لينک دوستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=c319bca16e7fe9b909663a37c489281f is currently inaccessible
جستجو
جستجو در ميان مطالب:

وبلاگ گروهي (کتاب‌‌خانه‌)
باقي قضايا




« چیز های کوچک | صفحه اصلي | زندگی و مرگ »
سه شنبه، ۱۹ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
راه و بیراه

مولانا در دفتر دوم به این نکته اشاره می کند که انسانها چون به حقیقت دست یافتند نباید تحت تاثیر فریب و دروغ دیگران قرار بگیرند بلکه باید با اعتماد به علم خویش به راهی که در پیش گرفته اند ادامه دهند.



این نکته به داستانی شبیه است که مردی دزدی را دید و او را تعقیب نمود. بعد از اینکه مسافتی را به دنبال دزد دوید نزدیک بود که با پرشی او را دستگیر نماید. ناگهان یکی دیگر از همدستان دزد به حیله، مرد را صدا کرد و گفت:« او را رها کن و بیا تا چیزی نشانت بدهم.» مرد با خود گفت:« حتماً این دزدی که تعقیبش می کنم همدستی دارد که مشغول دزدی است و ممکن است با تعقیب او از دیگری، غافل شوم و صدمه ای به مال و خانواده ام برساند. بهتر است به حرف او گوش کنم چون خیرخواه منست.» مرد دزد را رها کرد و به نزد کسی که را صدا کرده بود رفت.



اين بدان ماند كه شخصى دزد ديد
در وثاق اندر پى او مى‏دويد
تا دو سه ميدان دويد اندر پيش
تا در افگند آن تعب اندر خويش‏
اندر آن حمله كه نزديك آمدش
تا بدو اندر جهد دريابدش‏
دزد ديگر بانگ كردش كه بيا
تا ببينى اين علامات بلا
زود باش و باز گرد اى مرد كار
تا ببينى حال اينجا زار زار
گفت باشد كان طرف دزدى بود
گر نگردم زود اين بر من رود
در زن و فرزند من دستى زند
بستن اين دزد سودم كى كند
اين مسلمان از كرم مى‏خواندم
گر نگردم زود پيش آيد ندم‏
بر اميد شفقت آن نيك خواه
دزد را بگذاشت باز آمد به راه‏



مرد گفت: «چرا صدایم کردی؟!» همدست دزد گفت:« هدف من این بود که جای پای دزد را به تو نشان بدهم! بدان که دزد از این مسیر فرار کرده و اگر می خواهی دستگیرش کنی از این راه برو.» مرد گفت:« واقعاً که تو ابلهی! من در پی او بودم و با یک پرش به او می رسیدم ولی با صدای تو پنداشتم که آدم هستی و می خواهی حقیقتی را به من بگویی. این چه مطلب بیهوده ای است که می گویی! من به حقیقت رسیده بودم در حالیکه تو می خواهی نشانه های حقیقت را به من نشان دهی!»



گفت اى يار نكو احوال چيست
اين فغان و بانگ تو از دست كيست‏
گفت اينك بين نشان پاى دزد
اين طرف رفته ست دزد زن بمزد
نك نشان پاى دزد قلتبان
در پى او رو بدين نقش و نشان‏
گفت اى ابله چه مى‏گويى مرا
من گرفته بودم آخر مر و را
دزد را از بانگ تو بگذاشتم
من تو خر را آدمى پنداشتم‏
اين چه ژاژست و چه هرزه اى فلان
من حقيقت يافتم چه بود نشان‏



دزد گفت:« خوب! من نشانه های حقیقت را به تو می گویم و این خود نشان می دهد که از حقیقت آگاهی دارم.» مرد گفت:« تو یا دزد هستی یا اینکه آدم جاهلی
هستی! در حالیکه من به هدف خودم رسیده بودم مرا منصرف کرده و نشانه های هدف را به من می نمایانی! تو با اینکار باعث شدی از هدف دور شوم. من چون به حقیقت رسیده بودم نیازی به جهت یابی یا نشانه شناسی تو نداشتم.»



گفت من از حق نشانت مى‏دهم
اين نشان است از حقيقت آگهم‏
گفت طرارى تو يا خود ابلهى
بلكه تو دزدى و زين حال آگهى‏
خصم خود را مى‏كشيدم من كشان
تو رهانيدى و را كاينك نشان‏
تو جهت گو من برونم از جهات
در وصال آيات كو يا بينات‏

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)