لينک دوستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=c319bca16e7fe9b909663a37c489281f is currently inaccessible
جستجو
جستجو در ميان مطالب:

وبلاگ گروهي (کتاب‌‌خانه‌)
باقي قضايا




« گوردل | صفحه اصلي | آینه ی دل »
سه شنبه، ۹ خردادماه ۱۳۸۵
صلح با پدر

شاید بارها از خودمان پرسیده ام چگونه می توان گرفتاریها و رنجهای این جهان را تحمل کرد؟! مولانا نوع ارتباط با خداوند را در دیدگاهی که نسبت به رنج ها داریم موثر می داند. مولانا در دفتر چهارم ضمن حکایتی به این نکته اشاره می کند.



زاهدی در سال قحطی، شاد و خندان بود در حالیکه فقر و گرفتاری تمامی جامعه اش را فرا گرفته بود و مردم از گرسنگی تلف می شدند. یکی از او پرسید:« قحطی تمام مسلمانان را آزار می دهد و هر روز عده ای می میرند. تو چرا شاد هستی با اینکه الان موقع عزاداری و گریه است!»



همچنان كان زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گريان جمله رهط
پس بگفتندش چه جاى خنده است
قحط بيخ مومنان بر كنده است‏
رحمت از ما چشم خود بر دوخته‏ست
ز آفتاب تيز، صحرا سوخته است‏
كشت و باغ و رز سيه استاده است
در زمين نم نيست نه بالا نه پست‏
خلق مى‏ميرند زين قحط و عذاب
ده ده و صد صد چو ماهى دور از آب‏
بر مسلمانان نمى‏آرى تو رحم
مومنان خويشند و يك تن شحم و لحم‏
رنج يك جزوى ز تن رنج همه ست
گر دم صلح است يا خود ملحمه ست‏


زاهد گفت:« این گرفتاریها در چشم شما قحطی و جهنم است در حالیکه در نزد من همه لطف و بهشت است. در برابر گرفتاریها و رنج ها باید با خرد و عقل خویش داوری کنیم. اگر پدر جفایی بر فرزند خود روا می دارد نباید پنداشت که او با ما مخالفت دارد بلکه هدف لطف به ماست. ما باید آن جفا را عین رحمت بدانیم چون سبب هدایت ما خواهد شد. یوسف در نزد برادرانش منفور بود چون چشمان برادران از حسد و خشم کور شده بود و نمی توانستند پاکی یوسف را ببینند. اگر با پدر صلح کردی و لطف او را شناختی جفا و رنج هایی که از جانب اوست در نزد تو به صورت رحمت جلوه خواهد کرد.



گفت در چشم شما قحط است اين
پيش چشمم چون بهشت است اين زمين‏
من همى‏بينم به هر دشت و مكان
خوشه‏ها انبه رسيده تا ميان‏
خوشه‏ها در موج از باد صبا
پر بيابان سبزتر از گندنا
ز آزمون من دست بروى مى‏زنم
دست و چشم خويش را چون بر كنم‏
يار فرعون تنيد اى قوم دون
ز آن نمايد مر شما را نيل خون‏
يار موساى خرد گرديد زود
تا نماند خون و بينيد آب رود
از پدر با تو جفايى مى‏رود
آن پدر در چشم تو سگ مى‏شود
آن پدر سگ نيست تاثير جفاست
كه چنان رحمت نظر را سگ نماست‏
گرگ مى‏ديدند يوسف را به چشم
چون كه اخوان را حسودى بود و خشم‏
با پدر چون صلح كردى خشم رفت
آن سگى شد، گشت بابا يار تفت‏

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)