<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>وبلاگ گروهی</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/" />
  <modified>2006-07-08T13:27:47Z</modified>
  <tagline></tagline>
  <id>tag:group.sohrab.org,2008://13</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="2.661">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2006, behdokht</copyright>
  <entry>
    <title>خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000519.php" />
    <modified>2006-07-08T13:27:47Z</modified>
    <issued>2006-07-08T17:57:47+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.519</id>
    <created>2006-07-08T13:27:47Z</created>
    <summary type="text/plain">** من, بچه ها طرفدار پوسیدگی و فساد و هواخواه گندیگی و مرگم. یعنی دوستدار واقعیت. تراژدی آمریکا اینست که ما زیادی جوانیم. سرعت گندیدنمان کافی نیست. برای همین است که آدمهای بزرگ نداریم. برای به وجود آمدن مردان تاریخی...</summary>
    <author>
      <name>behdokht</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>گزیده‌ای از کتاب‌ها</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>** من, بچه ها طرفدار پوسیدگی و فساد و هواخواه گندیگی و مرگم. یعنی دوستدار واقعیت.<br />
تراژدی آمریکا اینست که ما زیادی جوانیم. سرعت گندیدنمان کافی نیست. برای همین است که آدمهای بزرگ نداریم. برای به وجود آمدن مردان تاریخی قرنها سابقه گندیدگی لازم است. برای بارور شدن مردان بزرگ کود تاریخ لازم است. گلای عجیب و غریبی که به وجود  می آورد, مثل گاندی, ناپلئون, اینها همه از اعماق کثافت بیرون می آن, از ته بیست قرن چرک و خون و کود تاریخ سربلند می کنن. آمریکا باید همینطور سرپا بگنده و همه باید کمک کنن. آن وقت شعرهایی می گن که هنوز هیچ کس نظیرش رو نشنیده, مثل رمبو Rimbaud  , نقاشهای نابغه, مطلقاً بی نظیر, بعد هروئین, ال- اس- دی, انواع تتراکلوریت, فقط باید جنبید تا کس شد, زود, زود.</p>]]>
      <![CDATA[<p><br />
** از همه مفتضح تر اینه که می خوان ماهی رو توی آب خفه کنن. یک جا به اصطلاح«اخلالگران» رو تو آمستردام زیر باتون لت و پار می کنن, یک جا با یک دنیا تزویر اما با دلسوزی می گن: « باید سعی کرد </p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>یوسف وار دویدن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000516.php" />
    <modified>2006-06-13T19:12:39Z</modified>
    <issued>2006-06-13T23:42:39+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.516</id>
    <created>2006-06-13T19:12:39Z</created>
    <summary type="text/plain">مولانا در دفتر پنجم به نکته ای اشاره می کند که برغم سادگی بسیار عمیق و پرمعناست. مولانا چنین می گوید: اگر تو سالک هستی و حقیقتاً عزم سلوک داری بدان! راه برایت گشوده خواهد شد. در این راه کافیست...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>مولانا در دفتر پنجم به نکته ای اشاره می کند که برغم سادگی بسیار عمیق و پرمعناست. مولانا چنین می گوید: اگر تو سالک هستی و حقیقتاً عزم سلوک داری بدان! راه برایت گشوده خواهد شد. در این راه کافیست از خودت فانی شده و خود را یکسره به معبود واگذاری آنگاه خواهی دید که به هستی حقیقی واصل خواهی شد. </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
شنیده ای که زلیخا در عشق یوسف گرفتار شد و او را برای کامجویی در اتاق دربسته ای محبوس ساخت. یوسف دریافت که تمام درها بسته است و از او کاری ساخته نیست بنابر این با جدّیت تمام، به خداوند توکل کرد و ناگهان دری بازی شده و از آنجا گریخت. ما نیز گر چه می دانیم از این جهان مادی، فرار ممکن نیست و تمامی درها به سویمان بسته است ولی باید مانند یوسف توکل کرده، مصمم و قاطع تلاش کنیم تا قفل این جهان مادی باز شده و دری پیدا شود. </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
گر راهروى راه برت بگشايند<br />
ور نيست شوى به هستى‏ات بگرايند<br />
گر زليخا بست درها هر طرف<br />
يافت يوسف هم ز جنبش منصرف‏<br />
باز شد قفل و در و شد ره پديد<br />
چون توكل كرد يوسف بر جهيد<br />
گر چه رخنه نيست عالم را پديد<br />
خيره يوسف‏وار مى‏بايد دويد<br />
تا گشايد قفل و در پيدا شود<br />
سوى بى‏جايى شما را جا شود<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p><br />
<p></p><br />
ممکن است از مولانا سوال کنیم: «ما که در مکان و زمان محبوسیم از چه راهی می توانیم به لامکان برسیم؟! مشخصات دقیق این راه چیست؟» مولانا طرح چنین سوالی را بیفایده می داند. راه خروج از جهان ماده به ملکوت همانقدر مبهم است که هبوط از ملکوت به این جهان. ما وقتی موفق به گشودن این راز خواهیم شد که بصورت قاطع و مصمم تلاش کنیم. مولانا می گوید:</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
آمدى اندر جهان اى ممتحن<br />
هيچ مى‏بينى طريق آمدن‏<br />
تو ز جايى آمدى وز موطنى<br />
آمدن را راه دانى هيچ نى‏<br />
گر ندانى تا نگويى راه نيست<br />
زين ره بى‏راهه ما را رفتنى است‏<br />
مى‏روى در خواب شادان چپ و راست<br />
هيچ دانى راه آن ميدان كجاست‏<br />
تو ببند آن چشم و خود تسليم كن<br />
خويش را بينى در آن شهر كهن‏<br />
چشم چون بندى كه صد چشم خمار<br />
بند چشم تست اين سو از غرار<br />
چار چشمى تو ز عشق مشترى<br />
بر اميد مهترى و سرورى‏<br />
ور بخسبى مشترى بينى به خواب<br />
جغد بد كى خواب بيند جز خراب‏<br />
مشترى خواهى به هر دم پيچ پيچ<br />
تو چه دارى كه فروشى هيچ هيچ‏<br />
گر دلت را نان بدى يا چاشتى<br />
از خريداران فراغت داشتى</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
 تو مرغ باغ ملکوت بوده ای و هیچ نمی دانی چگونه و از چه راهی به این جهان هبوط کرده ای. تو نمی توانی راه آمدن به این جهان را انکار کنی، به همین ترتیب بدان! برای بیرون رفتن از این جهان نیز راهی وجود دارد که تو از آن با خبر نیستی و آن را انکار مکن.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
گسستن از این عالم و چشم گشودن در عالم دیگر مانند به خواب رفتن است. تو در عالم خواب به هر جهت که می خواهی می روی ولی نمی دانی از چه راهی! به خواب می روی. برای رفتن به عالم خواب، چشمهایت را می بندی و خود را تسلیم می کنی. بعد از اندک زمانی خود را در عالم خواب مشاهده می کنی که از هر سو گشاده است و فارغ از عالم ماده است. برای فرار از عالم خاکی و چشم گشودن در لامکان نیز کافیست از این وجود مادی نیست شوی و خود را تسلیم ملکوت نمایی.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
تو در این دنیا خودت را در معرض فروش قرار داده ای و ادعای بزرگی و  شرافت داری در حالیکه هیچ لیاقتی در تو نیست. برای اوج گرفتن از این جهان لازم است خود را از قیدهای این جهان آزاد کنی و در پی شناخت خویشتن باشی.<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>آینه ی دل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000513.php" />
    <modified>2006-06-06T15:59:06Z</modified>
    <issued>2006-06-06T20:29:06+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.513</id>
    <created>2006-06-06T15:59:06Z</created>
    <summary type="text/plain">مولانا در دفتر اول مثنوی با بیان حکایتی به دو گروه از آدمیان در طریق معرفت الهی اشاره می کند. دسته ای که با آموختن علوم مختلف می خواهند به شناخت مبدا متعالی نائل شوند و گروهی که با صفای...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>مولانا در دفتر اول مثنوی با بیان حکایتی به دو گروه از آدمیان در طریق معرفت الهی اشاره می کند. دسته ای که با آموختن علوم مختلف می خواهند به شناخت مبدا متعالی نائل شوند و گروهی که با صفای باطن و تهذیب نفس در این راه کوشش می کنند. </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
دو گروه از چینی ها و رومیان در نقاشی با یکدیگر به رقابت پرداختند. هر کدام مدعی بودند که از دیگری مهارت بیشتری دارند. سلطان برای اینکه آنان را امتحان کند به هر کدام اتاقی داد. این دو اتاق اگر چه روبروی هم قرار داشت ولی آنها همدیگر را نمی دیدند و در مقابل هر اتاق پرده ای نصب شده بود.</p>

