« only God | صفحه اصلي | آينه دل »
دوشنبه، ۱۰ بهمنماه ۱۳۸۴
گدای بخشنده

مولانا در دفتر پنجم از راه و رسم سالکان الهی سخن گفته و سختی راه آنان را گوشزد می کند و همچنین به رحمتی که در نهایت نصیبشان می گردد اشاره می کند.


یکی از سالکان حق _ مولانا از او به نام شیخ یاد می کند_ هر روز چهار بار با زنبیلی در دست به قصر پادشاه رفته و تقاضای نان می نمود. پادشاه چون این قضیه را دید بالاخره روزی برآشفت و خطاب به شیخ گفت:« عجب گدای پررویی! هستی. روزی چهار بار به قصر برای گدایی قرصی نان مراجعه می کنی و شرم نمی کنی؟! تو آنقدر گدای سمجی هستی که آبروی گدایان را هم برده ای. از اینکار دست بردار و حیا کن. »


شيخ روزى چار كرت چون فقير
بهر كديه رفت در قصر امير
در كفش زنبيل و شى‏ء لله زنان
خالق جان مى‏بجويد تاى نان‏
نعلهاى باژگونه‏ست اى پسر
عقل كلى را كند هم خيره سر
چون اميرش ديد گفتش اى وقيح
گويمت چيزى منه نامم شحيح‏
اين چه سغرى و چه روى است و چه كار
كه به روزى اندر آيى چار بار
كيست اينجا شيخ اندر بند تو
من نديدم نر گدا مانند تو
حرمت و آب گدايان برده‏اى
اين چه عباسى زشت آورده‏اى‏
غاشيه بر دوش تو عباس دبس
هيچ ملحد را مباد اين نفس نحس‏


شيخ رو به پادشاه کرد و گفت:« ای پادشاه من به دستور حق گدایی نان می کنم. تو اگر به راز این کار واقف نیستی بهتر است خاموش باشی. من اگر به خوردن نان اینهمه حریص باشم شکم خود را خواهم درید بلکه این نان ها را به دستور حق، برای محتاجان ایثار می کنم. هفت سال از سوز عشق الهی در بیابان ها زندگی کرده ام و غذایم در این مدت، برگهای خشک و تر بوده بطوریکه رنگ بدنم در این مدت سبز شده است. من نیازی به این نان ها ندارم.»


مولانا در این مقام توضیح می دهد قضاوت در باره‌ی ظاهر کارهای عاشقان به سادگی میسر نیست. کسانی که عاشقان الهی را شماتت می کنند باید بدانند آنان نمی توانند دلیل تمامی کارهای خود را باز گویند. آنان از حق دستور گرفته و خود را نمی بینند.


گفت اميرا بنده فرمانم خموش
ز آتشم آگه نه‏اى چندين مجوش‏
بهر نان در خويش حرصى ديدمى
اٍشكم نان خواه را بدريدمى‏
هفت سال از سوز عشق جسم پز
در بيابان خورده‏ام من برگ رز
تا ز برگ خشك و تازه خوردنم
سبز گشته بود اين رنگ تنم‏
تا تو باشى در حجاب بو البشر
سرسرى در عاشقان كمتر نگر
زيركان كه مويها بشكافتند
علم هيات را به جان دريافتند
علم نيرنجات و سحر و فلسفه
گر چه نشناسند حق المعرفه‏
ليك كوشيدند تا امكان خود
بر گذشتند از همه اقران خود
عشق غيرت كرد و ز يشان در كشيد
شد چنين خورشيد ز يشان ناپديد
نور چشمى كاو به روز استاره ديد
آفتابى چون از او رو در كشيد
زين گذر كن پند من بپذير هين
عاشقان را تو به چشم عشق بين‏
وقت نازك باشد و جان در رصد
با تو نتوان گفت آن دم عذر خود
فهم كن موقوف آن گفتن مباش
سينه‏هاى عاشقان را كم خراش‏
نه گمانى برده‏اى تو زين نشاط
حزم را مگذار مى‏كن احتياط
واجب است و جايز است و مستحيل
اين وسط را گير در حزم اى دخيل‏


شيخ چون راز کار خود را برای پادشاه افشا نمود شروع به گریه کرد. پادشاه از صداقتی که در دل و رفتار شیخ موج می زد بشدت متاثر شده و هر دو ساعتی در کنار هم گریستند. این نکته عجیب نیست زیرا عاشقان صادق بر اطراف خود تاثیر می گذارد چنانکه صداقت حضرت موسی، عصا را اژدها نموده و دریا را شکافت یا صداقت حضرت محمد باعث شکافتن ماه شد.


