لينک دوستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=c319bca16e7fe9b909663a37c489281f is currently inaccessible
جستجو
جستجو در ميان مطالب:

وبلاگ گروهي (کتاب‌‌خانه‌)
باقي قضايا




« آینه ی دل | صفحه اصلي | خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری »
سه شنبه، ۲۳ خردادماه ۱۳۸۵
یوسف وار دویدن

مولانا در دفتر پنجم به نکته ای اشاره می کند که برغم سادگی بسیار عمیق و پرمعناست. مولانا چنین می گوید: اگر تو سالک هستی و حقیقتاً عزم سلوک داری بدان! راه برایت گشوده خواهد شد. در این راه کافیست از خودت فانی شده و خود را یکسره به معبود واگذاری آنگاه خواهی دید که به هستی حقیقی واصل خواهی شد.



شنیده ای که زلیخا در عشق یوسف گرفتار شد و او را برای کامجویی در اتاق دربسته ای محبوس ساخت. یوسف دریافت که تمام درها بسته است و از او کاری ساخته نیست بنابر این با جدّیت تمام، به خداوند توکل کرد و ناگهان دری بازی شده و از آنجا گریخت. ما نیز گر چه می دانیم از این جهان مادی، فرار ممکن نیست و تمامی درها به سویمان بسته است ولی باید مانند یوسف توکل کرده، مصمم و قاطع تلاش کنیم تا قفل این جهان مادی باز شده و دری پیدا شود.



گر راهروى راه برت بگشايند
ور نيست شوى به هستى‏ات بگرايند
گر زليخا بست درها هر طرف
يافت يوسف هم ز جنبش منصرف‏
باز شد قفل و در و شد ره پديد
چون توكل كرد يوسف بر جهيد
گر چه رخنه نيست عالم را پديد
خيره يوسف‏وار مى‏بايد دويد
تا گشايد قفل و در پيدا شود
سوى بى‏جايى شما را جا شود



ممکن است از مولانا سوال کنیم: «ما که در مکان و زمان محبوسیم از چه راهی می توانیم به لامکان برسیم؟! مشخصات دقیق این راه چیست؟» مولانا طرح چنین سوالی را بیفایده می داند. راه خروج از جهان ماده به ملکوت همانقدر مبهم است که هبوط از ملکوت به این جهان. ما وقتی موفق به گشودن این راز خواهیم شد که بصورت قاطع و مصمم تلاش کنیم. مولانا می گوید:



آمدى اندر جهان اى ممتحن
هيچ مى‏بينى طريق آمدن‏
تو ز جايى آمدى وز موطنى
آمدن را راه دانى هيچ نى‏
گر ندانى تا نگويى راه نيست
زين ره بى‏راهه ما را رفتنى است‏
مى‏روى در خواب شادان چپ و راست
هيچ دانى راه آن ميدان كجاست‏
تو ببند آن چشم و خود تسليم كن
خويش را بينى در آن شهر كهن‏
چشم چون بندى كه صد چشم خمار
بند چشم تست اين سو از غرار
چار چشمى تو ز عشق مشترى
بر اميد مهترى و سرورى‏
ور بخسبى مشترى بينى به خواب
جغد بد كى خواب بيند جز خراب‏
مشترى خواهى به هر دم پيچ پيچ
تو چه دارى كه فروشى هيچ هيچ‏
گر دلت را نان بدى يا چاشتى
از خريداران فراغت داشتى



تو مرغ باغ ملکوت بوده ای و هیچ نمی دانی چگونه و از چه راهی به این جهان هبوط کرده ای. تو نمی توانی راه آمدن به این جهان را انکار کنی، به همین ترتیب بدان! برای بیرون رفتن از این جهان نیز راهی وجود دارد که تو از آن با خبر نیستی و آن را انکار مکن.



گسستن از این عالم و چشم گشودن در عالم دیگر مانند به خواب رفتن است. تو در عالم خواب به هر جهت که می خواهی می روی ولی نمی دانی از چه راهی! به خواب می روی. برای رفتن به عالم خواب، چشمهایت را می بندی و خود را تسلیم می کنی. بعد از اندک زمانی خود را در عالم خواب مشاهده می کنی که از هر سو گشاده است و فارغ از عالم ماده است. برای فرار از عالم خاکی و چشم گشودن در لامکان نیز کافیست از این وجود مادی نیست شوی و خود را تسلیم ملکوت نمایی.



تو در این دنیا خودت را در معرض فروش قرار داده ای و ادعای بزرگی و شرافت داری در حالیکه هیچ لیاقتی در تو نیست. برای اوج گرفتن از این جهان لازم است خود را از قیدهای این جهان آزاد کنی و در پی شناخت خویشتن باشی.

صفحات ديگر
جديدترين مطالب
v خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری (نوشته‌ي شراره انصاری)
v یوسف وار دویدن (نوشته‌ي ابراهیم)
v آینه ی دل (نوشته‌ي ابراهیم)
v صلح با پدر (نوشته‌ي ابراهیم)
v گوردل (نوشته‌ي ابراهیم)
v عطر سنیبل - عطر کاج (نوشته‌ي شراره انصاری)
v زندگی و مرگ (نوشته‌ي ابراهیم)
v راه و بیراه (نوشته‌ي ابراهیم)
v چیز های کوچک (نوشته‌ي شراره انصاری)
v صبر بر رنج یا صبر بر فراق (نوشته‌ي ابراهیم)
آرشيو ماهانه
آرشيو موضوعي
کوته نوشته‌ها (۶)
گزیده‌ای از کتاب‌ها (۲۴)
بشنو از نی (۵۶)