<p></p>

<p><br />
 <p></p><br />
چينيان گفتند ما نقاش‏تر<br />
روميان گفتند ما را كر و فر<br />
گفت سلطان امتحان خواهم در اين<br />
كز شماها كيست در دعوى گزين‏<br />
اهل چين و روم چون حاضر شدند<br />
روميان از بحث در مكث آمدند<br />
چينيان گفتند يك خانه به ما<br />
خاص بسپاريد و يك آن شما<br />
بود دو خانه مقابل دربدر<br />
ز آن يكى چينى ستد رومى دگر<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p>چینی ها برای نقاشی هر لحظه از سلطان رنگ و وسیله می خواستند. رومی ها در عوض هیچ چیزی طلب نمی کردند و پی در پی در حال صیقل زدن دیوار اتاق بودند بطوریکه مثل آینه صاف و بی رنگ شود. </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
چينيان صد رنگ از شه خواستند<br />
پس خزينه باز كرد آن ارجمند<br />
هر صباحى از خزينه رنگها<br />
چينيان را راتبه بود از عطا<br />
روميان گفتند نى نقش و نه رنگ<br />
در خور آيد كار را جز دفع زنگ‏<br />
در فرو بستند و صيقل مى‏زدند<br />
همچو گردون ساده و صافى شدند<br />
از دو صد رنگى به بى‏رنگى رهى است<br />
رنگ چون ابر است و بى‏رنگى مهى است‏<br />
هر چه اندر ابر ضو بينى و تاب<br />
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب‏</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
چینی ها بعد از اتمام کار بسیار خوشحال شدند. سلطان با دیدن نقش و نگار دیوار اتاق چینی ها بسیار متعجّب و حیران شد. سپس به اتاق رومی ها رفته و دستور داد پرده ها را از روی دیوار بردارند. چون پرده ها بالا رفت، دیوار اتاق رومی ها که مثل آینه صافی شده بود تمامی نقش و نگارهایی که چینی ها در اتاق مقابل، کشیده بودند، به بهترین صورت، نشان داد. هر چه چینی ها با زحمت و با استفاده از وسایل و رنگ، نقاشی کرده بودند در آینه ی رومیان، به صورتی بهتر پدیدار شد.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
چينيان چون از عمل فارغ شدند<br />
از پى شادى دهلها مى‏زدند<br />
شه در آمد ديد آن جا نقشها<br />
مى‏ربود آن عقل را و فهم را<br />
بعد از آن آمد به سوى روميان<br />
پرده را بالا كشيدند از ميان‏<br />
عكس آن تصوير و آن كردارها<br />
زد بر اين صافى شده ديوارها<br />
هر چه آن جا ديد اينجا به نمود<br />
ديده را از ديده خانه مى‏ربود</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
بدان! رومی ها پاکبازانی هستند که اگر چه از تقلید و تکرار علوم بیهوده، وارسته اند ولی سینه های خود را از کینه، حسد و حرص پاک کرده اند. آنان دل خود را مانند آینه صافی کرده اند تا محلی برای بازنمایی صورتِ نامحدودِ الهی باشد. گر چه صورت الهی نامحدود است ولی دل انسان نیز اگر آینه وار صیقل داده شود حدی نخواهد داشت. عقل در این مقام بهتر است سکوت کند چرا که دل در دستان خداوند است یا اینکه خداوند همان دل است.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
روميان آن صوفيانند اى پدر<br />
بى‏ز تكرار و كتاب و بى‏هنر<br />
ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها<br />
پاك از آز و حرص و بخل و كينه‏ها<br />
آن صفاى آينه، وصفِ دل است<br />
كاو نقوش بى‏عدد را قابل است‏<br />
صورت بى‏صورت بى‏حد غيب<br />
ز آينه‏ى دل تافت بر موسى ز جيب‏<br />
گر چه آن صورت نگنجد در فلك<br />
نه به عرش و فرش و دريا و سمك‏<br />
ز آن كه محدود است و معدود است آن<br />
آينه‏ى دل را نباشد حد بدان‏<br />
عقل اينجا ساكت آمد يا مُضل<br />
ز آنكه دل با اوست يا خود اوست دل‏<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>صلح با پدر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000512.php" />
    <modified>2006-05-30T18:40:06Z</modified>
    <issued>2006-05-30T23:10:06+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.512</id>
    <created>2006-05-30T18:40:06Z</created>
    <summary type="text/plain">شاید بارها از خودمان پرسیده ام چگونه می توان گرفتاریها و رنجهای این جهان را تحمل کرد؟! مولانا نوع ارتباط با خداوند را در دیدگاهی که نسبت به رنج ها داریم موثر می داند. مولانا در دفتر چهارم ضمن حکایتی...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>شاید بارها از خودمان پرسیده ام چگونه می توان گرفتاریها و رنجهای این جهان را تحمل کرد؟! مولانا نوع ارتباط با خداوند را در دیدگاهی که نسبت به رنج ها داریم موثر می داند. مولانا در دفتر چهارم ضمن حکایتی به این نکته اشاره می کند.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
زاهدی در سال قحطی، شاد و خندان بود در حالیکه فقر و گرفتاری تمامی جامعه اش را فرا گرفته بود و مردم از گرسنگی تلف می شدند. یکی از او پرسید:« قحطی تمام مسلمانان را آزار می دهد و هر روز عده ای می میرند. تو چرا شاد هستی با اینکه الان موقع عزاداری و گریه است!» </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
همچنان كان زاهد اندر سال قحط<br />
بود او خندان و گريان جمله رهط<br />
پس بگفتندش چه جاى خنده است<br />
قحط بيخ مومنان بر كنده است‏<br />
رحمت از ما چشم خود بر دوخته‏ست<br />
ز آفتاب تيز، صحرا سوخته است‏<br />
كشت و باغ و رز سيه استاده است<br />
در زمين نم نيست نه بالا نه پست‏<br />
خلق مى‏ميرند زين قحط و عذاب<br />
ده ده و صد صد چو ماهى دور از آب‏<br />
بر مسلمانان نمى‏آرى تو رحم<br />
مومنان خويشند و يك تن شحم و لحم‏<br />
رنج يك جزوى ز تن رنج همه ست<br />
گر دم صلح است يا خود ملحمه ست‏<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p></p>