اين بگفت و گريه در شد هاى هاى
اشك غلطان بر رخ او جاى جاى‏
صدق او هم بر ضمير مير زد
عشق هر دم طرفه ديگى مى‏پزد
صدق عاشق بر جمادى مى‏تند
چه عجب گر بر دل دانا زند
صدق موسى بر عصا و كوه زد
بلكه بر درياى پر اشكوه زد
صدق احمد بر جمال ماه زد
بلكه بر خورشيد رخشان راه زد
رو به رو آورده هر دو در نفير
گشته گريان هم امير و هم فقير
ساعتى بسيار چون بگريستند


پادشاه به شیخ گفت:« ای بزرگوار! چون چنین است تمام خزانه ام در اختیار توست. هر چه می خواهی انتخاب کن که اختیار با توست.» شیخ گفت:« من چنین دستوری ندارم که هر چه دلم خواست از خزانه ات انتخاب کنم بلکه دستور اینست که مانند گدایان، در دست زنبیلی بگیرم و برای فقرا، نان را گدایی کنم.»


گفت مير او را كه خيز اى ارجمند
هر چه خواهى از خزانه بر گزين
گر چه استحقاق دارى صد چنين‏
خانه آن تست هر چت ميل هست
بر گزين خود هر دو عالم اندك است‏
گفت دستورى ندادندم چنين
كه به دست خويش چيزى بر گزين‏
من ز خود نتوانم اين كردن فضول
كه كنم من اين دخيلانه دخول‏
اين بهانه كرد و مهره در ربود
مانع آن بد كان عطا صادق نبود
نه كه صادق بود و پاك از غل و خشم
شيخ را هر صدق مى‏نامد به چشم‏
گفت فرمانم چنين داده ست اله
كه گدايانه برو نانى بخواه‏


القصّه شیخ دو سال به این کار مشغول بود. سپس از جانب حق به او الهام شد:« تو دو سال گدایی می کردی و می بخشیدی اکنون نیازی نیست گدایی کنی بلکه باید فقط ببخشی. این نعمت به تو عطا شده که هر گاه نیازمندی برای کمک به تو مراجعه کرد دستت را به زیر فرش ببر و هر چه می خواهی از آنجا بردار و ببخش. دست تو اینک دست خداست که بالاتر از آن دستی نیست. عطای ما نسبت به تو هیچگاه کم نشده و از این طریق، هر چه از تو بخواهند ‏داده خواهد شد.»


تا دو سال اين كار كرد آن مرد كار
بعد از آن امر آمدش از كردگار
بعد از اين مى ده ولى از كس مخواه
ما بداديمت ز غيب اين دستگاه‏
هر كه خواهد از تو از يك تا هزار
دست در زير حصيرى كن بر آر
هين ز گنج رحمت بى‏مر بده
در كف تو خاك گردد زر بده‏
هر چه خواهندت بده منديش از آن
داد يزدان را تو بيش از بيش دان‏
در عطاى ما نه تحشير و نه كم
نه پشيمانى نه حسرت زين كرم‏
دست زير بوريا كن اى سند
از براى روى پوش چشم بد
پس ز زير بوريا پر كن تو مشت
ده به دست سائل بشكسته پشت‏
بعد از اين از اجر ناممنون بده
هر كه خواهد گوهر مكنون بده‏
رو يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ تو باش
همچو دست حق گزافى رزق پاش‏
وام داران را ز عهده وا رهان
همچو باران سبز كن فرش جهان‏
بود يك سال دگر كارش همين
كه بدادى زر ز كيسه‏ى رب دين‏
زر شدى خاك سيه اندر كفش
حاتم طايى گدايى در صفش

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)