي؟سه به خوبند؟ازاينكه توي عزيزهم اين كتاب وخوندي وبراي بقيه هم گذاشتي خيلي خوشحالم كتاب ساده ولي بسياااارررررر پرمحتوايي است .يادمه دريه مقطعي كه خيلي خيلي خيلي گيروگيج بودم اين كتاب خيلي بهم كمك كردكه تصميمي وكه بايدراحتتربگيرم.
اميدوارم هميشه سلامت وشادوموفق باشي دوست نازنينه من
قربانت
شيما
سلام شیمای عزیزم
ممنونم ازت. ایمیل پر مهرت رو گرفتم. به دوست مشترکمون هم ایمیلی زدم. حتمن برات ایمیل میزنم.
خوشحالم این کتاب کمکت کرده امیدوارم بتونی همیشه با تغییرات زندگیت خودت رو وفق بدی و در هزارتوی زندگیت موفق باشی:)
با سلام و سپاسگذاری از فرهنگ سازی شما
من هم مثل شما فکر میکنم و معتقد هستم که ما باید از خودسازی شروع کرده و با انداختن ستاره دریائی خود به داخل اقیانوس تاثیر مثبت خود را بر روی جوانان خود بگذاریم؟؟؟؟؟
ممنونم دوست عزيز از نظر خوبتون و همينطور لطف شما
براتون آرزوي موفقيت دارم
v یوسف وار دویدن (نوشتهي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشتهي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشتهي ابراهیم)
v گوردل (نوشتهي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشتهي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشتهي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشتهي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشتهي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشتهي ابراهیم)
June 2006 (۲)
May 2006 (۷)
April 2006 (۴)
March 2006 (۳)
February 2006 (۴)
January 2006 (۶)
December 2005 (۶)
November 2005 (۷)
October 2005 (۸)
September 2005 (۷)
August 2005 (۵)
July 2005 (۷)
June 2005 (۵)
May 2005 (۷)
April 2005 (۸)
گزیدهای از کتابها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)
سلام... من این کتاب را نخواندم بلکه آن را خوردم! عجیب کتاب عالی و بدرد بخوری است. البته منهم آن را به گروههای مختلف از دوستانم هدیه داد ه ام. نکته اصلی این کتاب اینست که از تغییر نباید ترسید بلکه باید به پیشواز آن رفت و آن را پذیرفت و شرایطی خلق کرد که اوضاع بیش از پیش بهتر شود؛
نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۱۱:۱۵ صبح