<p><p></p><br />
زاهد گفت:« این گرفتاریها در چشم شما قحطی و جهنم است در حالیکه در نزد من همه لطف و بهشت است. در برابر گرفتاریها و رنج ها باید با خرد و عقل خویش داوری کنیم. اگر پدر جفایی بر فرزند خود روا می دارد نباید پنداشت که او با ما مخالفت دارد بلکه هدف لطف به ماست. ما باید آن جفا را عین رحمت بدانیم چون سبب هدایت ما خواهد شد. یوسف در نزد برادرانش منفور بود چون چشمان برادران از حسد و خشم کور شده بود و نمی توانستند پاکی یوسف را ببینند. اگر با پدر صلح کردی و لطف او را شناختی جفا و رنج هایی که از جانب اوست در نزد تو به صورت رحمت جلوه خواهد کرد.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
گفت در چشم شما قحط است اين<br />
پيش چشمم چون بهشت است اين زمين‏<br />
من همى‏بينم به هر دشت و مكان<br />
خوشه‏ها انبه رسيده تا ميان‏<br />
خوشه‏ها در موج از باد صبا<br />
پر بيابان سبزتر از گندنا<br />
ز آزمون من دست بروى مى‏زنم<br />
دست و چشم خويش را چون بر كنم‏<br />
يار فرعون تنيد اى قوم دون<br />
ز آن نمايد مر شما را نيل خون‏<br />
يار موساى خرد گرديد زود<br />
تا نماند خون و بينيد آب رود<br />
از پدر با تو جفايى مى‏رود<br />
آن پدر در چشم تو سگ مى‏شود<br />
آن پدر سگ نيست تاثير جفاست<br />
كه چنان رحمت نظر را سگ نماست‏<br />
گرگ مى‏ديدند يوسف را به چشم<br />
چون كه اخوان را حسودى بود و خشم‏<br />
با پدر چون صلح كردى خشم رفت<br />
آن سگى شد، گشت بابا يار تفت‏</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>گوردل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000511.php" />
    <modified>2006-05-23T07:42:23Z</modified>
    <issued>2006-05-23T12:12:23+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.511</id>
    <created>2006-05-23T07:42:23Z</created>
    <summary type="text/plain">در زندگی خودمان گاهی به آدمهایی برخورد می کنیم که دلهایشان به گور شباهت دارد. دلهایی که مانند گور سرد، خشک، تاریک، بیروح و بی رحم بنظر می رسند. مولانا در دفتر دوم مثنوی در ذیل حکایتی به این قسم...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>در زندگی خودمان گاهی به آدمهایی برخورد می کنیم که دلهایشان به گور شباهت دارد. دلهایی که مانند گور سرد، خشک، تاریک، بیروح و بی رحم بنظر می رسند. مولانا در دفتر دوم مثنوی در ذیل حکایتی به این قسم از دل ها اشاره می کند.</p>

<p></p>

<p> <br />
<p></p><br />
کودکی در تشیع جنازه ی پدش چنین ناله می کرد: « پدرجان ! تو را به کجا می برند؟! تو را به خانه ی تاریکی می سپارند که از فرش، حصیر ، چراغ و غذا خالی است. خانه ای که در آن نه همسایه ای داری و نه مونس و همدمی.» کودک بسیار فغان می کرد و از این فقدان ها می گفت و می گریست.</p>

<p></p>

<p> <br />
<p></p><br />
كودكى در پيش تابوت پدر<br />
زار مى‏ناليد و بر مى‏كوفت سر<br />
كاى پدر آخر كجايت مى‏برند<br />
تا ترا در زير خاكى بسپرند<br />
مى‏برندت خانه‏ى تنگ و زحير<br />
نى در او قالى و نه در وى حصير<br />
نى چراغى در شب و نه روز نان<br />
نى در او بوى طعام و نه نشان‏<br />
نى درش معمور و نى در بام راه<br />
نى يكى همسايه كاو باشد پناه‏<br />
چشم تو كه بوسه گاه خلق بود<br />
چون رود در خانه‏ى كور و كبود<br />
خانه‏ى بى‏زينهار و جاى تنگ<br />
كه در او نه روى مى‏ماند نه رنگ‏<br />
زين نسق اوصاف خانه مى‏شمرد<br />
وز دو ديده اشك خونين مى‏فشر<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p></p>

<p><p></p><br />
در این هنگام پسرکی به این ماجرا می نگریست و به حرفهای کودک گوش می کرد. ناگهان پسرک رو به پدر کرد و گفت:« واللّه این کودک را به خانه ی ما می برند!» پدر به پسر گفت:« مگر تو دیوانه ای که چنین حرفی می زنی؟!» پسرک گفت:« پدر! به نشانی ها گوش کن! تمامی اینها که یک به یک می گوید بی تردید همگی نشانیهایی منزل ماست. در خانه ی ما نیز چراغ، حصیر و طعامی وجود ندارد. همچنین خانه ی ما نه درب درست و حسابی دارد نه حیاط و بامی! پس او را به خانه ی ما می برند.»</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
گفت جوحى را پدر اى ارجمند<br />
و الله اين را خانه‏ى ما مى‏برند<br />
گفت جوحى را پدر ابله مشو<br />
گفت اى بابا نشانيها شنو<br />
اين نشانيها كه گفت او يك به يك<br />
خانه‏ى ما راست بى‏ترديد و شك‏<br />
نى حصير و نه چراغ و نه طعام<br />
نه درش معمور و نه صحن و نه بام‏<br />
زين نمط دارند بر خود صد نشان<br />
ليك كى بينند آن را طاغيان‏</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
مولانا پس از بیان حکایت می گوید: دلی که از نور معرفت و عشق تهی است دل نیست بلکه گوریست تاریک،سرد و بیروح. دلی که از فتوح، نور محبت و شادی خالی باشد از گور بدتر است. ما زنده ایم و باید از گور دلهایمان برخیزیم و مانند یوسفی که از چاه بیرون آمد به دنبال زندگی حقیقی باشیم.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
خانه‏ى آن دل كه ماند بى‏ضيا<br />
از شعاع آفتاب كبريا<br />
تنگ و تاريك است چون جان جهود<br />
بى‏نوا از ذوق سلطان ودود<br />
نى در آن دل تافت نور آفتاب<br />
نى گشاد عرصه و نه فتح باب‏<br />
گور خوشتر از چنين دل مر ترا<br />
آخر از گور دل خود برتر آ<br />
زنده‏اى و زنده زاد اى شوخ و شنگ<br />
دم نمى‏گيرد ترا زين گور تنگ‏<br />
يوسف وقتى و خورشيد سما<br />
زين چه و زندان بر آ و رو نما<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>عطر سنیبل - عطر کاج</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000510.php" />
    <modified>2006-05-20T09:53:59Z</modified>
    <issued>2006-05-20T14:23:59+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.510</id>
    <created>2006-05-20T09:53:59Z</created>
    <summary type="text/plain"> کتاب عطر سنبل- عطر کاج ترجمه کتاب Funny in F arsi نوشته خانم «فیروزه جزایری دوما» از خاطرات ایشان می باشد. این کتاب بسیار ساده و روان نوشته شده و طنز شیرینی که در لابلای خاطرات نویسنده وجود دارد...</summary>
    <author>
      <name>behdokht</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>گزیده‌ای از کتاب‌ها</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p> <img src="http://photos1.blogger.com/blogger/4408/88/320/atr.0.jpg"align="right" hspace="5" width" = "100" height= "150">  کتاب عطر سنبل- عطر کاج ترجمه کتاب  Funny in F arsi نوشته خانم «فیروزه جزایری دوما»  از خاطرات ایشان می باشد. این کتاب بسیار ساده و روان  نوشته شده و طنز شیرینی که در لابلای خاطرات  نویسنده وجود دارد و ایشان با لحنی  صمیمانه آنرا بیان کردند ,باعث دلچسب شدن و گیرایی بیشتر کتاب شده.</p>

