لينک دوستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=c319bca16e7fe9b909663a37c489281f is currently inaccessible
جستجو
جستجو در ميان مطالب:

وبلاگ گروهي (کتاب‌‌خانه‌)
باقي قضايا




« آينه دل | صفحه اصلي | نان و شراب »
دوشنبه، ۲۴ بهمنماه ۱۳۸۴
پرنده ي پندگو

مولانا در دفتر چهارم از قول پرنده ای سبکبال چنین پند می دهد که انسان نباید حسرت گذشته ها را بخورد و زندگی خود را در پشیمانی تلف نماید بلکه باید تدارک ایام حال نموده و در فکر زمانی باشد که اکنون در کف اوست.


یکی دامی گسترده و پرنده ای کوچک در آن گرفتار شده بود. پرنده به شکارچی گفت:« تو حیوانات بزرگ جثه ای را شکار نموده ای، از من با این اندام نحیف بگذر تا ترا سه پند دهم که برای تمام عمرت بکار آید و از آن سود فراوان ببری. اولین پند را در دستان تو خواهم داد و دومی را بر روی بام و سومی را بر بالای درخت.»


آن يكى مرغى گرفت از مكر و دام
مرغ او را گفت اى خواجه‏ى همام‏
تو بسى گاوان و ميشان خورده‏اى
تو بسى اشتر به قربان كرده‏اى‏
تو نگشتى سير از آنها در زمن
هم نگردى سير از اجزاى من‏
هل مرا تا كه سه پندت بر دهم
تا بدانى زيركم يا ابلهم‏
اول آن پند هم در دست تو
ثانيش بر بام كهگل بست تو
و آن سوم پندت دهم من بر درخت
كه از اين سه پند گردى نيك بخت‏


پرنده در حالیکه در دستان شکارچی گرفتار بود گفت:« اولین پند من اینست که هرگز حرف محال را از هیچکس قبول مکن.» شکارچی دستانش را گشود و او بر روی بام پرید و گفت:« دومین پند اینست که هرگز بر گذشته ای که قابل جبران نیست افسوس مخور.» سپس پرنده ادامه داد:« بدان! در داخل شکم من گوهری گرانقیمت به وزن ده سکه پنهان است و این گوهر بی همتا از دست تو رفت زیرا سهم و روزی تو نبود.»


آنچ بر دست است اين است آن سخن
كه محالى را ز كس باور مكن‏
بر كفش چون گفت اول پند زفت
گشت آزاد و بر آن ديوار رفت‏
گفت ديگر بر گذشته غم مخور
چون ز تو بگذشت ز آن حسرت مبر
بعد از آن گفتش كه در جسمم كتيم
ده درم سنگ است يك در يتيم‏
دولت تو بخت فرزندان تو
بود آن گوهر به حق جان تو
فوت كردى در كه روزى‏ات نبود
كه نباشد مثل آن در در وجود


شکارچی با شنیدن این سخنان مانند زنان در وقت زایمان از پشیمانی فریادی کشید و در تب و تاب شد. در این هنگام پرنده به او گفت:« مگر به تو نصیحت نکردم که بر گذشته غصه نخوری و خودت را از پشیمانی کارهای گذشته خلاص کنی. این نصیحت مرا به همین زوی فراموش کردی؟! همچنین مگر به تو پند ندادم که حرف محال را باور نکن. مگر می شود من که وزنم سه سکه است در شکم خود گوهری به وزن ده سکه داشته باشم؟!»


آن چنان كه وقت زادن حامله
ناله دارد، خواجه شد در غلغله‏
مرغ گفتش نى نصيحت كردمت
كه مبادا بر گذشته‏ى دى غمت‏
چون گذشت و رفت غم چون مى‏خورى
يا نكردى فهم پندم يا كرى‏
و آن دوم پندت بگفتم كز ضلال
هيچ تو باور مكن قول محال‏
من نيم خود سه درمسنگ اى اسد
ده درم سنگ اندرونم چون بود


شکارچی از سخنان پرنده به خود آمد و فهمید خطا کرده است. بعد به پرنده گفت: خوب! پند سوم را به من بگو.» پرنده به او جواب داد:« مگر تو از پند اول و دوم من چیزی یاد گرفتی و به آن عمل کردی تا سزاوار شنیدن پند سوم باشی؟! پند دادن به آدم جاهل مثل اینست که در شوره زار بذرافشانی کنی. بهتر است احمق و جاهل را کمتر پند و نصحیت دهی.»


خواجه باز آمد به خود گفتا كه هين
باز گو آن پند خوب سومين‏
گفت آرى خوش عمل كردى بدان
تا بگويم پند ثالث رايگان‏
پند گفتن با جهول خوابناك
تخم افكندن بود در شوره خاك‏
چاك حمق و جهل نپذيرد رفو
تخم حكمت كم دهش اى پندگو

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)