« لبیک | صفحه اصلي | خدای شعبده باز »
دوشنبه، ۵ دیماه ۱۳۸۴
پيامبر گرسنه

مولانا در دفتر پنجم مدعیان دروغین کشف و شهود را مورد توجه قرار می دهد. این افراد برای لقمه ای نان و گذران معیشت زندگی، به این اعمال دست می زنند و گرنه بخوبی می دانند که گوش خلق، تاب شنیدن چنین مسائلی را ندارد.


يكي ادعای پیغمبری کرده و مدعی شد که از همه ی پیامبران برتر است. مردم او را کت بسته به حضور پادشاه بردند. آنان گفت:« ای پادشاه! این مرد ادعای پیامبری دارد. اگر او پیامبر است چرا در بین ما او برگزیده شده است؟!»


آن يكى مى‏گفت من پيغمبرم
از همه پيغمبران فاضلترم‏
گردنش بستند و بردندش به شاه
كاين همى‏گويد رسولم از اله‏
خلق بر وى جمع چون مور و ملخ
كه چه مكر است و چه تزوير و چه فخ‏
گر رسول آن است كايد از عدم
ما همه پيغمبريم و محتشم‏
ما از آن جا آمديم اينجا غريب
تو چرا مخصوص باشى اى اديب‏



مردم از پادشاه خواستند آن مرد را شکنجه کند تا از این ادعای دست بردارد. پادشاه نگاهی به مرد نمود و او را آدمی نحیف و ناتوان یافت که به ضرب یک سیلی! زندگی را وداع خواهد کرد. در نتیجه پادشاه تصمیم گرفت با سیاست و نرمی با او رفتار کند تا از ادعای خود دست بردارد. پادشاه از او پرسید:« اهل کجا هستی؟» مرد گفت:« من اهل دارالسلام هستم و از ناچاری گذارم به این منطقه افتاده است و نه خانه ای دارم و نه همسری.»



شاه را گفتند اشكنجه‏ش بكن
تا نگويد جنس او هيچ اين سخن‏
شاه ديدش بس نزار و بس ضعيف
كه به يك سيلى بميرد آن نحيف‏
كى توان او را فشردن يا زدن
كه چو شيشه گشته است او را بدن‏
ليك با او گويم از راه خوشى
كه چرا دارى تو لاف سركشى‏
كز درشتى نايد اينجا هيچ كار
هم به نرمى سر كند از غار مار
مردمان را دور كرد از گرد وى
شه لطيفى بود و نرمى ورد وى‏
پس نشاندش باز پرسيدش ز جا
كه كجا دارى معاش و ملتجى‏
گفت اى شه هستم از دارُ السلام
آمده از ره در اين دار الملام‏
نه مرا خانه‏ست و نه يك همنشين
خانه كى كردست ماهى در زمين‏


پادشاه پرسید:« خوب! به من بگو صبح چه خورده ای که اینطور ادعای پیامبری می کنی و برای شام چه داری؟!» مرد پاسخ داد:« ای پادشاه دلت خوش است! من اگر نانی برای خوردن داشتم کی ادعای پیامبری می کردم! من از زور گرسنگی دیوانه شده و ادعای پیغمبری به سرم زده است. مگر می توان با این مردم از پیغام الهی حرف زد؟! ادعای پیغمبری با این مردم مثل اینست که از چوب و سنگ انتظار فهم و ادراک داشته باشی! این مردم کجا و شنیدن پیغام الهی کجا! اگر تو به این مردم بگویی فلان زن، برای شما پیغام دلدادگی داده و شما را به خود خوانده، سر از پا نمی شناسند و سیم و زر می افشانند امّا اگر برای آنان ییغام خدا را بیاوری، روی ترش می کنند و قبول نمی کنند چون سخت به زندگی این دنیا وابسته اند و طاقت شنیدن سخن آن‌جهانی را ندارند.»


باز شاه از روى لاغش گفت باز
كه چه خوردى و چه دارى چاشت ساز
اشتها دارى چه خوردى بامداد
كه چنين سر مستى و پر لاف و باد
گفت اگر نانم بدى خشك و ترى
كى كنيمى دعوى پيغمبرى‏
دعوى پيغمبرى با اين گروه
همچنان باشد كه دل جستن ز كوه‏
كس ز كوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نكته‏ى مشكل نجست‏
هر چه گويى باز گويد كه همان
مى‏كند افسوس چون مستهزيان‏
از كجا اين قوم و پيغام از كجا
از جمادى جان كه را باشد رجا
گر تو پيغام زنى آرى و زر
پيش تو بنهند جمله سيم و سر
كه فلان جا شاهدى مى‏خواندت
عاشق آمد بر تو او مى‏داندت‏
ور تو پيغام خدا آرى چو شهد
كه بيا سوى خدا اى نيك عهد
از جهان مرگ سوى برگ رو
چون بقا ممكن بود فانى مشو
قصد خون تو كنند و قصد سر
نه از براى حميت دين و هنر
بلكه از چسبيدگى بر خان و مان
تلخشان آيد شنيدن اين بيان‏


صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)