<p><br />
این کتاب علاوه بر اینکه خاطرات شیرین یک ایرانی مهاجر را به تصویر کشیده , ما را با مشکلات و مسائل روزمره مهاجرین آشنا می کند , مسائل بسیار کوچک و جزئی که شاید کمتر به آن توجه کنیم. <br />
بخش هایی از کتاب  تداعی کننده خاطرات بسیاری از ماست و شاید لبخند و یا خنده ای از اعماق دل تایید کننده خاطرات نویسنده باشد.</p>

<p><br />
این اثر یکی از کتابهای پرفروش امریکا در دوسال گذشته بوده و جوایز متعددی کسب کرده است از جمله یکی از سه کاندیداهای نهایی جایزه ی تِربر (معتبرترین جایزه کتابهای طنز آمریکا در سال 2005) و کاندیدای جایزه ی Pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی. <br />
خواندن آن را توصیه می کنم. مطمئنن لذت خواهید برد.</p>

<p><br />
بخش هایی از این کتاب را انتخاب کردم که اینجا  می گذارم:</p>

<p><br />
** بیشتر میوه ها اگر روی درخت به حال خود گذاشته شوند, بالاخره می رسند, به خصوص اگر کسی سرشان داد نزند.</p>]]>
      <![CDATA[<p><br />
** <i>چند سال پیش, برادرم فرشید, پدر و ماد را با بلیت درجه یک به سفر ژاپن فرستاد. ان ها بیشتر از غذاهای سرو شده توی درجه یک خوششان آمده بود تا از خود ژاپن. البته پدر اقرار کرد که بعد از پرواز حالش بد شده بود:« بس که خوردم»<br />
از سفر که برگشتند, برایم علاوه بر سوغاتی های دیگر, چهارده بسته ی کوجک مربا آورده بودند.<br />
پرسیدم:«این ها را از کجا آوردید؟»<br />
مادر جواب داد:« مال صبحانه ی توی هواپیماست. هرکدام دوتا گرفتیم.»<br />
در حالی که نمی خواستم جواب را بشنوم, پرسیدم:«ده تای دیگر را از کجا آوردید؟»<br />
«مال باقی مسافرها بود که مرباشان را نمی خواستند.»<br />
مسافران قسمت درجه یک را تجسم کردم که دستمال سفره انداخته اند روی پاهاشان و ناگهان:«ببخشید شما مرباتون را میخواهید؟» مادر با آن لهجه ی غلیظ خاورمیانه ای, اگر گذرنامه ی ان ها را هم می خواست با کمال میل می دادند تا از دستش خلاص شوند. تصوری منطقی است که وقتی پدر و مادر لخ لخ کنان و با جیب های پر از حبه قند بسته بندی شده و بطری کوچک کچاپ از هواپیما پیاده می شندن, تمام کابین فهمیده بودند که ان ها معمولاً با پروازهای ارزان سفر می کنند.</i></p>

<p></p>

<p><i><br />
** قبل از اینکه با فرانسوا ازدواج کنم, به او گفتم من تیر و طایفه ام هم سر جهازم است. فرانسوا گفت که عاشق تیر و طایفه است, به خصوص مال من. حالا هروقت به دیدن فامیل میرویم- که همه شیفته ی شوهرم هستند- میبینم که ازدواج او با من اصلاً به خاطر همین تیر و طایفه بوده. بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم؛ با همدیگر, یک فرش ایرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار می سازیم.</i></p>

<p></p>

<p><br />
** <i>چینی های لیموژ در نبودشان لذت بیشتری به ارمغان آورده بودند تا وقتی که توی گنجه بودند. البته دیگر سرویس چینی نداریم تا برای بچه هایمان به ارث بگذاریم. اما اشکال ندارد. من و فرانسوا تصمیم داریم  به فرزندانمان چیز باارزش تری بدهیم. این حقیقت ساده که بهترین راه برای گذر از مسیر زندگی این است که « انسان اهدا کننده ی عمده ی مهربانی باشد.» به آنها خواهیم گفت که ممکن است کسی با کلی اشیا زیبا و قیمتی هنوز بی نوا باشد و گاهی داشتن دستور پخت کیک شکلاتی کافی است تا انسان بسیار خوشحال تر شود.</i></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>زندگی و مرگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000508.php" />
    <modified>2006-05-16T13:59:45Z</modified>
    <issued>2006-05-16T18:29:45+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.508</id>
    <created>2006-05-16T13:59:45Z</created>
    <summary type="text/plain">از بسیار کسان شنیده ایم که این جهان بسیار زیبا بود اگر مرگ نبود تا بین ما جدایی افکند یا جهان و هر چه در آنست بی خلل و استوار بود اگر نیستی و مرگ نبود. مولانا در دفتر پنجم...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>از بسیار کسان شنیده ایم که این جهان بسیار زیبا بود اگر مرگ نبود تا بین ما جدایی افکند یا جهان و هر چه در آنست بی خلل و استوار بود اگر نیستی و مرگ نبود. مولانا در دفتر پنجم به این سخن پاسخ می دهد.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
یکی می گفت:« جهان خوش و خرم می بود اگر پای مرگ به میان نمی آمد و دائم  بی زوال می زیستیم.» دیگری چنین جواب گفت:« اگر مرگ نبود این جهان چه ارزشی داشت؟! اگر مرگ نبود این جهان مانند کشتزاری بود که بدون درو و استفاده، بیهوده رها شده است. مرگ از دیدگاه تو یعنی زندگی و این مانند آنست که دانه را در شوره زاری بکاری و انتظار محصول داشته باشی. عقل تو دروغین است و مرگ را برای تو به عنوان زندگی تفسیر می کند. »</p>

