« عطر سنیبل - عطر کاج | صفحه اصلي | صلح با پدر »
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۸۵
گوردل

در زندگی خودمان گاهی به آدمهایی برخورد می کنیم که دلهایشان به گور شباهت دارد. دلهایی که مانند گور سرد، خشک، تاریک، بیروح و بی رحم بنظر می رسند. مولانا در دفتر دوم مثنوی در ذیل حکایتی به این قسم از دل ها اشاره می کند.



کودکی در تشیع جنازه ی پدش چنین ناله می کرد: « پدرجان ! تو را به کجا می برند؟! تو را به خانه ی تاریکی می سپارند که از فرش، حصیر ، چراغ و غذا خالی است. خانه ای که در آن نه همسایه ای داری و نه مونس و همدمی.» کودک بسیار فغان می کرد و از این فقدان ها می گفت و می گریست.



كودكى در پيش تابوت پدر
زار مى‏ناليد و بر مى‏كوفت سر
كاى پدر آخر كجايت مى‏برند
تا ترا در زير خاكى بسپرند
مى‏برندت خانه‏ى تنگ و زحير
نى در او قالى و نه در وى حصير
نى چراغى در شب و نه روز نان
نى در او بوى طعام و نه نشان‏
نى درش معمور و نى در بام راه
نى يكى همسايه كاو باشد پناه‏
چشم تو كه بوسه گاه خلق بود
چون رود در خانه‏ى كور و كبود
خانه‏ى بى‏زينهار و جاى تنگ
كه در او نه روى مى‏ماند نه رنگ‏
زين نسق اوصاف خانه مى‏شمرد
وز دو ديده اشك خونين مى‏فشر


در این هنگام پسرکی به این ماجرا می نگریست و به حرفهای کودک گوش می کرد. ناگهان پسرک رو به پدر کرد و گفت:« واللّه این کودک را به خانه ی ما می برند!» پدر به پسر گفت:« مگر تو دیوانه ای که چنین حرفی می زنی؟!» پسرک گفت:« پدر! به نشانی ها گوش کن! تمامی اینها که یک به یک می گوید بی تردید همگی نشانیهایی منزل ماست. در خانه ی ما نیز چراغ، حصیر و طعامی وجود ندارد. همچنین خانه ی ما نه درب درست و حسابی دارد نه حیاط و بامی! پس او را به خانه ی ما می برند.»



گفت جوحى را پدر اى ارجمند
و الله اين را خانه‏ى ما مى‏برند
گفت جوحى را پدر ابله مشو
گفت اى بابا نشانيها شنو
اين نشانيها كه گفت او يك به يك
خانه‏ى ما راست بى‏ترديد و شك‏
نى حصير و نه چراغ و نه طعام
نه درش معمور و نه صحن و نه بام‏
زين نمط دارند بر خود صد نشان
ليك كى بينند آن را طاغيان‏



مولانا پس از بیان حکایت می گوید: دلی که از نور معرفت و عشق تهی است دل نیست بلکه گوریست تاریک،سرد و بیروح. دلی که از فتوح، نور محبت و شادی خالی باشد از گور بدتر است. ما زنده ایم و باید از گور دلهایمان برخیزیم و مانند یوسفی که از چاه بیرون آمد به دنبال زندگی حقیقی باشیم.



خانه‏ى آن دل كه ماند بى‏ضيا
از شعاع آفتاب كبريا
تنگ و تاريك است چون جان جهود
بى‏نوا از ذوق سلطان ودود
نى در آن دل تافت نور آفتاب
نى گشاد عرصه و نه فتح باب‏
گور خوشتر از چنين دل مر ترا
آخر از گور دل خود برتر آ
زنده‏اى و زنده زاد اى شوخ و شنگ
دم نمى‏گيرد ترا زين گور تنگ‏
يوسف وقتى و خورشيد سما
زين چه و زندان بر آ و رو نما

۰:۱۲ بعدازظهر  -  ابراهیم
نظرات

این رویای روزگار من است:
دلی به روشنی خورشید به سینه داشتن
تا عشق را بر جان بی قرار بباراند.

ایمان دارم که نوشته ای شما همه از یک زلال دل بر می خیزد که چنین بر دل می نشیند. از دل می نویسید.خواننده همیشه دلنوشته های شما خواهم بود.

نوشته شده توسط پرستو در تاريخ چهارشنبه، ۳ خردادماه ۱۳۸۵، ۰:۲۸ صبح

سلام... شما هم لطف داريد و هم بزرگوار. مي دانم كه چندان شايسته ي كلمات شما نيستم ولي از حسن نظرتان سپاسگزارم. اميدوارم هميشه دلتان پر از روشني خورشيد باشد و عشق را بر جان بي قرار شما و دوستانتان بباراند.

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ چهارشنبه، ۳ خردادماه ۱۳۸۵، ۱:۲۵ صبح
صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)