« راه و بیراه | صفحه اصلي | عطر سنیبل - عطر کاج »
سه شنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
زندگی و مرگ

از بسیار کسان شنیده ایم که این جهان بسیار زیبا بود اگر مرگ نبود تا بین ما جدایی افکند یا جهان و هر چه در آنست بی خلل و استوار بود اگر نیستی و مرگ نبود. مولانا در دفتر پنجم به این سخن پاسخ می دهد.



یکی می گفت:« جهان خوش و خرم می بود اگر پای مرگ به میان نمی آمد و دائم بی زوال می زیستیم.» دیگری چنین جواب گفت:« اگر مرگ نبود این جهان چه ارزشی داشت؟! اگر مرگ نبود این جهان مانند کشتزاری بود که بدون درو و استفاده، بیهوده رها شده است. مرگ از دیدگاه تو یعنی زندگی و این مانند آنست که دانه را در شوره زاری بکاری و انتظار محصول داشته باشی. عقل تو دروغین است و مرگ را برای تو به عنوان زندگی تفسیر می کند. »



آن يكى مى‏گفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان‏
آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ
كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ‏
خرمنى بودى به دشت افراشته
مهمل و ناكوفته بگذاشته‏
مرگ را تو زندگى پنداشتى
تخم را در شوره خاكى كاشتى‏
عقل كاذب هست خود معكوس بين
زندگى را مرگ بيند اى غبين‏



مولانا در اینجا می گوید:« خداوندا چیزها را آنچنان که هست به ما نشان بده. بدان که تمامی مردگان از مرگ حسرت به دل ندارند بلکه از اینکه توشه ی حسابی فراهم نکرده اند بیمناک و حسرت به دل هستند. آنان از دنیای کوچک و پر پیچ و خم به جهانی فراخ و دل انگیز انتقال یافته اند. آنان از دنیای پیچیده شده به انواع گرفتاریها و شور و شرّ خلاص شده و به جهان پر از صفا و نور قدم نهاده اند. اگر شما تاکنون زندگانی خوبی در این دنیا نداشته اید بهتر است تا فرصتی هست مردانه به پا خیزید و زاد و توشه ی آن جهانی فراهم آورید.»



اى خدا بنماى تو هر چيز را
آن چنان كه هست در خدعه سرا
هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ
حسرتش آن است كش كم بود برگ‏
ور نه از چاهى به صحرا اوفتاد
در ميان دولت و عيش و گشاد
زين مقام ماتم و تنگين مناخ
نقل افتادش به صحراى فراخ‏
مقعد صدقى نه ايوان دروغ
باده‏ى خاصى نه مستيى ز دوغ‏
مقعد صدق و جليس حق شده
رسته زين آب و گل آتشكده‏
ور نكردى زندگانى منير
يك دو دم مانده است مردانه بمير

۶:۲۹ بعدازظهر  -  ابراهیم
نظرات

قبلا هم در جايي نوشته بودم که معمای مرگ هرگز برایم حل نخواهد شد.بگذریم که مرگ را همیشه در چند قدمی ام و نزدیک تر از همه نزدیکان می دانم.در زندگی ام لحظه هایی هست که تنها کارم باید انتظار کشیدن باشد.درون هر چیز در اعماق هستی نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که من هرگز قادر به درکش نخواهم بود.

نوشته شده توسط پرستو در تاريخ چهارشنبه، ۲۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۵، ۱:۳۲ صبح

سلام... از سخنان شما بسیار ممنونم. من با شعرهای سهراب سپهری با مرگ آشتی کردم. از مرگ کینه ای به دل ندارم گر چه در انتظارش نیز نیستم. امیدوارم وقتی که می آید مهیا باشم. همیشه عادت کرده ام برای مسافرت های طولانی آماده باشم.

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ چهارشنبه، ۲۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۵، ۵:۲۶ بعدازظهر
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)