<p></p>

<p><br />
‏<p></p><br />
آن يكى مى‏گفت خوش بودى جهان<br />
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان‏<br />
آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ<br />
كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ‏<br />
خرمنى بودى به دشت افراشته<br />
مهمل و ناكوفته بگذاشته‏<br />
مرگ را تو زندگى پنداشتى<br />
تخم را در شوره خاكى كاشتى‏<br />
عقل كاذب هست خود معكوس بين<br />
زندگى را مرگ بيند اى غبين‏<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
مولانا در اینجا  می گوید:« خداوندا چیزها را آنچنان که هست به ما نشان بده. بدان که تمامی مردگان از مرگ حسرت به دل ندارند بلکه از اینکه توشه ی حسابی فراهم نکرده اند بیمناک و حسرت به دل هستند. آنان از دنیای کوچک و پر پیچ و خم  به جهانی فراخ و دل انگیز انتقال یافته اند. آنان از دنیای پیچیده شده به انواع گرفتاریها و شور و شرّ خلاص شده و به جهان پر از صفا و نور قدم نهاده اند. اگر شما تاکنون زندگانی خوبی در این دنیا نداشته اید بهتر است تا فرصتی هست مردانه به پا خیزید و  زاد و توشه ی آن جهانی فراهم آورید.» </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
اى خدا بنماى تو هر چيز را<br />
آن چنان كه هست در خدعه سرا<br />
هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ<br />
حسرتش آن است كش كم بود برگ‏<br />
ور نه از چاهى به صحرا اوفتاد<br />
در ميان دولت و عيش و گشاد<br />
زين مقام ماتم و تنگين مناخ<br />
نقل افتادش به صحراى فراخ‏<br />
مقعد صدقى نه ايوان دروغ<br />
باده‏ى خاصى نه مستيى ز دوغ‏<br />
مقعد صدق و جليس حق شده<br />
رسته زين آب و گل آتشكده‏<br />
ور نكردى زندگانى منير<br />
يك دو دم مانده است مردانه بمير<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>راه و بیراه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000505.php" />
    <modified>2006-05-09T17:54:25Z</modified>
    <issued>2006-05-09T22:24:25+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.505</id>
    <created>2006-05-09T17:54:25Z</created>
    <summary type="text/plain">مولانا در دفتر دوم به این نکته اشاره می کند که انسانها چون به حقیقت دست یافتند نباید تحت تاثیر فریب و دروغ دیگران قرار بگیرند بلکه باید با اعتماد به علم خویش به راهی که در پیش گرفته اند...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>مولانا در دفتر دوم به این نکته اشاره می کند که انسانها چون به حقیقت دست یافتند نباید تحت تاثیر فریب و دروغ دیگران قرار بگیرند بلکه باید با اعتماد به علم خویش به راهی که در پیش گرفته اند ادامه دهند.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
این نکته به داستانی شبیه است که مردی دزدی را دید و او را تعقیب نمود. بعد از اینکه مسافتی را به دنبال دزد دوید نزدیک بود که با پرشی او را دستگیر نماید. ناگهان یکی دیگر از همدستان دزد به حیله، مرد را صدا کرد و گفت:« او را رها کن و بیا تا چیزی نشانت بدهم.» مرد با خود گفت:« حتماً این دزدی که تعقیبش می کنم همدستی دارد که مشغول دزدی است و ممکن است با تعقیب او از دیگری، غافل شوم و صدمه ای به مال و خانواده ام برساند. بهتر است به حرف او گوش کنم چون خیرخواه منست.» مرد دزد را رها کرد و به نزد کسی که را صدا کرده بود رفت.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
اين بدان ماند كه شخصى دزد ديد<br />
در وثاق اندر پى او مى‏دويد<br />
تا دو سه ميدان دويد اندر پيش<br />
تا در افگند آن تعب اندر خويش‏<br />
اندر آن حمله كه نزديك آمدش<br />
تا بدو اندر جهد دريابدش‏<br />
دزد ديگر بانگ كردش كه بيا<br />
تا ببينى اين علامات بلا<br />
زود باش و باز گرد اى مرد كار<br />
تا ببينى حال اينجا زار زار<br />
گفت باشد كان طرف دزدى بود<br />
گر نگردم زود اين بر من رود<br />
در زن و فرزند من دستى زند<br />
بستن اين دزد سودم كى كند<br />
اين مسلمان از كرم مى‏خواندم<br />
گر نگردم زود پيش آيد ندم‏<br />
بر اميد شفقت آن نيك خواه<br />
دزد را بگذاشت باز آمد به راه‏<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
مرد گفت: «چرا صدایم کردی؟!» همدست دزد گفت:« هدف من این بود که جای پای دزد را به تو نشان بدهم! بدان که دزد از این مسیر فرار کرده و اگر می خواهی دستگیرش کنی از این راه برو.» مرد گفت:« واقعاً که تو ابلهی! من در پی او بودم و با یک پرش به او می رسیدم ولی با صدای تو پنداشتم که آدم هستی و می خواهی حقیقتی را به من بگویی. این چه مطلب بیهوده ای است که می گویی! من به حقیقت رسیده بودم در حالیکه تو می خواهی نشانه های حقیقت را به من نشان دهی!»</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
گفت اى يار نكو احوال چيست<br />
اين فغان و بانگ تو از دست كيست‏<br />
گفت اينك بين نشان پاى دزد<br />
اين طرف رفته ست دزد زن بمزد<br />
نك نشان پاى دزد قلتبان<br />
در پى او رو بدين نقش و نشان‏<br />
گفت اى ابله چه مى‏گويى مرا<br />
من گرفته بودم آخر مر و را<br />
دزد را از بانگ تو بگذاشتم<br />
من تو خر را آدمى پنداشتم‏<br />
اين چه ژاژست و چه هرزه اى فلان<br />
من حقيقت يافتم چه بود نشان‏</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
دزد گفت:« خوب! من نشانه های حقیقت را به تو می گویم و این خود نشان می دهد که از حقیقت آگاهی دارم.» مرد گفت:« تو یا دزد هستی یا اینکه آدم جاهلی <br />
هستی! در حالیکه من به هدف خودم رسیده بودم مرا منصرف کرده و نشانه های هدف را به من می نمایانی! تو با اینکار باعث شدی از هدف دور شوم. من چون به حقیقت رسیده بودم نیازی به جهت یابی یا نشانه شناسی تو نداشتم.»</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
گفت من از حق نشانت مى‏دهم<br />
اين نشان است از حقيقت آگهم‏<br />
گفت طرارى تو يا خود ابلهى<br />
بلكه تو دزدى و زين حال آگهى‏<br />
خصم خود را مى‏كشيدم من كشان<br />
تو رهانيدى و را كاينك نشان‏<br />
تو جهت گو من برونم از جهات<br />
در وصال آيات كو يا بينات‏<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>چیز های کوچک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000504.php" />
    <modified>2006-05-07T11:32:20Z</modified>
    <issued>2006-05-07T16:02:20+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.504</id>
    <created>2006-05-07T11:32:20Z</created>
    <summary type="text/plain">همین چیز های ساده و کوچک است, بدون پیرایه و دوستانه, مثل: « بگذار کمکت کنم» که گذرگاه ما را روشن می کند. و همین چیز های لطیفه مانند شادمانه است: « موضوع را خیلی جدی نگیر» یا مثل« تو...</summary>
    <author>
      <name>behdokht</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>گزیده‌ای از کتاب‌ها</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>همین چیز های ساده و کوچک است, بدون پیرایه و دوستانه, مثل: « بگذار کمکت کنم» که گذرگاه ما را روشن می کند.<br />
و همین چیز های لطیفه مانند شادمانه است: « موضوع را خیلی جدی نگیر» یا مثل« تو هم بخند با نمک است» همین هاست که زندگی را دلچسب تر می کند. چرا که همه ی آن چیز های بی شمار و مشهور آنها که شگفت انگیزند و به اوج معیارها مثل« نطیر ندارد» که همه ی روزنامه ها نقل می کنند, شبیه این چیزهای کوچک انسانی نیستند که هر روز در زندگی پیش می آید مثل:« فقط بخاطر اینکه دوستت دارم» که دلمان را تازه می کند.<br />
پس زنده باد همه ی چیزهای ساده. همه ی چیزهای « مشغله ی روزانه» مثل: « بخند و با مشکلات روبرو شو»<br />
خداوند همه اینها را میسر کند چیزهایی مثل« ایثار کردن و از یاد بردن» یا که « ببین چقدر دوستت دارم» یا کلام صمیمانه ی« من کنار تو هستم» , اینها که به زندگی ارزش جنگیدن می دهند.</p>

<p><br />
از کتاب همسایه ی دل/ برگردان دکتر مهدی مقصودی<br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>صبر بر رنج یا صبر بر فراق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000503.php" />
    <modified>2006-05-02T06:02:28Z</modified>
    <issued>2006-05-02T10:32:28+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.503</id>
    <created>2006-05-02T06:02:28Z</created>
    <summary type="text/plain">انسانها در طول زندگیشان اغلب به ارزش چیزهایی که به آن دسترسی دارند واقف نیستند بلکه آنچه معمولاً ذهن و فکر آنان را به خود مشغول می کند رنجهایی است که از کمبودها و احتیاجات روزمره متحمّل می شوند. مولانا...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>انسانها در طول زندگیشان اغلب به ارزش چیزهایی که به آن دسترسی دارند واقف نیستند بلکه آنچه معمولاً ذهن و فکر آنان را به خود مشغول می کند رنجهایی است که از کمبودها و  احتیاجات روزمره متحمّل می شوند. </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
مولانا در دفتر ششم در قالب داستانی به این نکته اشاره می کند که صبر بر رنج ها و مشکلات، بسیار آسانتر از صبر بر فراق یار مهربانی است که در کنارش  زندگی می کنیم. صبر بر نداشته ها بسیار سهل تر از صبر بر از دست دادن داشته هایست که در دسترس ما هستند. روزی زنی به شوهر خود گفت: « فلانی! چرا هیچ به فکر من نیستی. چرا من همیشه باید در فقر و فلاکت باشم؟!»</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
آن يكى زن شوى خود را گفت: هى<br />
اى مروت را به يكره كرده طى‏<br />
هيچ تيمارم نمى‏دارى چرا<br />
تا به كى باشم در اين خوارى چرا<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p><br />
<p></p><br />
مرد گفت:« خودت بهتر می دانی که من با دل و جان تلاش می کنم تا غذا و لباست را فراهم کنم و تابحال برایت از این دو دریغ نکرده ام.»</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
گفت شو: من نفقه چاره مى‏كنم<br />
گر چه عورم دست و پايى مى‏زنم‏<br />
نفقه و كسوه است واجب اى صنم<br />
از منت اين هر دو هست و نيست گم‏</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
زن آستین پیراهن خویش به مرد نشان داد و گفت: آین پیراهن را بنگر و انصاف بده که آیا تابحال کسی به یکی چنین پیراهن زمخت و خشنی را به عنوان لباس داده است؟!» مرد رو به زن کرد و گفت:« سوالی از تو دارم . من فقیرم و بغیر از سخن گفتن و قانع کردن تو با گفتگو، چاره ای ندارم. قبول می کنم که این لباس زمخت و خشن است، ولی ای همسر اندیشمند و دانا، لحظه ای فکر کن آیا این لباس بدتر و ناگوارتر است یا طلاق من و تو؟! بنظر تو اینکه ما با هم زندگی می کنیم ارزش صبر کردن بر این لباس را ندارد؟! آیا لباس خشن بیشتر آزارات می دهد یا جدایی من و تو؟! اگر نیک بنگری صبر بر رنج آسانتر از صبر بر طلاق و فراق است.»</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
آستين پيرهن بنمود زن<br />
بس درشت و پر وسخ بد پيرهن‏<br />
گفت: از سختى تنم را مى‏خورد<br />
كَس كسى را كسوه زين سان آورد<br />
گفت: اى زن يك سؤالت مى‏كنم<br />
مرد درويشم همين آمد فنم‏<br />
اين درشت است و غليظ و ناپسند<br />
ليك بنديش اى زن انديشه‏مند<br />
اين درشت و زشت‏تر يا خود طلاق<br />
اين ترا مكروه‏تر يا خود فراق‏<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>دوست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000492.php" />
    <modified>2006-04-25T08:49:32Z</modified>
    <issued>2006-04-25T13:19:32+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.492</id>
    <created>2006-04-25T08:49:32Z</created>
    <summary type="text/plain">« دوست هنگام نیازمندی» همسایه می گوید « دوست واقعی ست, که می خواهم باشم. به روزگار دشواری به سوی تو می آیم و به هنگام نیازمندی تو مرا باز می یابی.» و من اندیشه می کنم و دستش را...</summary>
    <author>
      <name>behdokht</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>گزیده‌ای از کتاب‌ها</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>« دوست هنگام نیازمندی» همسایه می گوید « دوست واقعی ست, که می خواهم باشم. به روزگار دشواری به سوی تو می آیم و به هنگام نیازمندی تو مرا باز می یابی.»<br />
و من اندیشه می کنم و دستش را به دست می گیرم و او را می گویم که: معنی را خوب نیافته ای دوست من معنای عمیق این شعر قدیم چنین است:<br />
دوست واقعی آنست که دل همیشه نیازمند اوست.<br />
« هنری ون دایک»<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p><br />
دوست موجود نازنینی ست که داوودی هایش را برای تو می چیند. پیش کش می کند و اندیشه ی سودا ندارد و غنچه هایی را که از دست می دهد, هیچ نمی بیند. اما توشه ی دوستی را قدر می دارد.<br />
بهترین های خود را با تو می دهد و هم باز دوباره می کارد.<br />
« الونر لانک»</p>

<p><br />
متبرکند آنها که این موهبت را دارند تا دوستی بیافرینند و آن خود هدیه ای ست از جانب خداوند. بسیار است آنچه به این معنا می گنجد, ولی بالاتر از همه , قدرت آن ست که آدمی از خود بیرون شود و با درون دیگری آنچه را  شریف است و عزیز تواند بود, بستاید و دوست بدارد.<br />
«توماس هاکس»</p>

<p><br />
چه شکوهمند است داشتن یک دوست, اما با شکوه تر, دوست کسی بودن است<br />
« ریچارد واگنر»</p>

<p><br />
زبان دوستی واژه نیست, معناست<br />
« هنری دیوید»</p>

<p><br />
از کتاب همسایه ی دل/ برگردان دکتر مهدی مقصودی</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>صدای پای آّب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000491.php" />
    <modified>2006-04-25T03:56:22Z</modified>
    <issued>2006-04-25T08:26:22+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.491</id>
    <created>2006-04-25T03:56:22Z</created>
    <summary type="text/plain">همه ما گاهی این سوال را از خود پرسیده ایم که سوز و گداز عاشقانه چه ثمری برای عاشق دارد؟ آنگاه که دستِ عاشق از محبوب کوتاه است و احتمال وصال بسیار بعید است چگونه می توان شور، ولع و...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>همه ما گاهی این سوال را از خود پرسیده ایم که سوز و گداز عاشقانه چه ثمری برای عاشق دارد؟ آنگاه که دستِ عاشق از محبوب کوتاه است و  احتمال وصال بسیار بعید است چگونه می توان شور، ولع و ناله های جانگداز  عاشق را توجیه کنیم. مولانا در دفتر دوم با بیان مثالی کوشش می کند تلاشها و کوششهای عاشقان الهی را توضیح دهد. </p>

<p></p>

<p><br />
<p></p<br />
تشنه ای در کنار جوی آب، بر بالای دیوار بلندی نشسته بود. تشنگی تمام وجود او را تسخیر کرده بود ولی دیوار، چنان بلند بود که او امکان پریدن یا دسترسی به آب را نداشت.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
بر لبِ جو بود ديوارى بلند<br />
بر سر ديوار تشنه‏ى دردمند<br />
مانعش از آب آن ديوار بود<br />
از پى آب او چو ماهى زار بود<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p></p>

<p><p></p><br />
ناگهان تشنه از سر استیصال، خشتی از دیوار را کند و به داخل رودخانه پرتاب کرد. او  چون صدای آب را شنید لذتی از شنیدن صدای آب در خود احساس کرد. هر بار که اینکار را تکرار می کرد صفایی را در خود تجربه می کرد و بدین ترتیب کارش این شد که خشتها را از دیوار کنده و به داخل رودخانه پرتاب کند.</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
ناگهان انداخت او خشتى در آب<br />
بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب‏<br />
چون خطاب يار شيرين لذيذ<br />
مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ<br />
از صفاى بانگ آب آن ممتحن<br />
گشت خشت انداز ز آن جا خشت‏كَن‏</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
از رودخانه ندایی برخاست:« فلانی! چه فایده ای از خشت زدن بر من می بری؟!» تشنه گفت:« من چون راه و چاره ای برای رسیدن به تو ندارم از اینکار دو فایده نصیبم می شود. فایده ی اول اینکه با شنیدن صدای تو، به خودم تسکین می دهم و لذت می برم. در این راه صدای تو مثل بانگ اسرافیل است که به مردگان جان می دهد یا مثل بانگ رعد در بهاران است که در باغ، امید زندگانی دوباره می دمد یا مثل پیغام رهایی به زندانیان است یا مثل زکاتی است که به درویش می دهند یا مثل بوی پیراهن یوسف است که به یعقوب می رسد.</p>

<p></p>

<p> <br />
<p></p><br />
آب مى‏زد بانگ يعنى هى ترا<br />
فايده چه زين زدن خشتى مرا<br />
تشنه گفت آيا مرا دو فايده است<br />
من از اين صنعت ندارم هيچ دست‏<br />
فايده‏ى اول سماع بانگ آب<br />
كاو بود مر تشنگان را چون رباب‏<br />
بانگ او چون بانگ اسرافيل شد<br />
مرده را زين زندگى تحويل شد<br />
يا چو بانگ رعد ايام بهار<br />
باغ مى‏يابد از او چندين نگار<br />
يا چو بر درويش ايام زكات<br />
يا چو بر محبوس پيغام نجات‏<br />
چون دم رحمان بود كان از يمن<br />
مى‏رسد سوى محمد بى‏دهن‏<br />
يا چو بوى احمد مرسل بود<br />
كان به عاصى در شفاعت مى‏رسد<br />
يا چو بوى يوسف خوب لطيف<br />
مى‏زند بر جان يعقوب نحيف‏</p>

<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
فایده ی دوم اینکه هر خشتی را که از دیوار می کَنم و به سوی تو پرتاب می کنم دیوار کوتاهتر می شود و به تو نزدیکتر می شوم. هر کسی تشنه تر باشد تلاش بیشتری می کند و خشت های بیشتری از دیوار کنده و به سوی آب پرتاب می کند تا شاید با کوتاهتر شدن دیوار، زودتر به نتیجه برسد. تشنه با صدای شنیدن صدای آب، کیف می کند ولی آنانی که تشنه نیستند از کار او چیزی درک نمی کنند. خوشا به حال کسانی که در ایّام جوانی و قدرت بهوش باشند و با استفاده از موقعیت، به کوشش و تلاش برای نزدیک شدن به حقیقت بپردازند.</p>

<p></p>

<p></p>

<p><p></p><br />
فايده‏ى ديگر كه هر خشتى كز اين<br />
بر كنم آيم سوى ماء معين‏<br />
كز كمى خشت ديوار بلند<br />
پست‏تر گردد به هر دفعه كه كند<br />
پستى ديوار قربى مى‏شود<br />
فصل او درمان وصلى مى‏بود<br />
سجده آمد كندن خشت لزب<br />
موجب قربى كه وَ اسْجُدْ وَ اقترب‏<br />
تا كه اين ديوار عالى گردن است<br />
مانع اين سر فرود آوردن است‏<br />
سجده نتوان كرد بر آب حيات<br />
تا نيابم زين تن خاكى نجات‏<br />
بر سر ديوار هر كاو تشنه‏تر<br />
زودتر بر مى‏كند خشت و مدر<br />
هر كه عاشق تر بود بر بانگ آب<br />
او كلوخ زفت تر كند از حجاب‏<br />
او ز بانگ آب پر مى تا عنق<br />
نشنود بيگانه جز بانگ بلق‏<br />
اى خنك آن را كه او ايام پيش<br />
مغتنم دارد گزارد وام خويش‏<br />
اندر آن ايام كش قدرت بود<br />
صحت و زور دل و قوت بود<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>زندان عادت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000486.php" />
    <modified>2006-04-18T15:42:33Z</modified>
    <issued>2006-04-18T20:12:33+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.486</id>
    <created>2006-04-18T15:42:33Z</created>
    <summary type="text/plain">بعضی از انسانها اسیر عادت های خویش هستند. آنان به زشتی، بی عاری، حرفهای بیهوده، دروغ و لاف زدن چنان خو کرده اند که خوبی، سخن های نیک و شایسته باعث آزار و ملال شان می گردد. مولانا با عنوان...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>بعضی از انسانها اسیر عادت های خویش هستند. آنان به زشتی، بی عاری، حرفهای بیهوده، دروغ و لاف زدن چنان خو کرده اند که خوبی، سخن های نیک و شایسته باعث آزار و ملال شان می گردد. </p>

<p></p>

<p><p></p><br />
مولانا با عنوان داستانی در دفتر چهارم به این نکته اشاره می کند. دباغی (کسی که پوست حیوانات را می کَند و خشک می کند) به گذر عطرفروشان رفت و از بوی عطرهای مختلف مدهوش گردید.</p>

<p></p>

<p><p></p><br />
آن يكى افتاد بى‏هوش و خميد<br />
چون كه در بازار عطاران رسيد<br />
بوى عطرش زد ز عطاران راد<br />
تا بگرديدش سر و بر جا فتاد<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p></p>

<p><p></p><br />
دباغ ساعتی در بازار عطرفروشان مانند مرده ای افتاده بود. مردم به دور او حلقه زده بودند و هر کدام چاره ای بکار می بردند. یکی به صورتش عطر می پاشید، در حالیکه نمی دانست این بیچاره از بوی عطر بیهوش شده است، یکی دست و سرش را می مالید، یکی به او شربت می داد، یکی لباسهایش را در می آورد و یکی نبضش را می گرفت. هیچکس علت واقعه را نمی دانست .</p>

<p></p>

<p><p></p><br />
همچو مردار اوفتاد او بى‏خبر<br />
نيم روز اندر ميان رهگذر<br />
جمع آمد خلق بر وى آن زمان<br />
جملگان لا حول گو درمان كنان‏<br />
آن يكى كف بر دل او مى‏براند<br />
و ز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند<br />
او نمى‏دانست كاندر مرتعه<br />
از گلاب آمد و را آن واقعه‏<br />
آن يكى دستش همى‏ماليد و سر<br />
و آن دگر كه گل همى‏آورد تر<br />
آن بخور عود و شكر زد بهم<br />
و آن دگر از پوشش‏اش مى‏كرد كم‏<br />
و آن دگر نبضش كه تا چون مى‏جهد<br />
و آن دگر بوى از دهانش مى‏ستد<br />
تا كه مى‏خورده‏ست، يا بنگ و حشيش<br />
خلق در ماندند اندر بى‏هشيش‏</p>

<p></p>

<p><p></p><br />
بالاخره فردی را به دنبال نزدیکان مرد فرستادند. دباغ برادری داشت که فردی بسیار باهوش بود. او پنهانی مقداری سرگین سگ در آستینش پنهان نموده و به بالین دباغ آمد. او با خود گفت که: « برادرم همواره در حین کار دباغی، با بوی بدِ پوست سروکار دارد و چنان به آن عادت کرده که نگو ونپرس! مغز و سر دباغ با بوی بد پر شده است. اکنون همانطور که جالینوس، پزشک رومی، گفت: برای معالجه ی بیمار باید آنچه به آن عادت دارد به او داده شود چرا که علت بیماریش از چیزیست که بر خلاف عادتش بوده است. دباغ به بوی بد معتاد شده بنابر این بهترین بو برای او همانا استشمام بوی سرگین سگ است که بوی بسیار بدی دارد.»</p>

<p></p>

<p><p></p><br />
پس خبر بردند خويشان را شتاب<br />
كه فلان افتاده است آن جا خراب‏<br />
كس نمى‏داند كه چون مصروع گشت<br />
يا چه شد كاو را فتاد از بام طشت‏<br />
يك برادر داشت آن دباغ زفت<br />
گربز و دانا بيامد زود تفت‏<br />
اندكى سرگين سگ در آستين<br />
خلق را بشكافت و آمد با حنين‏<br />
گفت من رنجش همى‏دانم ز چيست<br />
چون سبب دانى دوا كردن جلى است‏<br />
چون سبب معلوم نبود مشكل است<br />
داروى رنج و در آن صد محمل است‏<br />
چون بدانستى سبب را سهل شد<br />
دانش اسباب دفع جهل شد<br />
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ<br />
توى بر تو بوى آن سرگين سگ‏<br />
تا ميان اندر حدث او تا به شب<br />
غرق دباغى است او روزى طلب‏<br />
پس چنين گفته است جالينوس مه<br />
آن چه عادت داشت بيمار آنش ده‏<br />
كز خلاف عادت است آن رنج او<br />
پس دواى رنجش از معتاد جو<br />
چون جعل گشته است از سرگين كشى<br />
از گلاب آيد جعل را بى‏هشى‏<br />
هم از آن سرگين سگ داروى اوست<br />
كه بد آن او را همى معتاد و خوست‏</p>

<p></p>

<p><p></p><br />
برادر بر بالین دباغ حاضر شده و سرش را بر روی دست گرفت. سپس برای اینکه دیگران متوجه ی ماجرا نشوند در گوش دباغ زمزمه ای کرد و در همانحال آستین خود را بر بینی او گذاشت. دباغ با بوئیدن بوی سرگین چشم گشود و به هوش آمد. همه ی مردم از این ماجرا تعجب کردند و گفتند: «عجب سِحری به کار برده است.» آنها حقیقت ماجرا را نمی دانستند.</p>

<p></p>

<p><p></p><br />
خلق را مى‏راند از وى آن جوان<br />
تا علاجش را نبينند آن كسان‏<br />
سر به گوشش برد همچون رازگو<br />
پس نهاد آن چيز بر بينى او<br />
كاو به كف سرگين سگ ساييده بود<br />
داروى مغز پليد آن ديده بود<br />
ساعتى شد مرد جنبيدن گرفت<br />
خلق گفتند اين فسونى بد شگفت‏<br />
كاين بخواند افسون به گوش او دميد<br />
مرده بود افسون به فريادش رسيد<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>درد و اندیشه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000482.php" />
    <modified>2006-04-11T17:05:55Z</modified>
    <issued>2006-04-11T21:35:55+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.482</id>
    <created>2006-04-11T17:05:55Z</created>
    <summary type="text/plain">مولانا در دفتر سوم حکایتی را بیان می کند و از آن نتیجه می گیرد گاهی رنج و درد، فراغِ بالی برای تفکر در باره ی مسائل مختلف زندگی را از انسان می گیرد بطوریکه فقط به آرامش و تسکین...</summary>
    <author>
      <name>molana</name>
      
      <email>sohrab@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>بشنو از نی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>مولانا در دفتر سوم حکایتی را بیان می کند و از آن نتیجه می گیرد گاهی رنج و درد، فراغِ بالی برای تفکر در باره ی مسائل مختلف زندگی را از انسان می گیرد بطوریکه فقط به آرامش و تسکین نیاز دارد.</p>

<p></p>

<p><p></p><br />
روزی مردی سیلی محکمی بر پس گردن رهگذری نثار کرد. آن رهگذر حمله کرد که تلافی کند. سیلی زن پرسید:«سوالی دارم و تقاضا دارم اول آن را جواب دهی و سپس مرا بزنی. آنگاه که سیلی بر پس گردن تو فرود آمد صدای طراقی! برخاست؛ اکنون بگو آیا صدای طراق از دست من بوده یا از پس گردن تو؟!» آن رهگذر گفت:«من الان چنان درد دارم که اصلاً حوصله و مجال فکر کردن را ندارم. تو که درد نداری می توانی به تفکر و اندیشه بپردازی و دردمند قادر به فکر کردن در این باره نیست.»</p>]]>
      <![CDATA[<p></p>

<p><br />
<p></p><br />
آن يكى زد سيليى مر زيد را<br />
حمله كرد او هم براى كيد را<br />
گفت سيلى زن: سؤالت مى‏كنم<br />
پس جوابم گوى وآن گه مى‏زنم‏<br />
بر قفاى تو زدم آمد طراق!<br />
يك سؤالى دارم اينجا در وفاق‏<br />
اين طراق از دست من بوده‏ست يا<br />
از قفا گاه تو اى فخر كيا!<br />
گفت: از درد اين فراغت نيستم<br />
كه در اين فكر و تفكر بيستم‏<br />
تو كه بى‏دردى همى‏انديش، اين<br />
نيست صاحب درد را اين فكر، هين‏<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>جملات قصار</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://group.sohrab.org/archives/000469.php" />
    <modified>2006-03-15T04:11:38Z</modified>
    <issued>2006-03-15T07:41:38+03:00</issued>
    <id>tag:group.sohrab.org,2006://13.469</id>
    <created>2006-03-15T04:11:38Z</created>
    <summary type="text/plain">حافظه ما هیولایی است: از یاد می بری ... او نمی برد. به سادگی چیزها را بایگانی می کند. آنها را برایت نگه می دارد یا از چشمت نهان می کند ... می خواهی چیزی را به خاطر آوری, او...</summary>
    <author>
      <name>behdokht</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>گزیده‌ای از کتاب‌ها</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://group.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>حافظه ما هیولایی است: از یاد می بری ... او نمی برد. به سادگی چیزها را بایگانی می کند. آنها را برایت نگه می دارد یا از چشمت نهان می کند ... می خواهی چیزی را به خاطر آوری, او پاسخ دلخواه خود را به درخواست تو می دهد. گمان می کنی صاحب حافظه ای هستی, حال آنکه او صاحب توست!<br />
«جان ایروینگ» </p>

<p><br />
اگر دلی را از شکستن باز دارم, بیهوده زنده نخواهم بود, اگر درد کسی  را تسکین دهم یا مرهمی بر زخمی نهم, یا سینه سرخی بی رمق را به آشیانه برسانم, بیهوده زنده نخواهم بود.<br />
«امیلی دیکینسن»</p>

<p>تک تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد. مهم این است که چقدر زندگی کرده ایم, نه چقدر زنده بوده ایم.<br />
چقدر بخشیده ایم, نه چقدر داشته ایم.<br />
چقدر خوب- صرفاً خوب- بوده ایم, نه چقدر عظیم جلوه کرده ایم.<br />
«ویلیام آرتور وارد»</p>

<p>خوشحال باش که زنده ای, چون فرصت داری عشق بورزی, کار کنی, بازی کنی, و ستاره ها را از این پایین ببینی.<br />
«هنری فن دایک»</p>

<p><br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p>میزان انسانیت انسان این است که چقدر می خواهد و می تواند انسان را دوست بدارد.<br />
«اشلی منتاگو»</p>

<p><br />
وقتی با انگشت کسی را نشان می کنیم, به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته اند.<br />
«لوییس نیزر»</p>

<p><br />
با هم بایستید, لیک نه چندان نزدیک هم. چرا که ستونهای معبد جداگانه می ایستند و سرو و بلوط در سایه ی هم نمی بالند.<br />
«جبران خلیل جبران»</p>

<p>نمی توانی انتخاب کنی چطور و چه وقت بمیری, فقط می توانی تصمیم بگیری چطور الان زندگی کنی.<br />
«جوآن با اِز»</p>

<p>مهم نیست اگر زمین بخورید, مهم دوباره برخاستن است.<br />
«وینسنت لمباردی»</p>

<p><br />
عشق آنشی می افروزد که بیزاری نمی تواند آن را خاموش کند.<br />
«الا ویلر ویلکاکس»</p>

<p><br />
آنها که بلد نیستند از ته دل گریه کنند, خنده کردن هم بلد نیستند.<br />
«گلدا مایر»</p>

<p><br />
آدمها فقط در یک چیز مشترکند: متفاوت بودن<br />
«رابرت زند»</p>

<p>صداقت, نخستین فصل دفتر دانایی است<br />
«تامس جفرسن»</p>]]>
    </content>
  </entry>

</feed>